حانیه بیجاری

حانیه بیجاری
خرداد 24, 1400
19054 بازدید

  سرکار خانم حانیه بیجاری عضو رسمی کانون شعر ایران – شاعر و ترانه سرا – نویسنده – متولد :  1378/07/24 – استان تهران / شهر تهران – تحصیلات : کارشناسی زیست شناسی دانشگاه دولتی حکیم سبزواری   آثار چاپ شده :     مختصری از زبان شاعر: واژه ها در ذهن و دل ولوله […]

 

سرکار خانم حانیه بیجاری

عضو رسمی کانون شعر ایران

– شاعر و ترانه سرا

– نویسنده

– متولد :  1378/07/24

– استان تهران / شهر تهران

– تحصیلات : کارشناسی زیست شناسی دانشگاه دولتی حکیم سبزواری

 

آثار چاپ شده :

 

 

مختصری از زبان شاعر:

واژه ها در ذهن و دل ولوله به پا می‌کنند و اینگونه است که انسان شاعر می‌شود…
احساس توصیفی می‌شود در قالب وزن آهنگین کلمات که جان می‌گیرد بر صفحه ی شاعرانگی…
از همان دوران کودکی علاقه‌ی وافر به لحن بزرگانه‌ی خانواده و اطرافیانم، به ادبیات علاقه مند شدم و رفته رفته به شعر و مشاعره رو آوردم تا اینکه در سال 95 دست به قلم شدم برای نوشتن شعر و اینگونه شد که جهان شاعری برای من آغاز شد و انتهایش به انتهای جانم وصل شد…

 

 

 

نمونه هایی از اشعار :

 

این شرحِ دلِ عاشقِ شیداست عزیزم
آرامشِ تو عاملِ غوغاست عزیزم

من غرق شدم در تو و امواجِ نگاهت
تشبیه دو چشمِ تو همان آبیِ دریاست عزیزم

می‌خواستم آن روی تو را ماه بنامم
انگار که ماه دلِ من محو تماشاست عزیزم

مجنون شده این دفترِ ناخوانده ی عشق و
این رابطه هم قصّه ی لیلاست عزیزم

تقصیرِ تو نه، چون که همه بازیِ عشق است
بازنده شدن با تو چه زیباست عزیزم

دوری و همین فاصله هم معنیِ عشق است
هر جا که تویی روح و دل آنجاست عزیزم

این هم غزلی پیشکشِ پاکیِ قلبت
این شرحِ دلِ شاعرِ شیداست عزیزم

حانیه بیجاری

 

 

شیطنت داری ولی در قلبِ من افتاده ای
من همان مستم، تو هم انگار جامِ باده ای

چشم و قد و چالِ گونه، موجِ مویش را ببین
آخر ای جانا بگو آیا تو آقا زاده ای؟

می‌شود آرامشت را وصله ی قلبم کنی؟
بس که آرامی و جذابی و فوق العاده ای!

تا که عشقت در وجودم خانه کرده، گفته ام
خوش نشستی، ای که در این زندگی رخ داده ای

حالِ بد هم با تو زیبا می‌شود چون دیده ام
من اگر دردم، تو مثلِ مرهمی آماده ای

مبدأی؟نه، مقصدی؟نه، من نمی‌دانم چه ای؟!
گرچه اینجا من مسافر، تو دلیلِ جاده ای

خوب میدانی که محکومی به زندانِ دلم
شیطنت داری ولی در قلبِ من افتاده ای!

حانیه بیجاری

 

 

دلبر اجازه؟؟ من بگویم اشتباهت را؟!
بُردی دلم را، پس نپوشان روی ماهت را

وای از تو که در قلبِ خود زندانی ام کردی
میخواهم این حُکمِ ابد در دادگاهت را

هر جا که رفتم یادت افتادم و فهمیدم
باید بپوشم آن لباسِ دل بخواهت را

هر شب نباشی، من به عکست میشوم خیره
چون میخرم آرامشِ چشمِ سیاهت را

اصلا نمیدانی چه کرده با دلم لحنت
ساده نگیر این کارهای گاه گاهت را

حتی اگر یک ثانیه از یادِ تو رفتم
عمرا گزارم تا خدا بخشد گناهت را

با این مسافت، فاصله، این را بدان دلبر
با یک رسیدن، میدهم من سهمِ راهت را

حانیه بیجاری

 

 

چشمِ تو قاضی و حُکمم به ابد زندان است
لذتِ عشق به جان دادنِ جان در جان است

آتشِ وسوسه ات گرچه مرا سوخت، ولی
آن که بر پاکیِ تو طعنه زده، شیطان است

” به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد “
پاسخِ عقل به آزردگیِ وجدان است

مصرعِ چشمِ تو بوده که مرا شاعر کرد
جانِ من! شعر بدونِ تو همان هذیان است

تلخیِ دوریِ تو جایِ خودش را دارد
لذتِ قهوه ی تلخِ قجری، قندان است

من و باغِ اِرَم و حافظ و سعدی با تو
مثلِ شادابیِ گُل در وسطِ گُلدان است

بوسه ات بر من و آثارِ خوش و نابش هم
مثلِ جایِ لبِ سرخی به لبِ فنجان است

تب کنم تا که به حالم برسی بی وقفه
این تب و دستِ تو که معجزه و درمان است

من صدای دهل و روی تو‌ را تا دیدم
گفتم این ها همه از جاذبه ی جانان است

این غزل قصّه ی لایَنحلِ من بود، ولی
وحیِ چشمانِ تو آغازگرِ پایان است!

حانیه بیجاری

 

 

پلک هایت سایبانِ دل شده با یک نگاه!
قابِ چشمانت همان تمثیلِ خورشید است و ماه

من برای فتحِ تو لشکرکشی ها کرده ام
قلبِ من با عشقِ تو فرمانده بوده در سپاه

زندگی شطرنجِ عشق است و منم همبازی ات
هر چه من در پیشِ تو ماتم، تویی در حکمِ شاه

من که عاقل بودم و با تو شدم دیوانه ای
چون که خوشحال است از چاله گذر کرده به چاه!

خوب میدانی به دست آوردنت آسان نبود
مثل پیدا کردن سوزن در این انبارِ کاه

مثل یک مُجرِم که تنبیهش همان حبسش شده
حبس می خواهم کنارت، چون که کردم اشتباه

طوری عشقت در وجودم ریشه کرده جانِ من
تو نباشی حالِ من عمرا بماند رو به راه

کافرم؟! باشد قبول، چشمانِ تو بت های من
دین و آیینم شدی، زیباترین است این گناه

حانیه بیجاری

 

 

 

برچسب‌ها:, , , , , , , , , , ,