رقیه (آرزو) آذری فر

رقیه (آرزو) آذری فر
تیر 26, 1400
13046 بازدید

    سرکار خانم رقیه (آرزو) آذری فر – عضو رسمی گروه مشاورین ادبی کانون شعر ایران – شاعر غزل سرا – نویسنده – تخلص : آرزو – متولد :  1349/12/29 – تحصیلات : کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی – مدرس عروض و قافیه – دبیر زبان و ادبیات فارسی   آثار چاپ شده […]

 

 

سرکار خانم رقیه (آرزو) آذری فر

– عضو رسمی گروه مشاورین ادبی کانون شعر ایران

– شاعر غزل سرا

– نویسنده

– تخلص : آرزو

– متولد :  1349/12/29

– تحصیلات : کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی

– مدرس عروض و قافیه

– دبیر زبان و ادبیات فارسی

 

آثار چاپ شده :

– مجموعه شعر دلتا

– مقاله بلاغت در اشعار سه گانی و ده مجموعه مشترک با شاعران معاصر

 

 

مختصری از زبان شاعر:

متولد تهران هستم

افتخار دبیری زبان و ادبیات فارسی” به مدت سی سال ” و تدریس عروض و قافیه را دارم و باید بگویم که :

ازقماشِ اخوانم:

پیچِ باز چمدانم بشناسید مرا

تکمه ای بسته به جانم بشناسید مرا

در تقلای پریدن دلم آتش را دید

قفس سوختگانم بشناسید مرا

میله ها در تنم افسوس ندارند زبان

تا بگویند چه سانم بشناسید مرا

عابرم در خم گیسوی پریشانحالان

گم به راهی نگرانم بشناسید مرا

ذره ای نیستم از درد وجود آمده ام

هیچم ازهیچ ترانم بشناسید مرا

شاعرم؛ سیم نگاهی به دلم وصل کنید

از قماش اخوانم بشناسید مرا .

رقیه ( آرزو ) آذری فر

 

درباره شاعر :

 

در ۲۹ اسفند ۱۳۴۹ در تهران چشم به جهان گشود و در سال ۱۳۶۷همزمان با آخرین سال تحصیل در دبیرستان، با عشق ازدواج کرده و زندگی جدیدی را آغاز می کند.
درسال۱۳۶٨پس ازکسب دیپلم درآزمون استخدامی فرهنگیان قبول و وارد آموزش وپرورش می شود و باز هم همزمان در همین سال اولین فرزند خود مصطفی را بدنیا می آورد.
در سال ۱۳۷۳نیز همزمان با تحصیل در دانشگاه آزاد، واحد شهر ری، دومین هدیه آسمانی خود به نام مراجان را از خداوند مهربان پذیرا می شود.
او در سال ۱۳۷۴مدرک فوق دیپلم و درسال ۱۳۷۷مدرک کارشناسی خود را در رشته زبان و ادبیات پارسی از این دانشگاه کسب می کند. و اکنون کارشناس ارشد ویرایش و نگارش ادبیات فارسی هستند. هرچند ایشان در کنکور سراسری دکترای سال ۱۳۹۹ در دانشگاه تهران قبول می شود ولی بنا به دلایل شخصی از این امر صرف نظر می نمایند.
خانم آذری فر از کودکی به ادبیات علاقه داشته و هنر را ودیعه ی الهی می داند که در هرانسان به گونه ای بروز می کند. گاه این هنر از انگشتان می چکد و گاه از زبان و گاه از پیچ و خم حنجره عبورکرده و در گوش جانها می نشیند. او می گوید که “در نظرمن شع رهنر موزون کردن واژه است تا جایی که به کلام جان بخشیده و بردل می نشیند.

ایشان درفروردین ماه سال ۱۳۹۱ دخترش مرجان، همان هدیه خدایی، که تنها ۱٨ سال داشت ودانش آموز مدرسه ای بود که خودش در آنجا تدریس می کرد را دوباره به خداوند بزرگ سپرد تا در پناه او همیشه زنده و جاوید بماند و الهام بخش قلب دردآشنایش بشود.
به نقل از شاعر همین موضوع باعث تحولاتی در نوع نگرش و متعاقب آن تحولی در اشعارش شده تا بدانجا که موفق می شود در سال ۱۳۹۵ مجموعه اشعار دلتا را توسط نشر شاملو در قالب کلاسیک: رباعی دوبیتی وغزل به چاپ برساند .

ایشان هم اکنون دبیر ادبیات دبیرستان و انجمن های تهران و مدیر انجمن ادبی هیوا، مشاور ادبی کانون شعر ایران و منتقد و کارشناس مجموعه صاحبدلان شعرامروز هستند که تدریس عروض و قافیه یکی دیگر از کارهاییست که ایشان عاشقانه در کانون ها و همچنین گروه های مجازی انجام می دهند.
او شاعری است درد آشنا و اشعارش برخاسته از دلی دردمند است. زندگی او بسان کوره ای آتشین شد که از دل آن طلای ناب اشعارش برخاست. اشعاری صافی و صیقلی. اشعاری که، به نازی که لیلی به محمل نشیند، بر دل خواننده می نشیند و روح را صیقل می دهد. ذهن پویا و آهنگنین او در شعرش گاه آرامش و گاه طوفان بپا می کند.

گاه همچون ترنم جویباری زلال و روان در دل دشتی سرسبز و گاه چون رودی خروشان و پیچان از درد است. دردی که در عبور از سنگ های خارا و صخره های سخت مسیرش در رگها می پیچد. اشعارش روح انسان را به آسمانها می برد و رد پرواز پرنده ای را دنبال می کند که دیرگاهی است به بیکران ها پرگشوده است و اکنون فقط سوار بر بال واژگان زیباست که می تواند تا اوج ها پرواز کند و آوای مهرش را به پرنده سفرکرده خود برساند. ناگفته نماند که خانم آذری فر پیشرفتش را مدیون تشویق های همسرش می داند.

تنهایی شب را تو بیا قسمت کن
با غربت من بیا شبی بیعت کن

ای همدم تنهایی شب های سیاه
یک لحظه تو با رنج دلم وصلت کن

خانم آذری فر دارای اشعارترکی زیبایی هستند ایشان بارها میهمان برنامه های ادبی صدا و سیمابودند از جمله شبکه جهانی سحر آذربایجان بوده و در سال ۹٨ سه مقدمه بر کتاب شب غزل و ندای درون و خدا به زبان شع صدایم کرد را به زیور طبعشان آراسته اند.

نمونه هایی از اشعار :

 

فرخ زاد بودن را

می خواهم از عکس اش بگیرم یاد، بودن را

وز انتظارش شاخه ی شمشاد بودن را

با دست قانون پا زنم، هر شب کنم تمرین

در گوشه ی چشمش دو پرده شاد بودن را!

شمعی شوم تا صبح چشمانش شود روشن

پروانه وقتی بال می زد باد بودن را

می دانم از اول نباید می شدم رامش

آخر چشیدم مزه ی آزاد بودن را!

ای کاش هرگز مادرم من را نمی زایید

باشیرغم جریانِ ماتم داد، بودن را

می بافمش با شعر مویم را، فروغ ازمن

باید بگیرد یاد فرخ زاد بودن را

 

رقیه ( آرزو ) آذری فر

 

 

 

‍ ‌‍
به پاشد از تو زمستان

به پا شد از تو زمستان؛ غروب جای توآمد

به حرف برفِ دلِ من به آه و وای تو آمد

زمین پیر خدا شد؛ غباری از شب وحشی

برید ساقه ی تن را ؛ به سر هوای تو آمد

قصیده های بلندت، به خلوت که نشسته

خزان به گیس کمندت از انزوای تو آمد

طواف کعبه نرفتم؛ به خاطرت نشکستم

نماز را، که خدا هم به ربنای تو آمد

به دست ظرف تو لیلا، در آرزوی تو مجنون

بریز آش محبت، به در گدای تو آمد

رسید وقت نیازم بگویمت که بیایی

دو دست دل به نیایش هم از دعای توآمد

لب از لبم که کشیدی؛ کجا تو پرنکشیدی

نمرده ام که بمیرم، اجل برای تو آمد

به لب رسیده ام اکنون، ببویمت که بگویی

سخن به دیده ی مست از خدا خدای تو آمد

کجا رود دل تنگم که آرزوی تو دارد

شنیدم از لب باران صدای پای تو آمد

 

رقیه ( آرزو ) آذری فر

 

 

غیر عامل ترین پدافندم

 

مثل یک جنگ نرم می مانی، ساکت اما پر از هیاهویی

ماشه را می چکانی از چشمت، عاشق صید بچه آهویی

آب می آوری به چشمانم، پای دل کندنم که می خندی

تیزمی آوری به قربانگاه ، درنگاهت زبان نمی بندی

ناسزا پشت ناسزا گفتی، ثبت کردم خودش کتابی شد

مستند های من که عنوانش، تا نوشتم دلم، کبابی شد !

می توانی بسازی از من بمب، آتش اصلا نیاز مبرم نیست

دل بسوزد میان دریاها، کمتر از مردن تو آدم نیست

می نشاند هدف من ات را این تیرغیبت به سنگرت عشقم

نامه ام را بخوان، شروعم کن،، صلح کن با کبوترت عشقم

می نویسم برایت از مرزم، پرچمی از قبیل رندانم

سنگرم را سکوت می چینم شاعری از قماش بارانم …

پارچه اشکی بریده از دامن، راز چشمان گل نشان دارم

آدمم تیر می کشد قلبم، عرضِ بهمن نَکَنده جان دارم

دل تعارف نمی کند غم را، سفره ای باز دارد ازدردش

گرچه خالی ترین نهادم من، داغِ یک تن، تنورِ نان دارم

کوچه بن بست گوش تا گوشم، خانه آباد هیچ در هیچم

خشکسالی عجب تبی دارد، آهِ تب ریزِ لیقوان دارم

ریشه هایم هنوز تر مانده حس شیرین شدن به سر بستم

تیشه ات را کنار بگذاری… گونه ای خوب، زیره دان دارم

باز گشتت ادب نمی خواهد، پیش مرگت شوم کجایی پس

بی تو بودن پدر در آورده است، خانه در آشتی کنان دارم

جنگ یعنی همین که می بینی، از در صلح آمدن گاهی

غیر عامل ترین پدافندم، هرچه داری به ضد همان دارم

 

رقیه ( آرزو ) آذری فر

 

 

مجهول، معلوم

هر ماهِ تابان ماه پیشانی نمی شدا

با برق ،چشمِ دل چراغانی نمی شد

پوشیده می باید سخن را گفت گاهی

پیراهن عثمان که عثمانی نمی شد

عمری نمودم صرف من را تا شود ما

این هم همانی بود که آنی نمی شد

دریا کنار می زد از حیرت ببیند

در ساحلش آرام مرجانی نمی شد

بیگانه می شد با تلاوت لب به لب جان

بر روی رحلم باز قرانی نمی شد

کفری کمر می بست در من تا بماند

ترسا کنارم این مسلمانی نمی شد

می شد به چشم فیل فال قهوه را دید!

فنجان چشمانش اگر بانی نمی شد

دیوان عبرت بود تاریخ وقوعش

هان بود شاعر، لیک خاقانی نمی شد

شعرم پریشان است گیسویش، ببندید

برسبک خود دل را خراسانی نمی شد

بازار گرمش روسیاه است این زمستان

در سفره ها پیدا نمکنانی نمی شد

در گرک و میشِ دولتِ چشمانِ یعقوب

گندم فراوان بود ارزانی نمی شد

وقتی نمی خواهد شود مجهول معلوم!؟

این آخرین حرف است : می دانی نمی شد!

 

رقیه ( آرزو ) آذری فر

 

———————————————————-

 

‍ تابوت می آورد نوپرویز دیگر!

درد نظامی بود با شبدیز دیگر!

می ساخت از ما چون تفنگ پر زمانه

ستارخان دیگری تبریز دیگر

فردوسی از بوی شهادت حرف می زد

این شاهنامه می شود یک چیز دیگر

تکثیرمی شدگونه ی فصل نگاهش

درانقلاب ساقه ی لبریز دیگر

پیوندگل پاسخ به رنگ دیگری داد

خون می تپید از پشت قلب میز دیگر

از شور دریا موج می زد رفتن دل

بذر محبت بود در جالیز دیگر

بردند دل را، بی ستون شد جان شیرین

کرمان چشمم تازه شد پاییز دیگر

هر خطبه دیوان شفیعی کدکنی بود!

می دیدم از نزدیک رستاخیز دیگر

برپیکر ماهش تلاوت کرد خورشید

یارب چگونه بُگذرد این نیز دیگر!!!

 

رقیه ( آرزو ) آذری فر

 

 

میان حوض چشمانم سراپا دست می شوید

گناه سینه ام را گاه او بادست شوید!

به راه افتاده مثل موج درگیسوی صحرایم

عطش را می گذارد پیشِ دریا دست می شوید

حسابی پاک، دامن چاک در هر مساله، چابک

برای حل شدن های معما، دست می شوید!

گهی لک می زند چون سیب وگاهی می زند پرپر

و گاهی می رود از این قضایا دست می شوید

گهی رام و گهی وحشی میان ارتش نازی

تنِ مجنونش از چشمان لیلا، دست می شوید

شبی صدبار می میرد که احیایم کند روزی

همین که می رسد وقتش، همان جا دست می شوید

به کف می آورد لبریزه های ذوق را بی دین

مسلمانی شده از کفردنیا دست می شوید

برای حفظ جان دیگران می میرد اما خود

به دریا می زند این بار ،او را دست می شوید!!!

چنان آهسته جان را می برد ازحال من بیرون

تنم آرام از روحم خدایادست می شوید

یقین دارم به بسم الله آسان می شود کارش

دلم وسواس دارد از توحتی دست می شوید!!!

 

رقیه ( آرزو ) آذری فر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برچسب‌ها:, , , , , , , , , , , , , , , , , ,