به نام خداوند مهرآفرین

به وبسایت کانون شعر ایران خوش آمدید

مشاهده شرایط و قوانین

شاعران کانون شعر ایران

.... ....

بخش های اصلی

..... ..... ... ...

وبسایت رسمی کانون شعر ایران

شهلا نوروزی

دفتر اشعار شهلا نوروزی شاعران کانون شعر ایران





خانم شهلا نوروزی


- عضو کانون شعر ایران

- شاعر و نویسنده

- متولد : 1354/06/07

- منطقه آزاد ارس _ جلفا

- تحصیلات : کارشناسی مدیریت



آثار ادبی چاپ شده:

- کتاب بر ساحل ارس
- صد غزل برتر کشور
- عطیرلی گوللر
- کتاب مشترک واژه های سرخ


جهت رویت اشعار ثبت شده  اینجا   کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
شاعر دوزبانه هستم به دوزبان ترکی و فارسی می سرایم  سال ۹۶ در مسابقات کشوری گیوا جزو ده نفر برتر کشوردر شعر کلاسیک قرار گرفتم و شعرم در کتاب سال گیوا چاپ شد در سال ۹۷ نفر دوم در مسابقات گیوا در شعر کلاسیک و در چند سال اخیر در جشنواره های استانی و شمال غرب و ورزقان مقام های اول و دوم رو در شعر ترکی کسب کرده ام و در حال حاضر یک کتاب شعر ترکی و یک کتاب شعر فارسی آماده چاپ دارم




بالِ پرواز

تن را از این دلشوره ها لختی رها کن
آهسته در گوش خیالِ من صدا کن

شب ضجه ای هستم که باریدم  خودم را
شب خود خوری هایِ خیالم را دوا کن

یا مجرمِ بی جرمِ خود را حبسِ خود کن
یا از اسارتهایِ بی چشمت رها کن

دلتنگی ام را لابه لایِ بازوانت
با مهربانی هایِ خود نذرِ وفا  کن

بر دوشِ احساسم نمانده بالِ پرواز
ختمی برایِ مرگِ احساسم به پا کن

من هم قسم با خاطراتی مرده هستم
دست از سرم بردار و راهت را جدا کن


شهلا نوروزی




نگهبانیِ ماه

در دلِ شب به نگهبانی ماه آمده ام
با دلی محکم و با شال و کلاه آمده ام

سیب و شیطان نتوانست مرا رام کند
چون به دستور دلم پای گناه آمده ام

دل دیوانه یِ من فاحشه و شب زده نیست
خط کشیدم همگی را و براه آمده ام

ای زلیخا بکِش از چاه هراسم بیرون
یوسف شب زده ام از دل چاه آمده ام

روی این صفحه ی شطرنج، شکستم حتمی است
منِ سرباز به پابوسی شاه آمده ام

زلزله در گسل قلب من ایجاد نکن
بمِ ویران شده ام، بی گل و کاه آمده ام


شهلا نوروزی



بغضِ کال

‍وقتی نگاهِ آینه ها سیر می شود
واژه میانِ  بغض، گلو گیر می شود

قد می کشد تمامی یِ درد نبودنش
روحت رفیقِ  ضجه ی ِ تقدیر می شود

در پله پله های  رسیدن به دستِ او
پایت اسیرِ خدعه یِ تاخیر می شود

دست تمام ثانیه های تلف شده
رو می شود وَ حادثه تعبیر می شود

آشوب می شود دلِ بی تابِ بغض کال
چشمت به قفلِ خاطره زنجیر می شود

گاهی برای رفتن ازاین حالِ درد وبغض
هی می دوی به سمتِ خودت دیر می شود


شهلا نوروزی





لیلی سپهری

گروه هنری کانون شعر ایران آوای کانون شعر ایران






خانم لیلی سپهری

- عضو رسمی گروه هنری و سخنگوی کانون شعر ایران

- عضو هیئت مدیره بخش آوای کانون شعر ایران

- گوینده

- دکلماتور

- دوبلور

- متولد شهرستان دورود

- همکار سازمان صدا و سیمای مرکز لرستان


جهت رویت نمونه کارها   اینجا  کلیک کنید


مختصری از زبان سرکار خانم سپهری :
پدر من نقاش خوبیست و اهل کتاب ایشان از کودکی  همه ما را با اشعار ناب فردوسی آشنا کردند و با داستان های شاهنامه ما را بزرگ کردند و البته در آموزش نقاشی و خط خوش از هیچ کوششی دریغ نکردند
این شد که من از کودکی به شعر خوانی و حفظ اشعار، شاعرانی چون ،مولانا، سعدی، حافظ، خیام...علاقمند شدم
علاقه من و خواهر برادرهایم به هنر باعث شد هر کدام در هنر دستی بر اتش داشته باشیم
نمونه بارز خواهرم نسرین سپهری که طراح و دیزاینر مطرح و بنامی هستند در کشور ترکیه و خواهرم فاطمه استاد قلمزنی و نقاشی مینیاتور هستند و برادرم که با ایفای نقش های متعدد در فیلم های کارگردان بزرگ محمدحسین مهدوی حضورداشتند
(ایستاده در غبار)
و دیگر برادرها که خط زیبا و آوای خوش دارند
بنده حقیر هم در کار صداپیشگی و دکلماتور و دوبلوری در حال فعالیت هستم
کتاب هزار و یک شب را به صورت کتاب صوتی به همکاری هنرمندان تبریز در حال انجام داریم
و صائب خوانی نیز هم !


اصغر علی کرمی

دفتر اشعار دکتر اصغر علی کرمی استادان و کارشناسان کانون شعر ایران شاعران کانون شعر ایران نویسندگان کانون شعر ایران




آقای اصغر علی کرمی


- عضو رسمی شورای تخصصی کانون شعر ایران

- شاعر و نویسنده

- منتقد ادبی

- مترجم و معلم

- متولد : 1362/02/10

- کارشناس ارشد زبان و ادبیات عرب

- مشغول تحصیل در مقطع دکتری


کتاب های شعر و آثار چاپ شده :

مجموعه شعر  "معشوقه هایم از من بزرگترند" نیز که شامل سروده های سپید در انتشارات ایهام منتشر شده
 تاکنون بیش از ده مجموعه شعر ترجمه از جمله آثاری از نزار قبانی و محمود درویش و عدنان الصائغ و آدونیس و محمد العتابی ونیز غادة السمان توسط نشر های مختلف به بازار آمده و چند مجموعه نیز در دست چاپ است

در زمینه داستان رمان نیز می‌توان به آثار زیر اشاره کرد:
- پل دختران یعقوب نوشته حسن حمید نویسنده فلسطینی که برگزیده طرح صد رمان برتر جهان عرب و نیز برگزیده جایزه جهانی نجیب محفوظ می باشد که توسط او ترجمه شده و در نشریه آن به چاپ رسیده است.
- داستان کوتاه بی کلاه نوشته لطیف بطی ویژه کودکان و نوجوانان که برنده جایزه شیخ زاید آل نهیان در ادبیات کودک بوده توسط وی ترجمه و در نشریه ها منتشر شده است.
- مجموعه داستان " یک بعد از ظهر ۶۰ سالگی" اثر نجیب محفوظ برنده نوبل ۱۹۷۸توسط او ترجمه  و در انتشارات ایهام منتشر شده است.
- رمان ماه خاتون ها اثر جوخه الحارثی رمان نویس عمانی و برنده جایزه جهانی بوکر در سال ۲۰۱۹ توسط ترجمه شده که توسط انتشارات ایجاز در مرحله لیتوگرافی و چاپ می باشد.
- رمان "گریه نکن وطن عزیزم"  اثر حسن حمید را ترجمه کرده است که به زودی توسط انتشارات خط مقدم به بازار خواهد آمد.
- رمان خاک اثر حسین المطوع نویسنده کویتی را نیز ترجمه کرده که توسط انتشارات نگاه منتشر خواهد شد.
- در حال حاضر مشغول ویرایش رمان گاهی که خواب ها بیدار می شوند اثر مونث الرزاز نویسنده اردنی است که آنرا به انتشارات شبگیر ارائه خواهد کرد

 همچنین مجموعه اشعار گروس عبدالملکیان را تحت عنوان "جسر لایوصل احد الی بیته" به عربی ترجمه کرده  که توسط منشورات التکوین در کویت به چاپ رسیده و تا اواخر ماه جاری به بازار خواهد آمد.



 جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر   اینجا   کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
اصغر علی کرمی متولد ۱۳۶۲ و فارغ تحصیل کارشناسی ارشد زبان و ادبیات عرب، شاعر مترجم و روزنامه‌نگار است.
از جمله فعالیت‌های اجرایی او به دبیری جشنواره های کتاب اول و شعر و داستان کودک و نوجوان در سازمان فرهنگی هنری شهرداری در سال های 80 و 81 ونیز خبرگزاری جلسات ادبی و حضور به عنوان کارشناس کانون ادبی فرهنگسرای بهمن از سال 96 تا 99 را می توان نام برد.
وی از سال 80 تا 86 در روزنامه های مختلف ازجمله جوان و فرهنگ آشتی و همشهری به عنوان روزنامه نگار و گزارش نویس فعالیت داشته و از سال 84 تا 88 در خبرگزاری تقریب وابسته به مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی به عنوان خبرنگار و نیز مترجم‌عربی فعالیت داشته است که از جمله فعالیت های او در این ایام حضور در کنفرانس وحدت اسلامی دوحه قطر و نیز چند دوره کنفرانس تقریب مذاهب اسلامی و کنفرانس جهانی مجمع جهانی اهل بیت را می توان نام برد.
وی همچنین دبیر کمیته بین‌الملل در کنگره جهانی محتشم‌کاشانی سال 97 بود که در دانشگاه کاشان برگزار شد.
از جمله فعالیت های اخیر را می توان حضور به عنوان کارشناس ادبی در برنامه روز خوش در شبکه  برون مرزی جام جم و نیز حضور در برنامه موکب خانه در شبکه دو به عنوان کارشناس ادبی اشاره کرد.
وی علاوه بر ترجمه شعر و داستان به سرودن شعر نیز گرایش داشته و در جشنواره هایی از جمله جایزه شعر بهاران و نیز جشنواره در آستانه از جمله برگزیدگان بوده و در این سال ها به داوری بخش شعر در بسیاری از جشنواره ها اشتغال داشته است.




بیروت

از بیروت که می‌آمدم

پرچم بزرگی در آسمان شهر تکان می‌خورد

احساس کردم

شهر برایم دست تکان می‌دهد

مرا بدرقه می‌کند

و به معشوقه‌ام سلام می‌رساند

حالا به شمار دوستانم 

شهری افزوده می‌شد که زبان مرا می‌فهمید

گاهی می‌توانستم برایش نامه بنویسم

از بیروت که می‌آمدم

ساعت ده شب بود

می‌دانستم

وقتی به تهران برسم 

ساعت ده شب است

حالا دو ساعت وقت داشتم

که تو را از زمان بدزدم

و در گوشه‌ای از تنهایی‌ام پنهان کنم ...

اصغر علی کرمی




ثریا قاسمی



خانم ثریا قاسمی

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- سپیدسرا

- منتقد 









بدرقه

دوست داشتن را
در شانه ای دیدم
که خالی ازخشاب تفنگی
همراه
پوتینی می رفت
تا
ردی از ارغوان رانبیند
دوست داشتن را
در بدرقه های گلوگیر در دیدم
با دستانی مردد
خداحافظی می کرد
با گردنبندی از فشنگ‌ در گردنم


ثریا قاسمی




جدایی

بیا
دور بزنیم
دور برگردان خاطرات را
من پیاده می کنم
نیمی ازخودم را
تو ادامه بده
تا گردنه ی عاشقانه هایمان
که گردن نگرفتند
تمام گردنکشی هایت را
ومی شکنند
گردن دوست داشتنم را
در دره ای ازسکوت ...

ثریا قاسمی



تن ‌های خسته

تنها
ازچشمانت نیفتادتنهایی ام
روزی که
تن به تن جنگ شد
بین مردمک هایمان
ما تن های خسته ای بودیم
که عشق را
فقط
در تنه ی درخت حک
وفراموش کردیم
فاصله ی طولانی قلب هایمان را

ثریا قاسمی




مرضیه ارشدی

دفتر اشعار مرضیه ارشدی شاعران کانون شعر ایران




خانم مرضیه ارشدی



- عضو کانون شعر ایران

- شاعر و نویسنده

- متولد : سحر گاهی از بهمن ماه همراه بابارش رحمت الهی (برف)

- تحصیلات : لیسانس ریاضی



آثار ادبی چاپ شده:


مجموعه شعر

جهت رویت اشعار ثبت شده  اینجا    کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
دبیر ریاضی در دوره نوجوانی علاقه زیادی به نوشتن داشتم و تا حدودی شعر هم می گفتم ولی با انتخاب رشته ریاضی کم کم از نوشتن فاصله گرفتم اما در موقع رفع خستگی اشعار جناب حافظ را می خواندم و حاشیه کتابهای جبر خطی هافمن، آنالیز رودین، آمار و احتمال والپول و..پر بود از اشعار جناب حافظ و اینکار تا جایی ادامه داشت تا اینکه دوسال پیش عزیزی در مسیر زندگیم قرار گرفت و وجود ایشان انگیزه شد که من کم کم نوشتن را شروع کنم الان سه ماهه که باجدیت می نویسم و مشغول یاد گیری عروض هستم.
در ضمن ثمره زندگیم یک پسر با نام حسین آقاست که در یک شب ایرانی(شب یلدا) درتاریخ۱۳۸۲/۹/۳۰متولد شد.
دو کتاب مشترک بادوستانی عزیز بنام سمفونی احساس و پژواک قلم دارم.



چشم خمار

رنگی   چشم   خمار   تومرا  دیوانه کرد
کرم ابریشم بُدَم،عشقت مرا  پروانه کرد

گر چه بال وپر بسوزانید، آن عشقت مرا
ساغر صهبا بداد و همچو خود مستانه کرد

مرضیه ارشدی


پاییز

پاییز بهاری است که   شیدا شده است
غم   در رخ زیباش     هویدا شده است
با   ریزش  برگ  و   آه سردش   انگار
خونین جگرش در هجر پیدا شده است

مرضیه ارشدی


هم صحبتی یار
ما به هم صحبتی یار چه مستیم هنوز
توبه کردیم ،ولی باده پرستیم  هنوز

گر چه ان یار رها کرده می وتاک بدست
ما ولی، جام می وباده به دستیم هنوز


مرضیه ارشدی



انتظار  

تک تک ابیات من دلتنگی است و  انتظار
شاهد غم های من چشمان خیس بی قرار
گر چه پاییز است سرد وزرد،   اما بی گمان
گر گلم آید شود هر لحظه ام همچون بهار


مرضیه ارشدی





مهسا طایری

دفتر اشعار مهسا طایری شاعران کانون شعر ایران



خانم مهسا طایری



- عضو کانون شعر ایران

- شاعر و نویسنده

- متولد : 1369/05/01

- تحصیلات : کارشناس علوم تربیتی




آثار ادبی چاپ شده:


مجموعه شعر خون بهای سکوت (نشر شانی ۱۳۹۹)


جهت رویت اشعار ثبت شده    اینجا   کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
از ۱۲سالگی به نوشتن پرداختم و در کلاسهای آموزش و پرورش با معرفی معلم ادبیاتم شرکت کردم و آقای شاهین رهنما (مولف بیش از ۴۰ کتاب در حوزه شعر و داستان کودک و نوجوان) اولین استاد من در روزهای نوجوانی بودند
آن روزها که چیزی از علم عروض و قافیه نمی دانستم با صبوری و با ضرب گرفتن بر روی میز چوبی کلاسهای کوچک اداره، درس شاعرانگی به ما آموختند
در جشنواره های دانش آموزی در سطح شهرستان و استان و کشور مقام هایی کسب کردم و در دانشگاه نیز بشدت به علاقه ی دیرینم پرداختم و خرده فعالیت هایی در این عرصه داشتم (در همین حین جذب انجمن های استان شدم) نظیر انجمن شیدا و پروین بندرانزلی، انجمن خاتم الانبیای رشت، حوزه هنری، انجمن مستقل شعر و ادب رشت و...
اشعارم در دو کتاب مشترک با نامهای مرکب سبز، وارش به چاپ رسیده
در هفته نامه ها و ماهنامه های بسیاری هم که پرداختن به تک تک اشان از حوصله خارج است
اساتید بزرگواری از جمله آقای هاشمی،علیزاده،حاکم زاده،مهری آتیه
رهنمون های بسیار خوبی در این دوره برایم داشتند
و منِ شاگرد بالاخره در پاییز ۱۳۹۹ اولین مجموعه ی شعری ام با عنوان خون بهای سکوت را روانه بازار کردم
امید که در آینده ای نزدیک با بیشتر آموختن در عرصه ی ادبیات راه گشا باشم
با احترام
مهساطایری




یادم تورا فراموش

دیگر نمی خندم، ولی از گریه مدهوشم
رَخت عزای عشق را هرلحظه می پوشم

انگار این دلمردگی سهم من از دنیاست
این جامِ زهرآلود را با درد می نوشم

آتشفشانی خفته در کوهم که پی در پی
در ظلمتم می سوزم اما باز می جوشم

چیزی برایم مثل سابق نیست می دانی؟
می رقصم و می جنبد انگاری سر و گوشم

روشن ترین تصویرم اما در حضور تو
چیزی شبیهِ یک چراغِ سرد و خاموشم

تاریکی محضم که در رویای هرروزم
صدها سپیده می دمد هرصبح بر دوشم

قلبی که از چنگم درآوردی گوارایت
ای کاش می گفتی فقط: یادت فراموشم

مهسا طایری



میم مثل مادر

شاعر شدم‌ تا مادر زیباترین شعرِ جهان باشم
تصویر رویایی درون قاب چشمِ دیگران باشم

هی قصه در گوشِ تو نجوا کردم و گفتم:
تا خالقِ صدها صدای تازه در گوشِ زمان باشم

از درد پیچیدم به خود،زخمی که سر وا کرد
چیزی نگفتم باتو ،تا در زندگی ات قهرمان باشم

حتی نفهمیدی چه آمد بر سر رویای دیروزم
می خواستم مانند رازی کهنه در قلبت،نهان باشم

وقتی که خندیدی جهان خندید و من گفتم :
عشق تو تا اینجا عیان بوده، چه محتاجِ بیان باشم

تنها تو، از من جان بخواه و من سرِتعظیم می گویم
:هرچیز و هرکس تو بخواهی،من "همان" باشم


مهسا طایری




زندگی اجباری

این که پایان ماجرایت را،از تمام خودت طلبکاری
این که دائم به زجر خود قانع، در نبودش همیشه تب داری

خط و مشقت کلافِ سردرگم، مرگ هم چاره ی علاجت نیست
زندگی کن به شرط خوابیدن، زندگی کن اگرچه اجباری

روزهایت شبیهِ یکدیگر، حالِ قلبت،خراب و ناموزون
مثل آونگِ بی خودی لرزان، روی ساعت، برای دلداری

در سکوتت نشانِ نابودی، توی فکرت صدای شلیک است
پُر شده چوب خطِّ فردایت، از تلاشی برای بیداری

این منم،من که  زنده بودن را، تا تهِ مُردنش قسم خورده
این تویی، با نگاهی آسوده، رفته ای در مسیر دشواری

هی شکایت به دست تقدیر و هی خدا را به شِکوه آوردن
کار سختی نبوده بی تردید،  سر به روی علاقه بگذاری

درد دارد که عاشقش باشی، درد دارد که در خودت باشی
هی برایش ترانه بنویسی، او نَخوانَد که دوستش داری

شعرهایت همیشه پر درد و روح و قلبت همیشه زخمی بود
خوانده بودی  که بی سبب شادی، با همان لحنِ کوچه بازاری

خواستی با دروغِ تکراری،از تمام زمانه سَر باشی
از همان ابتدای این قصه، چشم تو خسته بود، انگاری_

گُر گرفته تمام قلبت باز،از همان حسِّ بی سرانجامی
خط پایان دوباره نزدیک است، خط بکش دور این طرف داری

او که قدرِ تورا نمی فهمد،او که عشقِ تورا نمی فهمد...
رد شو از بودن و نبودن ها، با همین حس،اگرچه تکراری

مهسا طایری


کتری ناکوک تکرار

وقتی نشستی پای بیتابیِ اخبارت
یکباره می پاشد ز هم دنیای افکارت
 
دلشوره می گیری مبادا عاشقش باشی
کاغذ مچاله می شود با اخمِ خودکارت

هی می نویسی، دوستت دارم، ندارم، باز_
فارغ شدی یک لحظه از اوهامِ تب دارت

پای اجاق زندگی هم می زنی دل را
سُر می خوری در گنجه های دنجِ جادارت

با پخت و پَز مشغول هستی، با خودت درگیر
قُل میزنی در کتری ناکوکِ تکرارت

لای تمام خستگی هایت به شب گفتی :
من عاشقش هستم، برو تنها پیِ کارت...

وردِ زبانت میشود،اسمی که جامانده
بر روی این ته مانده های داغِ سیگارت

روحی که از تن شد جدا، آسان نمی میرد
با عشق هم پیمان شده، احساس دشوارت


مهسا طایری


یلدا

یلداترین شبهای عمرم را، در روزنِ چشمانِ تو دیدم
هرلحظه غمگین تر شدم اما، تا دیدمت،یکباره خندیدم

یاقوتِ قرمز بود لب هایت، مثل انارِ تازه ی یلدا
یک سیبِ بی لَک بود دستانت، وقتی تورا با عشق بوئیدم

زیر همین کرسی و گرمایش، لَختی به من گرما بده سرد است
عمری به زیر بهمنت دفنم، بر من بتاب ای نورِ خورشیدم

تو نت به نت سمفونی احساس در شعرهای عصرِ پائیزی
با کوکِ سازت من هماهنگم، با هر نوایت ساده رقصیدم

آمد:"سحر با باد می گفتم، من هم حدیثِ آرزومندی"
خواندم؛ سرودم؛ نغمه سردادم؛ هرثانیه دور تو چرخیدم

یک قاچِ شیرین تر بده از عشق، از پسته ی  لبخندهای خود
گل می کند احساسِ زیبایم، من با تو این را خوب فهمیدم

گفتم غمم بودن کنارِ تو، گفتی سرآمد غصه های تو
گفتی و من درمان شدم بعدش، غیر صدایت هیچ نشنیدم

تو سرخط شبهای طولانی، تحریرِ زیبای خدا هستی
با شب نشینی توی آغوشت، آرام با این قصه خوابیدم


مهسا طایری


زن

خش خشِ برگ های پائیزی، زیرِ پاهای خسته ی یک زن
گرگ‌ و میشِ هوای عصرانه، گاه تاریک، گاه هم روشن

انتظاری عجیب و طولانی، جاده های غریب و توفانی
با همین اتفاقِ تکراری، باز شد غنچه های یک دامن

کِل کشیدند؛ نغمه سر دادند؛ با کبودیِ صورتی غمگین
قند ساییده شد به روی سرش، تا که آمد زمانِ رقصیدن

با عروسک وداعِ سختی داشت، خاله بازی آخرین بارش
یک لباس  سفید و بختی...آه، توی ذوقِ  سپیدِ پیراهن

دفن شد خاطراتِ شیرینش، زیرِ حجمِ نگاهِ مردانه
برف هایی که سر به سر آمد، ماند تنها به زیرِ این بهمن

آرزو مُرد در دلِ تنگش، از خدا خواست مرگِ هرروزش
آرزویش چه ساده کوچک شد، آرزویی خلاصه در مُردن

مادر بچه های کوچک شد، مادری سربه زیر و افتاده
سالها در میانِ انباری، گشته دنبال یک سرِ سوزن

اندکی درک، اندکی احساس، اندکی عشق سهمِ هر فرزند
درد دارد که کوه غم باشی، غصّه ها را همیشه آبستن

گرمی دست های یک همدم جا نشد توی بی کسی هایش
خش خش برگهای پائیزی، من زنم، "زن"بُراده ی آهن

مهسا طایری




میدان مین

از تو پنهان نیست، از قلبم شکایت کرده ام
او که مدتها، مرا بازی نداده در زمین
او که با یک تیشه افتاده به جانِ ریشه هام
کرده تنها مثلِ گرگی خسته در راهم، کمین

گاه گاهی هم میانِ قافله لنگم ولی،
هرگز از تاب و توانم کم نکرده روزگار
مدتی بازنده ام زین پشتِ خود دارم ولی_
 فاتحانه مدتی هم می نشینم پشتِ زین

آسمانم پر شده از کرکس و جغد و کلاغ،
دیگر از قمری خوش خوانم نمی آید ندا
توی سنتورِ نگاهِ خسته ام؛ شوری بِزن
تا که من هم در سماعِ تو برقصم پرطنین

اشک و آه و حسرتم از غصه هایم کم نکرد،
سالها بیهوده پیمودم تورا در خاطرم
نبشِ قبرِ روزهای تلخ و شیرینی که رفت،
بعدِ عمری کم کم و آهسته می شد ته نشین

فاصله معنا نخواهد داشت تا پیشِ منی،
تو نبودی هرگز از قلبِ منِ تنها جدا
 تازگی این روزها،در آینه، ظاهرشده_
صورتی غمگین که بر پیشانی اش افتاد چین

من زنی دلخسته ام؛ با کوله باری در مسیر
هیچ کس دیگر نمی خوانَد مرا با چشمِ تر
آیه آیه در کلامم اعتراض است و سکوت
کافری مومن که بر شک های خود دارد یقین

سالها بازیچه ام در دستهای روزگار
هرکه امد منفعت های خودش را خواست و
هرکه را در وقتِ تنهایی صدایش کرده ام_
رفته و با سرخوشی؛ دلخوش شده با آن و این

دشمنانی دوست منظر دورِ من افتاده اند
پشتِ سنگر جبهه می گیرند و رودر روی من_
خاکریزِ غصه هایم پُر شده از بی کسی
انفجارِ بُغض های کهنه در میدانِ مین

من که زخمیِ هزاران خنجرم از نارفیق،
جای خالیِ تورا این روزها حس می کنم
توگمان کردی نباشی زندگی ام بهترَست
آه دیگر خسته ام از مارهای آستین

از خدا پنهان ندارم؛ راز های سر به مهر
بوسه گاهِ هر شبم: تنهاییِ رنجورِ من
از تو هم پنهان نبوده هرچه در دل داشتم
خسته ام از دردهای کهنه ام،تنها همین

دکترم گفته که آرامش درون قرص هاست
ساعتش را هم مقرر کرده تا در خَلسه ام_
غوطه ور باشم میانِ خاطراتِ گنگ خود
می خورم این قرص را با بُغض های آخرین...

آخرش هم این حماقت، کار دستم می دهد
نه! همیشه خوب بودن مطلقاً درماندگیست
من بدهکارم به خود،صدبار می گویم فقط:
بابت هرچیز دادم پای عشقم؛آ فرین


مهسا طایری




دور باطل

هی نوشتم، پاک کردم، پاک، یادم رفته بود_
زندگی چیزی شبیهِ تکه های پازل است

چِفت و بست روزهایش از سرِ درماندگی_
زندگی از ابتدا تا انتهایش، مشکل است

تخته نَردی کهنه ام با مهره هایی سوخته
چرخشِ تاسِ دو سر بازنده ام بی حاصل است

تو نمی دانی چه بی اندازه بیرحمی و من_
خوب می دانم که احساست به سمتی مایل است
 
حیفِ آن از جان گذشتن ها به پای عشقِ تو
ظالمی، اما خدایم قدرِ ظُلمت،عادل است

ماهیِ افتاده در تُنگم که بعد از سالها_
قصه ام، نُقل است ودر گوشِ تمامِ ساحل است

فکر تو در خاطرم، در خاطرم فکرِ تو...باز
زندگی بی تو همیشه روی دورِ باطل است


مهسا طایری




مجموعه شعر صحنه ی جرم سروده فاطمه اتحاد

آثار شاعران کانون شعر ایران مجموعه شعر دفتر اشعار فاطمه اتحاد


مجموعه صحنه ی جرم  اثر فاطمه اتحاد


صحنه ی جرم

به نام عاشقی تو را هزار چاک کرده ام
حلال کن مرا دلم، تو را هلاک کرده ام

به رگ رگ امیدِ تو چه تیرها چکانده ام
و ردّ دست خویش را ز صحنه پاک کرده ام

به خاک و خون کشیدمت ، هنوز می تپی دلم!
تو زنده ای و من تو را به زور خاک کرده ام

رساندمت به ناکجا، جهنمی ست زندگی
تهِ حکایت تو را هراسناک کرده ام

هجوم غصه ی تو را مگر به می دوا کنم
ببین ویار میوه ی درخت تاک کرده ام

پناه می برد سرم به سوی زانوان غم
چو لاک پشتی ام که سر درون لاک کرده ام

فاطمه اتحاد



مادرم

زندان زندگیش به بیرون دری نداشت
پروانه بود مادرم اما، پری نداشت

دستانِ پینه بسته و پای پُر آبله
فرصت برای عاطفه ی مادری نداشت

عمری بهار رد نشد از باغ زندگیش
جز دانه های برف در آن روسری نداشت

سویی نداشت لعل دو چشمان او ولی
الماس کوه نور چنین گوهری نداشت

از هر هنر به قدر کفایت نصیب  داشت
زر بود ، ذره ذره اش و زرگری نداشت

اصلاً گلیم بختش از اول سیاه بود
دیوان رنج نامه ی او آخری نداشت

بی شک سفیر مهر خدا بود مادرم
پیغمبری که دعوی پیغمبری نداشت

فاطمه اتحاد



سرنگ هوا

گمان کردم به غیر از مرگ هر دردی دوا دارد
ندیدم عشق در دستش سرنگی از هوا  دارد

چه خنجرها نخوردم من ز یاران قسم خورده
که پشت اعتمادم زخم ها از آشنا دارد

سرای شاه عباسی ست آغوش نگار من
به نام عشق در پستوی دل مهمانسرا دارد

ندانم کاری م را عشق خواندم غافل از اینکه
حدیث عاشقی افسانه هایی نخ نما دارد

از اول باید از عشقش حذر می کردم اما حیف
دلِ بی عقل من در عشق چشمی تا به تا دارد

اگر عاشق نبودم دست کم حسرت نمیخوردم
 دل دیوانه در این عرصه اما ادّعا دارد

زدی زخمم، به لبهایم زدم مُهر سکوت اما
دل من هم خدا دارد، خدا چوبش صدا دارد

فاطمه اتحاد




گُسَل

تیر قضا صیدی ز من پروارتر دیده؟
دست چلاق از شاخه سیبی سرخ تر چیده

چون من زنی اندوه را هر شب بغل کرده؟
مانند من صدها شکم افسوس زاییده؟

از خانه ام روی گسل ویرانه ای مانده
اندازه ی من ارگ بم هرگز نلرزیده

چون برگ زردی بر درختی خشک بودم که
با ساز ناکوک خزان یک عمر رقصیده

در دل ویار میوه ی ممنوعه ی عشقی
حسرت شده بر شاخه ی امّید خشکیده

از بوسه ی پنهانی خود بی خبر بودم
راز دلم را خواجه در شیراز فهمیده

این تشنه لب را تشنه برگرداند از چشمه
دنیا به ریش هیچکس چون من نخندیده

فاطمه اتحاد




پرهیز

هزار شکر که قلبم از عشق لبریز است
هزار حیف که سهمم از عشق ناچیز است

مپرس حال دلم را که این ندیده بهار
به جبر چرخ فلک در حصار پاییز است

به جستجوی تو جایی نمانده طی نکنم
بیا که جام من از انتظار سرریز است

شکایت از تو ندارم قبول کردم که
زیاد خواستنم را علاج پرهیز است

تمام حاصل باغش به باد رفت و ندید
مترسکی که دلش با کلاغ جالیز است

فاطمه اتحاد




قفس

فرقی نمی کند که قفس جنسش از طلاست
وقتی که مرغ عشق به پرواز مبتلاست

صیاد من ، به دانه ات عادت نمی کنم
مردن به زنده بودن با ذلّتم رواست

عمری به عقل تکیه نکردم ،که شاهِ دل
تنها امیر عرصه ی این دشت پر بلاست

با چشم باز آمده ام در مسیر عشق
هرگز به من نگو که بشر جایز الخطاست

جانم به لب رسید و رسیدم به اینکه عشق
آن لقمه ی نبود که قدر دهان ماست

با اینکه آبشار غرورم بلند بود
اما سقوط کردم و این اصل ماجراست

فاطمه اتحاد



غریب

برای هر چه چلاق است سیب می خواهد
ولی  همیشه مرا بی نصیب می خواهد

تنم به ناز طبیبی نیاز دارد و عشق
حقیقت اینکه مرا بی طبیب می خواهد

به پیش چشم حسودم زمانه یارم را
برای حجله ی عشق رقیب می خواهد

نخواست رنج مرا التیام بخشد عشق
فرازِ درد مرا بی نشیب می خواهد

به این نتیجه رسیدم که عشق آدم را
میان خانه ی خود هم غریب می خواهد

سزاست مهر بِکارد، دِرو کند حسرت
کسی که عاطفه از نانجیب می خواهد

برای زخم نمک خورده مرگ تسکین است
دلم شفای اجل را عجیب می خواهد

فاطمه اتحاد





تاریخ ثبت اشعار : 1399/10/10


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

محمدرضا سلطانی

دفتر اشعار محمدرضا سلطانی شاعران کانون شعر ایران




آقای محمدرضا سلطانی


- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد : 1355/06/30   

- کارشناس ادبیات


 جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر   اینجا    کلیک کنید



مختصری از زبان شاعر :
درسال 55 در شهر اولین ها یعنی مسجدسلیمان بدنیا آمدم.
تحصیلاتم رو تا مقطع دیپلم در مسجدسلیمان سپری کردم. از همان کودکی به نویسندگی داستان علاقمند بودم.
بعد از اتمام خدمت سربازی به اصفهان مهاجرت کردم و در یک شرکت تولید شکر مشغول به کار شدم. و در حین کار در رشته ادبیات در اصفهان ادامه تحصیل دادم و بیشتر گرایش به شعر سپید پیدا کردم و حدود ده سالی هست که به نوشتن شعر سپید مشغولم ...






موج رویا

هر صبح
در خانه ی مواج رویاها
بین خواب و بیداری
قلم در دست
احساس را بر قلب
کاغذ می نشانم
پاره می کنم
اشعاری که نمی دانم
کی نوشته ام
به موهایی چنگ می زنم
که مدتها پیش
در خواب شانه می زدم
چشمانی را دوست دارم
که غیر مسلح مرا رصد می کنند
هر روز
کنار دستانی
به خاک می سپارم
برف و بوران را
و گورم را گم می کنم
مثل دلشوره ی دیدار
این حروف
شعر نیستند
آرزوهای خوابیده ی من اند
ماه همیشه پشت ابر نمی ماند!

محمدرضا سلطانی







عشق

همین عشق
 خوب است
یکدیگر را سرودن
بگذاریم کلمات بگویند
شعر بخواندمان
من تو را بنویسد، بخواند
با بُهت بی پایان چشم ها
گاه نمی توان جور دیگر
خاطره را به خاطر سپرد
وقتی ناخن انگشتانت را می جوی
بگو به چه می نگرم
به چه فکر می کنی
که با کوله باری از حروف
از خیابان خیال
نشانی ات را می جویم
تو سوت زنان
کنج کدام کوچه ی بن بست
خانه داری!

محمدرضا سلطانی








دوست داشتن کرونا

دوست داشتن
بی مقدمه شروع می شود
مثل کرونا اگر
بی نتیجه تمام شویم
مثل قیام آن زمستان سیاه!
فاصله ی این تا آن می دانم
اندازه ی شلیک تیر خلاص است
گاه که تا نفسهای باقی
غافلگیر می شوی
و چاره، جز
آخ آخر نیست ...

محمدرضا سلطانی




مجموعه شعر ممنوعه سروده فاطمه اتحاد

آثار شاعران کانون شعر ایران مجموعه شعر دفتر اشعار فاطمه اتحاد


مجموعه ممنوعه  اثر فاطمه اتحاد




تیر غیب

بگو حافظ نخواند، یوسفِ او برنمی گردد
که سوی رفته از  چشمانِ کم سو بر نمی گردد

غزال چشم‌هایم را به مسلخ می‌برد شیرش
بگو با بچه آهوها، که آهو برنمی گردد

گمانم زنده برگردد،  اسیرِ تیرِ غیب اما
اسیرِ رفته زیر‌ِ تیغِ ابرو، برنمی گردد

شبی دستش میان موج گیسویم به رقص آمد
یقین کردم که ارامش به این مو برنمی گردد

تقلا می کنم برگردم از موجِ بلا خیزش
ولی می دانم آب رفته از جو، برنمی گردد

مگر تقدیر برگرداند این بختِ سیاهم را
دعا شاید، ولی با سحر و جادو برنمی گردد

فاطمه اتحاد


سقط جنین

این بافه ی بی ریشه کارش بیقراری ست
گیسو که نه، یک دسته سرباز فراری ست

سر در نیاوردم ز کار چشمهایم
تلفیقِ ناپرهیزی و پرهیزکاری ست

خون کسی خشکیده بر لبهام و رنگش
صد سال بعد از مرگ هم سرخ اناری ست

بر دستهایم تار بسته عنکبوتی
انگشت هایم اُسوه ی چشم انتظاری ست

نیلوفری در بسترش بی عشق دق کرد
مرداب چشمم بعد از این چون رود جاری ست

با اشک قلب خسته ام را غسل دادم
چشمان من عمریست کارش سوگواری ست

آبستن یک عشق ناکام است قلبم
سقط جنین ، پایان تلخ بارداری ست

فاطمه اتحاد


ممنوعه

آتش زده ممنوعه ای حیثیّتم را
سیب هوس تغییر داده قسمتم را

در چشم خلق از پاکدامن هایم اما
حاشا نکردم با زلیخا نسبتم را

دلبستگی آغاز ویرانی است ،افسوس
بیمارم و تکرار کردم عادتم  را

در من جهانی مستعدّ کودتا بود
سرکوب کردم فتنه ی جمعیّتم را

میدان مینی در درون سینه ی من
این روزها سر برده صبر و طاقتم را

تا مقصد آغوش تو راهی جز این نیست
تمبرم که می بوسم لبان پاکتم را

فاطمه اتحاد


نابلد

گمانم چشمهایت کهکشانها را رصد کرده
وَ ماهِ آسمان بر روی چون ماهت حَسَد کرده

لبت خرمای اهوازی و یا انگورِ شیرازی ؟
شرابت صد چو من، راه آشنا را نابلد کرده

 نگو شانه، بگو البرز و اَلوَندِ غرور انگیز
شکوهِ شانه ات، اغراق ها را مستند کرده

برای قطره با دریا نشستن کم مقامی نیست
خدا با چون تویی، چون من گدایی را صَمَدکرده

هرآنکس قامتت را دیده، ایمانش مضاعف شد
به لب تکرار ذکرِ " قُل هوَ الله و اَحَد " کرده

تو با این حجم زیبایی، نمی گنجی در آغوشم
خدا اما در آغوشت مرا حبس ابد کرده

فاطمه اتحاد



قرص صبوری

زل می زند بر در هنوز از رو نرفته
برگرد تا از چشمهایم سو نرفته

هر چند بستی دیده از دیدارم  اما
از بیشه ی چشمات، این آهو نرفته

من هر چه پشت دست دل را داغ کردم
سمت تو مایل بوده، دیگر سو نرفته

چون برف شد ، مشکیّ گیسوهام اما
یکبار دستان تو در این مو نرفته

شادم تصوّر می کنی، اما ندیدی
از غم چه خنجرها که در پهلو نرفته

قرص صبوری می خورم روزی سه نوبت
برگرد تا تأثیر این دارو نرفته

فاطمه اتحاد



سیلی

تاریک تر می خواهد انگاری جهانم را
پاشیده تر می خواهد از این آشیانم را

من دم به دم می نوشم از جام‌ِ شکیبایی
پُر می کند با شوکران باز استکانم را

باغِ بهاران مرا بی بار و بر کرده
دارد تماشا می کند فصلِ خزانم را

سیلی مکرر می زند هر بار و من هر بار
می بلعمش هم بغض، هم خون دهانم را

از عرش تا فرشم رسانده باز راضی نیست
شاید به زیر خاک می خواهد نشانم را

راضی به مرگم بوده ، اما مرگِ تدریجی
ای کاش از من می گرفت این نیمه جانم را

فاطمه اتحاد


تاریخ ثبت اشعار : 1399/10/10


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

علی فرهی نیا

دفتر اشعار علی فرهی نیا شاعران کانون شعر ایران




آقای علی فرهی نیا


- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد : 1355/01/03    روستای دشت بزرگ از توابع شوشتر

- کارشناس مکانیک

- کارمند شرکت فولاد اکسین خوزستان



 جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر   اینجا    کلیک کنید



مختصری از زبان شاعر :
به هنر وموسیقی و شعر و نوشتن علاقه دارم نقاشی کار می کنم ولی نه به صورت حرفه ای گاهی هم شعر می گم مقاله هم می نویسم
من به شعر به عنوان یک زبان نگاه می کنم و معتقدم شعر یک زبان بین المللی ست  چون شعربه خاطر لطافتی که داره همه انسانها اونو می فهمند و بنابر این با شعر می شه با همه آدما درهرجای دنیا حتی اونایی که روحیهء خیلی خشنی دارند حرف زد و ازاینکه شما برای تداوم این زبان تلاش می کنید بسیار سپاسگزارم




نگاه

منعم بکن زهرچه کنم غیر یک نگاه
ترکم بده زهرچه گنه غیر از این گناه

رنجم مده به کفر رخت نیست طاقتم
روزم مکن به زلف سیه چون شب سیاه

من از برای با تو نشستن نشسته ام
در چله ای که بوده رخم غرق اشک وآه

می دانم اینکه عاقبتم نیست حاصلی
چون من هزار مانده به ره کرده ای تباه

دیرینه است رسم ستم برستم کشان
بیگانه است محکمه با داد پادشاه

می خواهی از زیادی می دست برکشم
ساقی تویی و مست توام این زمن مخواه

دزدانه درکمین عبورت خزیده ام
غافل که با تو همدم و همراز بوده راه

از من مخواه تا چو ملک بی گنه شوم
ای آنکه برسرشتن گل بوده ای گواه

علی فرهی نیا



گر بیایی...

گربیایی نازنین هرزشت زیبا می شود
هرکویرتشنه ای لبریز دریا می شود

ماه و خورشید از فروغت چشم برهم می نهند
چونکه با نور رخت هر نور رسوا می شود

منتظر دیگر نماند هیچکس تا صبحگاه
چونکه درهر روز و شب خورشید پیدا می شود

گرد غم برچیده خواهد شد ز روی عاشقان
یک جهان همدم نصیب قلب تنها می شود

یوسفی امانه یک یعقوب داری منتظر
یک جهان یعقوب از بوی تو بینا می شود

سالهابگذشت و فردایی نیامدای دریغ
ای که پایان با طلوعت شام یلدا می شود

دوست دارم یک نظر بینم جمال عارضت
گربهایش جان و تن باشد خدایا می شود


علی فرهی نیا




مجموعه شعر پیله سروده فاطمه فخری فخرآبادی

دفتر اشعار دکتر فاطمه فخری فخرآبادی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه پیله  اثر فاطمه فخری فخرآبادی





پیله

گرچه بی بال و پرم، شوقِ تو دارم؛ چه کنم؟!
با جهانی که فقط بوده حصارم چه کنم؟!

پیله کردند به من بعدِ تو این خاطره ها
گاه در حسرتِ پرواز نبارم چه کنم؟!

عهد بستم که فراموش کنم عشقت را
با محالی که درآورده دمارم چه کنم؟!

کامم از قهوه ی چشمانِ تو تلخ است ولی
دل به شیرینی این غم نسِپارم چه کنم؟!

کارم از عشق گذشته ست‌؛ جنون دارم من
با همین عقلِ نیفتاده به کارم چه کنم؟!

بی تو در حوصله ی شهر نمی گنجم من
تو بگو؛ سر به بیابان نگذارم چه کنم؟!

قسمتِ شانه ی من بارِ کجِ دنیا بود
با خدایی که نسنجید عیارم چه کنم؟!

پر زد از پیله ی تنگی که خیالاتم بود
سرِ پروانه شدن داشت نگارم؛ چه کنم؟!

فاطمه فخری فخرآبادی













تاریخ ثبت اشعار : 1399/08/06


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


مجموعه شعر پاییز سروده فاطمه فخری فخرآبادی

دفتر اشعار دکتر فاطمه فخری فخرآبادی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه پاییز  اثر فاطمه فخری فخرآبادی



پاییز

تنها تو را کم دارد این تقویمِ دلسرد
آه ای بهارِ رفته از تقویم! برگرد

راضی به پاییزم اگر باشی ولی حیف
جز برف و بوران بر سرم دنیا نیاورد

تا دل به مهرت بستم آسایش ندیدم
مهرت دمار از روزِگارِ من درآورد

دنیای من پیش از تو شکلِ دیگری بود
بوسیدمت؛ یک بوسه دنیا را عوض کرد

عاشق شدم؛ بعد از تو کارم شاعری شد
یک آدمِ تنها شد این تنهایِ شبگرد

از عشقِ تو خیری ندیدم جز همین شعر
باقی نماند از تو برایم هیچ جز درد

اما خوشم با دردهای مهلکِ تو
صد بار مُردم تا شدم در دامنت، مرد

هم کاشت، هم گاهی تبر زد شاخه ها را
عشقت بهارم کرد، هم پاییزی و زرد

دیگر به پایان می رسم تا این زمستان
پاییز شد؛ نامهربان! با مهر برگرد
















تاریخ ثبت اشعار : 1399/08/06


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

مجموعه شعر انعکاس سروده فاطمه ضرغامی

دفتر اشعار فاطمه ضرغامی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه انعکاس  اثر  فاطمه ضرغامی




هیچ

وقتی باز زخم می زنی..
 وقتی مدام زخم هایم را نمک می پاشی..
خلع سلاح می شوم از هرچه امید، از هرچه عشق است..
شبیه سربازی تسلیم شده دستهایم را بالا می اورم..

شبیه قطاری به مقصد نرسیده در میانه ی راه واژگون می شوم..
شبیه حسرت به جامانده از اخرین مسافر غربت زده ی ایستگاه می شوم..
شبیه هیچ می شوم..
کوتاه بیا کافیست..
 انقدر صبر کردم ،انقدر صبر را در لحظه لحظه هایم تزریق کردم که شراب صدساله ای می مانم..

کوتاه بیا بلندای صبرمن دیکر قابل رویت نیست .. بلندای صبرم انقدر مرتفع گشته که میترسم سقوط کند و من دیگر فقط یک جفت چشم و یک نگاه خیره به دیوار شوم..
کافیست ..
صبر من کوتاهتر از فریاد بیرحمانه ای تکرار زخمه های توست...

فاطمه ضرغامی



طوفان

گاهی به نبودنم فکر کن..
چشمانت را ارام ببند وجهانت را از هر چه که رنگ و بوی مرا دارد خالی کن.
تصور کن یک گردباد ،بی مهابا می اید و همه ی عکس هایم را از دیوار میکند ،لباس هایم یکی پس از دیگری محو میشود..
و عطرم از خانه میپرد.
اری همه را با جزییات تصور کن
دیگر منی وجود ندارد شبیه هیچ میشوم !
شبیه هرگز !
شبیه هیچوقت!
دیگر حتی ردپایم هم در خانه نمانده
و شاید تنها شاید یک چیز جا مانده باشد
صدایم...
کمی که سکوت کنی طنین جامانده از صدایم در گوشت میپیچد که ارام میگویم دوستت دارم..
صدایم را در خاطرت بسپار ...



سکوت

گاهی سکوت بلندترین فریاد است..
وقتی واژه ها از وصف درد درونت شانه خالی می کنند
سکوت بیرحمانه پشت حریفت را به خاک می زند..
گاهی سکوت دشنه ای می شود و در قلب دشمنت فرو می رود
سکوت بهترین منتقم است وقتی کلمات خالی اند از هیاهوی درونت..
گاهی سکوت کن و بگذار نگاهت فریاد بزند ..
انقدر بلند که جهان کر شود از شنیدن هر چه ناحق است..
سکوت زیرکانه زهر می شود و ارام ارام فضا را مسموم می کند..
وقتی تنهایی، دربرابر نابرابری ها..
وقتی معادله ات جور نمی شود و نمی گذارند جور شود
وقتی حرفت شهید می شود ..
سکوت کن
 انقدر بلند که لحظه ای دنیا از حرکت بایستد
 وکلمات در مقابل دل اشو بی هایت تعظیم کنند
گاهی سکوت کن...

فاطمه ضرغامی








تاریخ ثبت اشعار : 1399/07/25



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد


غزال رستمی ( فاطمه )

دفتر اشعار غزال رستمی ( فاطمه ) شاعران کانون شعر ایران




خانم غزال رستمی ( فاطمه )

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر و نویسنده

- متولد   1375/10/29  استان فارس شهرستان رستم شهر مصیری

- تحصیلات : دانشجو


جهت رویت اشعار ثبت شد ه   اینجا    کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
شعرهای شاعر جوهر وجود هر شاعرهست و مختصری از اون شاعر
از هجوم فکر و خیال به شعر پناه آورده ام از دست شعر
ولی قلمم قلمی تر از آنست که تاب حرف های نگفته ام را بیاورد ...



انتظار

لبانم شبیه هیچ انار ترک خورده ای نیست
من از زبان کویری حرف می زنم
که از شیار شیار وجودش
خون می چکد
مانند قاب عکسی زمین خورده  دلخوش به هیچ دیواری نیست
کسی چه می داند که پشت این دیوار
کویری به وسعت بیکران
باغی پر از انارهای ترک خورده
و لبانی سرشار از سکوت
در انتظارِ ...
لعنت به انتظار  مرا پشت همین دیوار به دار بکش
تا مثل یک ساعت شنی
به پاهایت بریزم ...


غزال رستمی









فاطمه ضرغامی

دفتر اشعار فاطمه ضرغامی شاعران کانون شعر ایران




خانم فاطمه ضرغامی


- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد : 1370/05/31   

- تحصیلات : کارشناس IT
 
- نقاش


جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر   اینجا  کلیک کنید



مختصری از زبان شاعر :
از زمانی که روح شعر را درک کردم عشق به ادبیات و شعر در من جوانه زد..
هر گاه غم در خانه ی دلم ریشه می کرد.. هر گاه زخم می خوردم شعر مرهمی بود...
و هرگاه شاد بودم و مسرور، شعر در قلبم به پایکوبی در می آمد...
پاییزم را با شعر سپری می کنم و عیدم را با شعر تحویل ...
و شعر یار همیشگی و ارام دلم شد،
باشد که خواندن اشعارم لحظاتی هرچند کوتاه گرمابخش روح و جان شود...



مجموعه شعر دال سروده دانیال الماسی قلعه

دفتر اشعار دانیال الماسی قلعه مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه دال  اثر دانیال الماسی قلعه




رفتن

گاه باید چشمها را بست
گاه باید دور شوی از هر کسی
گاه آرامش فقط خاک زیر پای توست
خاکی که آغوش می‌کشد قدم های تو را
قدمهایت ره به نا کجا دارد
مقصد جایی نیست
میروی تا که پیدا کنی آرامشی در خود
هدف راه است نه رسیدن
گاهی باید رفت نه برای رسیدن، نه
فقط برای رفتن
باید رفت ...

دانیال الماسی































تاریخ ثبت اشعار : 1399/07/18



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد


دانیال الماسی قلعه

دفتر اشعار دانیال الماسی قلعه شاعران کانون شعر ایران




آقای دانیال الماسی قلعه


- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد : 1374/09/10    اصفهان / فولادشهر


 جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر   اینجا    کلیک کنید



مختصری از زبان شاعر :

هیچ . . .


مجموعه شعر فیروزه خانه سروده سمیه مومنی

مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران دفتر اشعار سمیه مومنی ( مومن )



مجموعه فیروزه خانه  اثر سمیه مومنی



غم بی شمار

درسینه ام به غیر غم بی شمار نیست
وقتی  کسی به خاطر من بی قرار نیست


تقدیر تلخ ماست دمادم گریستن
شور است بختمان، گله از روزگار نیست

"تقویم ها دروغ نوشتند بعد تو"
در سرزمینمان، خبری از بهار نیست

سرما گرفته جان درختان شهر را
حتی پرنده ای به روی شاخسار نیست

من دلخوشم به خواب و خیالی و خاطری
بیچاره من که دلخوشی ام ماندگار نیست

هرچند سخت میگذرد روزگار عشق
بدبخت آن دلی که به عشقت دچار نیست


سمیه مومنی




انتظار

چقدر غم به دل روزگار می آید
شراره بر جگر سوگوار می آید

به لطف قسمت و تقدیر، خون دل هر شب
به میهمانی این لاله زار می آید

چه گریه ها که نکرده است مردم چشمم
صدای ناله  ازین جویبار  می آید


دلم خوشست که بعد از سیاهی اسفند
به باغ ماتم  ما هم، بهار می آید

نگاه کن به غباری که در دل جاده است
سواری از پس این انتظار می آید


سمیه مومنی



کریم عالم

کنج دنجی در هیاهوی جهان داریم ما
تا میان سینه از مهرت نشان داریم ما

خانه ی ویران دل با مهر تو قیمت گرفت
در خراب آبادمان، گنج نهان داریم ما

ما نمک پرورده ی خوان کریم عالمیم
شامل لطفیم اگر در سفره نان داریم ما

خاک سرد مرده ایم و تشنه ی یک جرعه نور
دست بر دامان لطف آسمان داریم ما

ما کبوترهای قبر خاکی صحن تواییم
کنج ایوان خیالی آشیان داریم ما

تا گذر کرد از مزارت باد صحرا، گریه کرد
چون نسیم از داغ تو اشک روان داریم ما

از غم تشییع سرخت، ذره ذره سوختیم
تا ابد درسینه مان، داغ گران داریم ما

واژه حیران مانده بین مدح و اشک مرثیه
در بهار شوق، اندوه خزان داریم ما

سمیه مومنی


تاریخ ثبت اشعار : 1399/07/18



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد

عاطفه مختاری اسفیدواجانی

دفتر اشعار عاطفه مختاری اسفیدواجانی شاعران کانون شعر ایران




خانم عاطفه مختاری  ( اسفیدواجانی )

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد   1362/08/05 

اثر چاپ شده :

کتاب مشترک شاعرانه‌ها، نیلوفران سپکو، شاعران شعر
کتاب مشترک دلنوشته : جنون واژه ها

جهت رویت اشعار ثبت شده  اینجا  کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
از کودکی به ادبیات و کلمات علاقه داشتم و گاهی خاطراتم را می‌نوشتم
و البته یکی از اقوام نزدیک هم به این علاقه شعله کشید و بیشترش کرد.
مدت زیادی ننوشتم و دور بودم از دنیای شعر  و دنبال علاقه‌ام می‌گشتم کلاس‌های آموزشی مختلف رفتم، زبان، چرم دوزی و... و سرانجام استعداد خودم را کشف کردم و آن هم دنیای شعر بود. الان چندین ماه است می‌نویسم و احساس می‌کنم خوشحالم. امیدوارم در این مسیر به موفقیت برسم




عشق

جریان دارد
رنگین‌کمانی
از عشق
در رگهای‌‌َم

مرا با هر باران
به یاد بیاور...


عاطفه مختاری





ای دریغ از ما

ای دریغ ازما
در این مرداب‌های پی‌در‌پی
دور ماندیم از مستی آفتاب
در نیلوفر احساس

ای دریغ از ما
میان باد در گل‌ها
نواختن سمفونی عشق
دور بمانیم
از هجی واژه واژه عشق
و هم نوا شدن در دریای نیاز

ای دریغ از دریغ‌ها
گنجِ محصورشده
در دستانِ خود را
به بادهای مخالف بسپاریم!!!
قدردان لحظات نباشیم

ای دریغ از ما
من‌ها، ما نشود
منیت در جهان گرداگردمان بیداد کند
و به سیاهچال تعصب کور
و غرور فرو رویم...

عاطفه مختاری






مجموعه شعر بی بهار سروده معصومه اباذری

آثار شاعران کانون شعر ایران دفتر اشعار معصومه اباذری


مجموعه بی بهار اثر معصومه اباذری




تنهای عاشق

حس غربت دارد
دیدن چشمانت
وقتی که دیگر نگاهم نمی کنی
گویی گم می شوم در آن
و کسی نیست نجاتم بدهد
عشق را گم می کنم
وقتی گرمای دست هایت
دیگر احساس سرمایم را
از زمستان نجات نمی دهد
چقدر غریب و تنهام
وقتی
مسیر عشقمان را
در اولین دور برگردان
ترک‌ می کنی
و حالا دیگر
من و تنهایی و غم
باز گرفتار همیم ...

معصومه اباذری




قلم عشق

دلتنگ بودم
آمدم که بنویسم
قلم خم شد
اشک هایش
ساحل کاغذ را
اقیانوس آرام کرد
هوایت هنوز
دست بردار این خانه نیست
برگرد ...

معصومه اباذری




قهر خورشید

خورشید
دیگر مثل قبل نیست
می آید
نگاهم می کند
ولی نه مثل قبل
دیگر نوری ندارد
سایه ای
برای خسته ها نمی سازد
با ابر
قهر کرده
و حرفی نمی زند
نه تنها ابر
که آسمان و زمین را به هم ریخته
ببین چه کرده ای دلبر
خورشید هم با رفتنت اعتصاب کرده است ...

معصومه اباذری








تاریخ ثبت اشعار : 1399/07/16



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد

آیسان خاکپور

دفتر اشعار آیسان خاکپور شاعران کانون شعر ایران



خانم آیسان خاکپور

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد   1382/07/03 

- تحصیلات :  در حال تحصیل

- طراح معماری

اثر چاپ شده :

یک کتاب مشترک و چاپ شعر چند بار در روزنامه سایه


جهت رویت اشعار ثبت شده  اینجا   کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
شعر تمامِ زندگی است و هر شاعری با شعر است که زنده است؛البته باید بگویم که قبل از شاعر بودن به بیانی نویسندگی بیشتر در وجود من قرار دارد؛در رابطه با شعر هم باید بگویم بیشتر اشعارم سپید هستند.



پاییز

این کوچه ها هنوز بوی پاییز می دهند،
ازلابلای خاطراتت دراین شهر هنوز بوی پاییز می آید!
نَکُنَد بازهم فکر رفتن به سَرَت زده؟!
پاییز رفته و این شهر هنوز بویِ پاییز می دهد؛
هراسَم هست ازاینکه میان زمستان،
عزمِ رفتن کنی،
باور کن این زمستان
بویِ پاییز می دهد..!

آیسان خاکپور




جهانم با تو زیباست

 ”جهان ” چه کوچَک می شود،
آن گاه که تو در این حوالی باشی!
درست به اندازهٔ ”چَشمهایت”،
به اندازه ”نگاهت” !
درست به اندازه ”آغوشَت” !
وَ ”جهان ” چه زیبا می شود،
آن گاه که تو اینجا باشی!
درست شبیه ”تو” می شود..!

آیسان خاکپور




افسون

در بی کرانی جهان
دو چیز افسونم کرد؛
مُنحنی لبخندت و
چینِ کنار چشمانت!

آیسان خاکپور




شب

دل اش شده از عشق لبریز و
چشم دوخته به راه!
خورشید رفته و
شب آمده!
شمعی روشن می کند و
عکسی را نوازش می کند!
دستانش یخ زده و
لبخندی تلخ بر لب دارد!
آرام زیر لب می گوید:
« امروز هم نیامد..! »

آیسان خاکپور




خوشبختی

خوشبَختی چه ساده است!
پایِ تو که میان باشد،
این واژه یعنی تو!

آیسان خاکپور









شبنم حسامی

دفتر اشعار شبنم حسامی شاعران کانون شعر ایران




خانم شبنم حسامی

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد   1356/03/31 

- تحصیلات :  کارشناس روانشناسی

- مشاور


اثر چاپ شده :



مجموعه شعر با عنوان جفت شش / انتشارات فصل پنجم

چاپ دو شعر در کتاب چشمه سار ادب

چاپ چند رباعی در کتاب برگزیده رباعی


جهت رویت اشعار ثبت شده  اینجا  کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
از کودکی تعلق خاطر به شعر و ادبیات داشتم و از قدمای شعر کلاسیک محفوظاتی را به خاطرم می‌سپردم تا در محافل ادبی با شوق بخوانم.به نظرِ من اگر شاعر بتواند بر شعر اشراف پیدا کند و قادر به  ترسیم احساسات و خلق تصاویر بدیع شود شعر او ماندگار خواهد شد.
معتقدم که شعرخوب و قوی بر قلب و روح سیطره پیدا می‌کند و انسان را صیقل می‌دهد تا جلا پیدا کند.شعر با تار و پود من عجین شده و بی شبهه این روند تا پایان حیاتم تداوم خواهد داشت


امیدواری

از  نگاهم خوانده بودی شعری از تردید را
قصه‌ی‌درمانِ دید وآبِ مروارید را

ای خدا امسال در شهریورت هم سوختم
لااقل پایین بیاور شعله‌ی خورشید را

هرچه شفاف است آسانتر مکدر می‌شود
شاد کن تا می‌شود دل‌های ناامّید را

می‌کنم تاکید بر امّیدواری  بیشتر
می گذارم رویِ حرف دومش تشدید را

مرد بودن،درد را فهمیدن‌است وبعدازاین
می‌ستایم،هرکه دردم را کمی فهمید را

شبنم حسامی



زن

غرورم را به روی دست  می بردندو فهمیدم
که فرصت نیست دیگر برلبِ بام است خورشیدم
توکل کردم وبا این که خود را خسته می دیدم

قسم خوردم که  احیا می کنم این مرده را با چنگ ودندانم


قسم خوردم که بنیان می کنم از نو شکوهش را
به چالش می کشم دشواریِ دردوستوهش را
نوازش می‌کنم آرام تاول های روحش را

 تکاندم هی تکاندم این زنِ آزرده را با چنگ ودندانم

شبیهِ رخت می شستند مردم تکه‌هایش را
 زمین آسوده می بلعید بی غم چکه هایش را
چه آسان جمع می کردند جمعی سکه هایش را

در آغوشم گرفتم این زن سرخورده را با چنگ ودندانم

به او تقدیم می‌کردم  صفاتِ خوب وبارز را
به جرات پهن می‌کردم برایش فرشِ قرمز را
   به‌نامش با شعف اعلام می‌کردم جوایز را

به هر ترفند خنداندم گلی پژمرده را باچنگ ودندانم

زمین می‌خورد سهمش را زمین می‌خورد وپا می شد
به مویی متصل می ماند و از ریشه جدا می شد
گرانقدری که بی‌تقصیر   گاهی بی‌بها می شد

دوباره پس گرفتم عمرِ یغما برده را با چنگ و دندانم

برای حلِ مشکل هیئتی تشکیل می دادم
خودم را واژه واژه روز وشب تحویل می‌دادم
هوای  سرد و گرمِ شعر را تعدیل می دادم

دوباره شاد کردم این زنِ افسرده را با چنگ و دندانم

شبنم حسامی



ای عشق

این روزها چون نوجوانی، درتب وتابم
با شعر برمی‌خیزم‌وبا شعر می‌خوابم

گاهی صبور وقانع وخونسرد وآرامم
گاهی چه بی‌علت به هم می‌ریزد اعصابم

بی‌تو...شبی..آن کوچه...و یک شعرِ بی‌تکرار
جامانده ازشعرِفریدون،بی‌تو، مهتابم

بااختلالی‌چندقطبی،شعرمی‌گویم
افسرده ودلمرده وخوشحال و شادابم!

پشتِ نقابم شاعری دلتنگ‌می‌خندد
با این تناقض‌ها، بیا ای عشق دریابم

شبنم حسامی



مآمنی قوی

خلسه‌...خیال ...شعر .. تصاویر معنوی
بویت شبیه مستی عطری فرانسوی

سرمی‌روم دوباره در آغوش بودنت
هستی برای شاعری‌ام مآمنی قوی

ثبت است بر جریده‌ی شعرم دوامِ تو
ای ماندگار مثلِ سرانجامِ اخروی

شعر وشراب وشهدِ منی مستیِ مدام
منسوب می‌شوی تو به دورانِ غزنوی

در سینه کهنه‌ای ودل آزار نیستی
نوآوری شبیه ِ غزل‌های منزوی


شبنم حسامی



خلیج فارس

آمدم تا رها کنم خود را، در خلیجِ عمیق چشمانت
ماهیان برهنه می رقصند زیر چین های ریزِ دامانت

می کنی خنده از دل و جانت،می زنی کف، برای مرجانت
می شوی غرقِ آرزو هرشب، زیر سقف ستاره بارانت

دست هایت همیشه نقاشند، چه هماهنگ رنگ می پاشند
لاجوردی، کبود، آبی وسبز، می شود پهن، فرشِ الوانت

لنج ها بی قرار پهلویت، تورها می روندهر سویت
نان در آورده زورِ بازویت، که بریزی به پای مهمانت

پاکی وپر غرور و سنگینی، شور اما همیشه شیرینی
تلخی و غم اگرچه می بینی، کم نیاورده است قندانت

مثل متنی که نقطه چین داری، آسمانی ولی زمین داری
گوشه گوشه جزیره روییده، از دل خاک های گلدانت!

ماتِ کیش اند خیل ترسو ها،سیلِ سربازها به پستوها
ماه و خورشید هم قسم با ما، سال ها قلعه دارِ ایوانت

دشمنانت خیال می چینند پشت هم احتمال می چینند
غافل از اینکه کال می چینند از درختانِ دورِ مدانت!

مرزها را قرار می بخشی، گربه را اقتدار می بخشی
موش ها می شوند تسلیمِ مشعلِ پرفروغ کنگانت

تا همیشه خلیج فارس تویی، آبی پاک و بی قیاس تویی
گنجِ این سرزمینِ خاص تویی، تو عزیزی برای ایرانت!


شبنم حسامی




زندگی

زندگی پونه بود ومار شدی
پوست‌اندازِ لایه‌دار شدی
پشت این چهره استتار شدی
صاحبِ شآن واقتدار شدی

ردِ پایت به رویِ شن‌زار است!

می‌خزی تا که انتخاب کنی
می‌گزی مثلِ مرگ خواب کنی
قصد کردی مرا جواب کنی
می‌توانی مرا مجاب کنی؟

قلبِ من تا همیشه هشیار است

اصطلاحاتِ درخوری بلدی
حرف‌های دهان‌پری بلدی
راه‌های میانبری بلدی
باز با این که قُلدری بلدی

دست بالای دست بسیار است

سخت مانندِ لاک پشت شدم
جمله‌ای با قلم درشت شدم
ضربه‌هایی به قصدِ کشت شدم
دستِ خالی شبیه‌ِ مشت شدم

مشت بی شک نمودِ خروار است

خار بودم که دسته‌دسته شدم
آنقدر سوختم که خسته شدم
خسته از بال‌های بسته شدم
در خودم ریختم شکسته شدم

مگر این درد دست بردار است

مهلتی پشتِ اشتباه نبود
توی شب‌های تار ماه نبود
سهمم از قصه غیر از آه نبود
حدسم افسوس اشتباه نبود

پشت درها همیشه دیوار است

شاعرِ شعرِ تر چگونه شدم؟
قطره‌ اشکی به روی گونه شدم
شبنمِ یک گلِ نمونه شدم
سهل بودم که آبگونه شدم

زندگی یک مسیرِ هموار است!!!   


شبنم حسامی




معصومه اباذری

دفتر اشعار معصومه اباذری شاعران کانون شعر ایران




خانم معصومه اباذری

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد   1381/07/22 

- تحصیلات :  پایه ی دوازدهم رشته ی ادبیات و علوم انسانی


اثر چاپ شده :

کتاب با خاطرات اردیبهشت


جهت رویت اشعار ثبت شده  اینجا  کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
گه گاهی قلم به دست می گیرم و خط خطی هایم را به رخ کاغذ می کشم چرا که این خط خطی ها حرف های مکتوب من اند



سمیه مومنی ( مومن )

دفتر اشعار سمیه مومنی ( مومن ) شاعران کانون شعر ایران





خانم سمیه مومنی ( مومن )

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد   1359/08/08 

- تحصیلات : لیسانس الهیات، لیسانس هنر

- معلم، مدرس آموزشگاه نقاشی


جهت رویت اشعار ثبت شده     اینجا    کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
تجربه برگزاری سه سال جلسه شعر دارم، در انجمنهای ادبی مختلف شرکت کردم و شعرخوانی داشتم مثل جلسات حوزه هنری، جلسات دفتر ادبیات دانشگاه تهران و جلسات دکتر سمنانی(شهرستان ادب) و جلسات انجمن ادبی فیض که مربوط به کتابخانه های عمومی کشور هست و دبیرش خانم دکتر نغمه مستشار نظامی هست و خبرگزاری تسنیم
برگزیده بخش ترانه جشنواره مهر مادری سال99
سوختگان وصل هم غزلم برگزیده شد به خاطر شرایط کرونا اختتامیه انجام نشد
چندین بار برنامه تلویزیونی دعوت شدم و اجرا داشتم
مدرس گالری نقاشی بوی باران هستم که انواع سبک های نقاشی در اون تعلیم داده میشه
چند سالی مدیر یکی از شعب جامعه القرآن بودم
و در مدارس، معلم تربیتی و دینی بودم
تجربه یکسال تدریس در هنرستان هنرهای زیبای تهران رو دارم و....

شبنم جوری ( کبرا )

دفتر اشعار شبنم جوری ( کبرا ) شاعران کانون شعر ایران


خانم شبنم جوری ( کبرا )

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد   1357/06/10 

- تحصیلات : ادبیات و علوم انسانی


اثر چاپ شده :

مجموعه شعر با عنوان واژه های شکسته


جهت رویت اشعار ثبت شده  اینجا  کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :

نقاشی با رنگ روغن و طراحی خوشنویسی در حد خوب



دیوار

خودم را  رها می کنم
تا تنهایی ام کمی هوا بخورد!

رها ازشعبده بازی که
همه ی سایه ها را
در کلاهش دود می کند!

رها از هیاهویی که
آرامشم را به یغما می برد!

از این دیوار
که تمام استخوان هایش
از حرارت حضور کسی می سوزد!

من از پشت همین دیوار بر می خیزم
و دهانم را از لابلای
آن بیرون می کشم
تا از وسعت فریاد پر شود !

قلب من !
خرابه ای که
چند گورستان در آن ته نشین شده!

پوزخند پاییز
دلتنگی ام را گیج می کند!

آویزانم به باران،
درد اما بند نمی آید!


شبنم جوری



در امتدادشب

شب پر است از
صدای ریزش سکوت!
یک نفر شبیه تو بر تنِ رویایم
ناخن می کشد!

دلتنگی پاورچین پاورچین
می آید و به تنهایی ام
دست درازی می کند!

پلکهایم افسرده اند،
و خالی از خوابی نازک!

در همهمه ی خیال
به پیچک زمان می خزم!
ثانیه ها بیتاب
بین فرازِ شانه های تو
و نشیب دست های من
معلق می مانند!

شب از تپش دور می شود،
پنجره پلک می گشاید!
های من و هوی تو در نوسان است!
و این پژواک موزون
تا حنجره ی سپیده می پیچد!

صبح به بلوغ می رسد
هیچ اتفاقی نیافتاده
جز افتادن من از دلت!!

شبنم جوری



مادر داغدیده

با نگاهی پُر از لکنت
خوابی مرطوب را
بدرقه می کرد!
نفسی محزون
از حرارت دهانش گذشت!

دستانش را به زمین آویخت
و آهسته حسرت را،
از چشم هایش تُف کرد!

تپشِ شب،
قلب زخمی اش را رنج می زد!

نگاهش به عکس دیوار پیچید!
قامتش سنگین شد
و دستانش سرگردان!

خاطره ای فرتوت
صورتش را،
به شیشه ی قاب چسبانده بود !

یک بغل عشق
در سینه ی او خشکید!
خاک فرزندش را جویده بود!
و لبخندش را پلاسیده!

نوازش از دستانش
روی هیچ فرود می آمد!

باران روی پلک هایش تار می زد!
و لحظه ها پر می شد از
موسیقیِ هق هق!

و صبر همچنان
با دستانی پر از فانوس
قلب دردمندش را
به روشناییِ امید پیوند می زد!


شبنم جوری



زنی از جنس باران

زَنی..،
با ساختار ترکیبیِ شعر و اشتیاق،
سالهاست که هویتش را
در زیر نقابی از لبخند های خیس،
پنهان ساخته
و تمنای خاکستری اش
در تکرار لحظه‌ها
به فراموشی مجاب می شود!

زنی که شب زده
در ضیافت حسرت هایی بیگانه
با خودش نیز غریبی می کند!

زنی از جنس باران شمال
که نم نم دردهایش
از پشت پنجرهء چشمانش می بارد،
و در شعرهایش جاری می شود!

زمانی هم چون سیلاب
در غزلی طوفانی،
طغیان می کند!

چقدر شبیه من است
همان زنی که
در شاعرانه هایش می شکند
امّا ویران نمی شود..!


شبنم جوری



شب های غریب

چشم هایم غروب را می نوشند
و شعری سرخ
بر اندام لحظه ها می پیچد!

دستم را به شرجی پنجره
فرو می کنم
دلتنگی از سرانگشتانم
قطره قطره ورزیده می شود !

یک جنگل درخت
در صدایم ته نشین شده!
و من این حجمِ انباشته را
در دهانم تاب نمی آورم!

زمان روی شکنجه بند آمده
و ثانیه نبودنت را
دم می جنباند!

قلبم مفعول تپشی ناموزون است
و فاعل، شبهای غریبی ست
که به خیر نشد !


شبنم جوری



انتهای سکوت

چشم هایی معلق
از زمان باز نمی گردد!
و نگاهی که انتظار را جویده
به بوی حسرت آغشته می شود!

حرف های ناگفته ی زنی،
از پلک های پنجره سُر می خورد،
و بر گوشه ی توقف مصلوب می ماند!

صدایی که در نطفه ی شب چرک کرده،
و عفونت سکوت گرفته،
بی حضور تو،
تمام خواهد شد!

تو می روی و ساعت ها
به دنبالت می دوند
تا رفتنت را تزیین کنند!

دور می شوی
و شعر،  تنهایی ام را شخم می زند!

این منم همان زنی که
رفیق عمیق تنهاییست!

زنی که خودم،  شکنجه ی من است!

 رسالتم پریشانی است و
و عزیمت تو پشیمانی!

برگرد و پس مانده ی لبخندم را
به زندگی جراحی کن!


شبنم جوری


مجموعه شعر پرواز خیال سروده بدری دهنوی

دفتر اشعار بدری دهنوی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه پرواز خیال اثر بدری دهنوی


مرگ

مرگ روی شانه هایم چکه می کند
از جمجمه ای معلق
در گذر ثانیه ها
و من
تاب می خورم
در پاندول ساعتی
که هر لحظه مرا
روی دست های خودم
تشیع می کند ...

بدری دهنوی



ستاره ها

تمام ستاره ها را
 پشت پایت به دریا ریختم
به آسمان که رسیدی
خورشید را
برای  الفبای صبح هایم بفرست
ابرها هنوز
مشقم را تمام نکرده اند ...

بدری دهنوی



خوابهایم که یخ زدند

خوابهایم که یخ زدند
زمستان روی دستهایم تلمبار شد
و آغوش پنجره سرد
کاش می آمدی
چنان که رد پاهایت روی برف
جا نمی ماند
وقصه ای می گفتی گرم
از کلاغ هایی که به خانه رسیدند
اما حرفی برای گفتن نداشتند
اصلا
 تا زغال سرگرم سیاه کردن زمستان است
بیا تصویرت را
برای این پنجره تصویب کن
لای فصل هایی که
صدای خورشید
به صبح هایم نرسید ...

بدری دهنوی






















تاریخ ثبت اشعار : 1399/07/10



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد


بدری دهنوی

دفتر اشعار بدری دهنوی شاعران کانون شعر ایران




خانم بدری دهنوی

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد   1358/07/01 



جهت رویت اشعار ثبت شده  اینجا  کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
شعر آزاد را خیلی دوست دارم و حدود یک سال هست که زیر نظر استاد ابوترابی می نویسم
گاه گاهی رباعی و دوبیتی هم می نویسم اما بیشتر شعر آزاد را می پسندم
در رشته فرش و تابلو فرش کاملاصفر تاصد ماهرانه بلدم و خیلی کار های زیبایی بافتم،حرفه آرایشگری به صورت نیمه حرفه ای کار می کنم
در هفته نامه آوای پراو و روزنامه سایه و روزنامه دریا کنار بوشهر چند شعری از بنده چاپ شده


مجموعه شعر برای تو سروده آزیتا سلطانی

دفتر اشعار آزیتا سلطانی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه برای تو اثر آزیتا سلطانی



دلتنگی

جارو می زنم افکارم را
گردهایِ دلتنگی
تمامِ بی حوصلگی ها
یک طرف جمع اند
ساده پراکنده می شوند اما
فکرش را نکن
تقصیر تو‌ نیست
امان از باد ...

آزیتا سلطانی





عکس

یک
دو
سه
سیب نمی خواهد بگویم
همین که "تو" باشی
عکس های من می خندند

آزیتا سلطانی




ساعت

ساعت ها را عقب کشیدند
یک ساعت کمتر
یا یک ساعت بیشتر
چه فرقی می کند برای من ؟!
تو که باشی
ساعت ها باید بایستند
من داشتنت را
بی اندازه می خواهم
هر لحظه
در هر زمان ...

آزیتا سلطانی



لبخند

تصویرِ لب هایِ تو دلچسب است
قوسِ لبت را رو به بالا کن!
لبخندِ تو‌ زیباترین رقص است
این رقص را هر روز اجرا کن!


آزیتا سلطانی





چشم تو

وقتی که چشمانِ تو می خندند
شیرین است!
هر آنچه چشمانِ تو می گویند
دلخواه است!
تکلیف را وارونه کرده
رنگِ ‌چشمانت!
جز دیدن انگاری، هزاران کار می دانند!
من، حرف هایت را
صدایت را
و طعمت را
این هر سه را، در عمق چشمانِ تو می بینم
انگار لب هایت سفر کردند
این چشم ها، هر چیزْ لازم هست می گویند!


آزیتا سلطانی



قیامت

اگر تمامِ آسمان به گریه بیافتد
و برگ های درختان شوند، فرش زمین
کلاغ ها همه دور شوند از شهر
و راه های رسیدن، بسته شوند از ترس
اگر تمام چشم ها خیس شوند از اشک
و بوسه هم نیامده، خشک شود بر لب
من اینجا! کنار تو‌ می مانم!

آزیتا سلطانی



جمعه

و چیست رازِ جمعه که دلگیر است
چرا دلش گرفته
کجا دلش گیر است؟
من از خدا، هزار بار پرسیدم
ولی اذانِ جمعه هم نفس گیر است
خیال می کنم
که جمعه ها
به وقت غروب
از آدمی
از آفرینش
از زمین
سیر است ...

آزیتا سلطانی



شانه

موهایم را شانه می زنم
رج به رج را که می بافم
شعر می خوانم!
پر از شعر می شوند!
حالا تو که
موهایم را باز کنی
یک عالمه شعر می بارد

آزیتا سلطانی



تنهایی

بی حوصله سَر می کشم
معجون جمعه را!
پاییز باشد و
جمعه بیاید و
منِ  بی تو!

آزیتا سلطانی




تاریخ ثبت اشعار : 1399/08/10



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد

آزیتا سلطانی

دفتر اشعار آزیتا سلطانی شاعران کانون شعر ایران





خانم آزیتا سلطانی

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد   1363/05/29 

- تحصیلات : لیسانس رایانه

- طراحی و صفحه آرایی کتاب

- طراح دکوراسیون داخلی



جهت رویت اشعار ثبت شده  اینجا   کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
متولد گرماگرم تابستانم اما عاشق پاییز و برگ های نارنجی
تک دخترم اما مادر سه دختر شیرین!
جسور اما دلنازک!
دلبسته به دفترچه های خاطرات و روزهای بچگی!

مجموعه شعر تباه سروده مریم کشاورز معتمدی

آثار شاعران کانون شعر ایران مجموعه شعر دفتر اشعار مریم کشاورز معتمدی



مجموعه تباه اثر مریم کشاورز معتمدی




تباه

هزار سال در ایوان انتظارت پوسیده ام ،
هزار بار ناخن به قلبم کشیده ام
زخم ها یم
یکی ،یکی دهان باز کرده اند
می گویند
بیا
بیا ...

مریم کشاورز معتمدی










تاریخ ثبت اشعار : 1399/06/26



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic