جواد محمدی

جواد محمدی
شهریور 22, 1400
2502 بازدید

  جناب آقای جواد محمدی – عضو رسمی کانون شعر ایران – شاعر – نویسنده – نمایشنامه نویس – متولد :  1358/12/01 – استان قزوین – شهر قزوین – تحصیلات : دانشجوی ادبیات نمایشی     آثار چاپ شده : – مجموعه شعر _ بساط ناطور – مجموعه شعر سپیده دم است نشسته ام، و […]

 

جناب آقای جواد محمدی

– عضو رسمی کانون شعر ایران

– شاعر

– نویسنده

– نمایشنامه نویس

– متولد :  1358/12/01

– استان قزوین – شهر قزوین

– تحصیلات : دانشجوی ادبیات نمایشی

 

 

آثار چاپ شده :

– مجموعه شعر _ بساط ناطور

– مجموعه شعر سپیده دم است نشسته ام، و مرگ را معماری می کنم

– مجموعه شعر مُردگان من و اندک زنده هایی که دوست داشتم

 

 

مختصری از زبان شاعر:

من در سال 1358 در قزوین به دنیا آمدم. پدر و مادر من با هنر در ظاهر رابطه چندانی نداشتند. آنها زمان زیادی را وقف کارهایشان می کردند و سختی های زیادی را برای گذران زندگی متحمل می شدند. پدرم موسیقی مقامی را دوست داشت و چاووشی خوانی را از بزرگترها آموخته بود. در دورهمی های شبانه که مرسوم بود هنرنمایی می کرد. در بعضی ساعت ها در خلوت خودش به کتاب پناه می آورد. برای من که کودکی بیش نبودم این تصویر از پدر در ناخودآگاهم ثبت شد. اولین برخوردهای من با هنر، گر چه ممکن است کمی عجیب به نظر بیاید ولی از همین تصویرهای کوچک به یاد مانده شروع شد. به یاد می آورم روزهایی را که در حیاط مدرسه با همکلاسی ها گرمِ گوش کردن صدای خاص و دلنشین آقای محمودی، قصه گوی شیرین زبان روزهای کودکی می شدیم. او برای ما در قصه هایش از کوتوله هایی می گفت که برای نبردهای خود مُدام به هر شکلی در می آمدند، غول ها و شبح هایی که حتی شب ها هم در خواب رهایمان نمی کردند. قصه هایش جالب و جذاب بود. نمی دانم آنها را از خودش می ساخت یا از کتابی برایمان می خواند، هر چه بود ساعات خوشی برایمان رقم می زد. تخیلات کودکانه ی من با این تصاویر آرام آرام شکل می گرفت. می ترسیدم، حیرت می کردم، غمگین می شدم. درگیر اوهام در سرزمین غول ها و اجنه ها بزرگ می شدم. تا این که به راهنمایی یکی از معلم های دوران کودکی، که از قضا خودش هم شاعر بود با داستان های جک لندن و ژول ورن، و خیلی کتابهای داستانی زیبا مثل تام سایر و هاکلبری فین و افسانه های هانس کریستین اندرسون و مارک تواین و داستان جالب و عجیب سفرهای گالیور و ……. آشنا شدم و بدون این که متوجه باشم دنیای من در حال شکل گرفتن بود. رفته رفته با مجله ی کیهان بچه ها و سروش کودکان آشنا شدم و سعی می کردم با پول تو جیبی هایم شماره های جدید آنرا تهیه کنم. آنروزها حس می کردم در شلوغ ترین تفریح گاه و پارک شهر جهان متوقف شده ام. دوران کودکی و روزهای مدرسه به چشم به هم زدنی گذشت. در دوران دبیرستان با دیدن نمایشی از دکتر علی رفیعی نازنین شیفته تیاتر شدم و از طریق دوستی به یک گروه تیاتر دعوت شدم و فعالیتم را شروع کردم. ابتدا در کسوت مدیر صحنه و دستیار کارگردان و بعدها چند تجربه شیرین در بازیگری و در همان روزها با محمد علیزاده در نمایشی که اجرا می رفتم آشنا شدم و مدتها در کارهای مختلف همکار بودم. در نهایت به سرودن شعر و نوشتن داستان رضایت دادم. سالها جستجو کردم، هر چه رفتم شکست بود و شکست ! تا این که وارد دانشگاه سوره شدم درهای جدیدی به رویم باز شد. آشنایی با بزرگانی مانند محمد چرمشیر، فارس باقری، استاد داود فتحعلی بیگی، استاد قطب الدین صادقی، شهریار زرشناس جامعه شناس و استاد دوست داشتنی و عزیزم اصغر نوری مترجم نام آشنای ادبیات آشنا شدم و نقطه آغاز جنون همین جا بود !

 

 

 

نمونه هایی از اشعار :

 

روبروی هم ایستادیم
هر دو شلیک کردیم
زندگی اما،
در لباس کودکانه اش
ما را خیس می کرد
با آب پاش !

 

سپیده دم است نشسته ام و مرگ را معماری می کنم

جواد  محمدی

 

باران
عرقِ شرمی ست
که از پیشانی چتر می چکد
وقتی جبهه
نام جهانی ست
که تبخیر می کند
کودکانش را

سپیده دم است نشسته ام و مرگ را معماری می کنم

جواد محمدی

 

 

روبروی هم ایستادیم
هر دو شلیک کردیم
زندگی اما،
در لباس کودکانه اش
ما را خیس می کرد
با آب پاش !

 

سپیده دم است نشسته ام و مرگ را معماری می کنم

جواد محمدی

 

 

نقشه را گشودیم
بوته های اطلسی گل داده بودند
در آغوش هم گریستیم
فقط یکی از شانه ها خیس شد
میانِ
من و باد !

 

سپیده دم است نشسته ام و مرگ را معماری می کنم

جواد محمدی

 

 

کاشف جغرافیای حسرت بودم
در مرزهای سرزمینی بکر
خط چشم های تو اما
محو کرد
نام مرا
حرف به حرف
در سیاهی

 

سپیده دم است نشسته ام و مرگ را معماری می کنم

جواد محمدی

 

 

 

برچسب‌ها:, , , , , , , , ,