حسین راثی

حسین راثی
خرداد 23, 1400
29396 بازدید

  جناب آقای حسین راثی  ( کلور ) – عضو رسمی کانون شعر ایران – شاعر، نویسنده، پژوهشگر و مدرس دانشگاه – متولد :1372/04/04 – استان اردبیل / شهر اردبیل – تحصیلات : فارغ التحصیل کارشناسی تاریخ، کارشناسی حقوق و کارشناسی ارشد علوم سیاسی     آثار چاپ شده : آغاز پایان ( مجموعه غزل، […]

 

جناب آقای حسین راثی  ( کلور )

– عضو رسمی کانون شعر ایران

– شاعر، نویسنده، پژوهشگر و مدرس دانشگاه

– متولد :1372/04/04

– استان اردبیل / شهر اردبیل

– تحصیلات : فارغ التحصیل کارشناسی تاریخ، کارشناسی حقوق و کارشناسی ارشد علوم سیاسی

 

 

آثار چاپ شده :

آغاز پایان ( مجموعه غزل، نشر شهرام، تهران )
فریاد سکوت ( نشر محقق اردبیلی، اردبیل )
لالمرگی ( نشر شانی تهران )

 

مختصری از زبان شاعر:

همه قبیله ی من عالمان دین بودند

مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

از تاریخ تا علوم سیاسی تا حقوق خوانده ام، اما از ابتدا برای ثبت تنهایی های روح زخم خورده ام به شعر پناه برده ام. پناه بر شعر از دست زندگی

 

نمونه هایی از اشعار :

 

گناه

زمانه بد شده خوبم، بدی گناهِ تو نیست
بجز من آه،کسی غرقِ درد و آهِ تونیست

کنارِ دشمنِ من مثلِ شیرِ سکّه ی پول
نشسته ای ولی آنجاکه جایگاهِ تونیست

سیاه کرده گناهِ نگاه رویِ مرا
گناهِ رویِ سفید و نگاهِ ماهِ تو نیست

پناهگاهِ دلِ بی پناهِ مردی باش
که هیچ چیز جز آغوشِ او پناهِ تو نیست

کسی که خواست تو را خیرخواهِ خود شده است
وگرنه هرکه تو را خواست خیرخواهِ تو نیست

چه خوب بدشده ای، خوش به حالِ “بَد” اما
زمانه بد شده خوبم بدی گناهِ تو نیست

حسین راثی

 

امتحان سخت

غم خوردنم به خنده قسم بی دلیل نیست
دور از نگاهِ شادِ تو غم بی دلیل نیست

ترس از خدا همیشه بُوَد مانعِ ستم
آمارِ ترسناکِ ستم بی دلیل نیست

دست از سَرم کشیدی و رفتیّ و بعد از آن
هر چیز می رسد به سرم بی دلیل نیست

بَختم به خواب رفته چو اصحابِ کهف شُکر
این امتحانِ سختِ تو هَم بی دلیل نیست

بادی که دیده مویِ تو را گشته تند باد
افزایشِ ضرائبِ کم بی دلیل نیست

گفتی : سلاحِ جنگِ غمِ شاعرانه چیست؟
گفتم : درونِ جیب قلم بی دلیل نیست

“والله که شهر بی تو مرا حبس می شود”
غم خوردنم به خنده قسم بی دلیل نیست

 حسین راثی

 

گلایه

از جانِ خود که سیر نبودم ولی شدم
در دستِ دل اسیر نبودم ولی شدم

عمری گناه کردم و پیش از نگاهِ تو
بر نفسِ خود امیر نبودم ولی شدم

تنها گلایه یِ من و آئینه از تو است
ای عشق، من که پیر نبودم ولی شدم

آهویِ من، برایِ رسیدن به پایِ تو
هرگز رقیبِ شیر نبودم ولی شدم

تو بی نظیر بودی و با یک نظر به من
در درد بی نظیر نبودم ولی شدم

هرگز نَمیرد آنکه دلت عاشقش شود
من اهل مرگ و میر نبودم ولی شدم

دربندِ عقل بودم و آزادی از تو شد
در دستِ دل اسیر نبودم ولی شدم

حسین راثی

 

تاوان

از دلِ تنگم برایت حرف ها آورده ام
هرچه می خواهد دلِ تنگت بیا آورده ام

در قنوتم بیشتراز خود تو را می خواستم
شکرحق در مستحب واجب به جا آورده ام

خسته از دلگیری شهرم غمم رامدتی است
از میانِ شهرتان بر روستا آورده ام

تو، به من شک داشتی اما من از روی وفا
با یقین ایمان به تو ای بی وفا آورده ام

آهنی در سینه داری با غزل بیگانه ای
من برایِ جذبِ تو آهن ربا آورده ام

چون مصدّق بعدِ مدت ها فداکاری فقط
خاطرات تلخی از یک کودتا آورده ام

آمدی جانم بقربانت ولی دیر آمدی
زان سبب برعشقِ تو چون و چرا آورده ام

حسین راثی

 

غزل

دور از تو عکسِ رویِ تو در قاب کافی است
در آب هم نگاه به مهتاب کافی است

من قانعم به دوری و خوشبختی ات فقط
دیدار گاه گاهِ تو در خواب کافی است

یارانِ غارِ من همه اهلِ خیانت اند
یک سگ به جایِ گلّه ی اصحاب کافی است

سرزنده ای میانِ دلِ مرده ام هنوز
نیلوفری که مانده به مرداب کافی است

هر روز عکسِ چشمِ تو را گریه می کنم
دور از تو عکسِ رویِ تو در قاب کافی است؟

حسین راثی

 

شاعِر آزاری

بیشتر با من مدارا کن جفاکاری بس است
خوب عاشق باش احساسات بازاری بس است

تا به کی مجنون من و لیلا تو؟ من من، تو تویی
در جهانِ شعر تشبیهاتِ تکراری بس است

چونکه مختاری به من هر چیز می خواهی بگو
“دوستت دارم” “فدایت”های اجباری بس است

آه، تقویمِ دلِ من در محرم مانده است
ای دلِ غمگینِ من دیگر عزاداری بس است

وای بر این شهر و این مردم که با من بد شدند
مومنان والله دیگر شاعِرآزاری بس است

بس که بیداری کشیدم از سرم خوابت پرید
یا بکش یا خواب کن، بی دوست بیداری بس است

کارِ من غم خوردن و کارِ تو بی کاری است عشق
لحظه ای شادم بکن یک عمر بی کاری بس است

از ولادت تا کنون مستی ندیدم حیف شد
یکهزار و سیصدو هفتاد هُشیاری بس است

حسین راثی

برچسب‌ها:, , , , , , , , , , , ,