سپیده پرکسب کار

سپیده پرکسب کار
اردیبهشت 17, 1400
10782 بازدید

  سرکار خانم سپیده پرکسب کار عضو رسمی کانون شعر ایران – شاعر غزل سرا – متولد :  1367/02/09 – استان اردبیل / شهرستان اردبیل – تحصیلات : کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی   آثار چاپ شده : مجموعه شعر مشترک   مختصری از زبان شاعر: چشم هایت را ببند وَ به داستان زندگی […]

 

سرکار خانم سپیده پرکسب کار

عضو رسمی کانون شعر ایران

– شاعر غزل سرا

– متولد :  1367/02/09

– استان اردبیل / شهرستان اردبیل

– تحصیلات : کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی

 

آثار چاپ شده :

مجموعه شعر مشترک

 

مختصری از زبان شاعر:

چشم هایت را ببند وَ به داستان زندگی ات فکر کن
قطعا بعضی از صحنه ها تو را به خنده وا می دارد
وَ بعضی دیگر به گریه؛ درست مثل یک فیلم با این تفاوت که نقش اول تمام صحنه ها خودت هستی و خودت!
من دوست دارم تمام صحنه های اطرافم را با قلم شعر روی صفحه ی احساسم نقاشی کنم!
از نوجوانی به شعر علاقه مند شدم و از همان زمان شروع کردم به نوشتن دلنوشته و ترانه و شعر نو اما علاقه ی خاصی به قالب غزل دارم و هر چه که از دل برآید را به نظم می کشم.

 

 

نمونه هایی از اشعار :

 

بودنت

حال خوب دنیایم با تو اهل تغییرم
هم بزن مرا با خود در گلاب تقدیرم

شکل آرزوهایم شکل سادگی هستی
وا نکن مرا از سر تا به عشق در گیرم

پر بکن بساطم را از نگاه گیرایت
خواب بچه گی هایم پل بزن به تعبیرم

در کنار لبخندت لحظه ها نمی میرند
روح زندگی هستی در ظهور تصویرم

گیج دلبری هایت شاد و مست و مدهوشم
از زمین جدا هستم رو بکن به تسخیرم

سپیده پرکسب کار

 

 

احساس

خوشم می آید از باران ولی از باد و طوفان نه
از احساس تعصب دار اما امر و فرمان نه!

دلم را می گذارم توی سینی می دهم دستت
اگر با نرخ بازاری خریداری و ارزان نه

رها کن حرف مردم را اگر هم کیش فرهادی
که دل بردن به حرفی می شود با پول و امکان نه!

بغل کن دلخوشی ها را تو را پر رنگ می خواهم
برای آرزوهایم برای بخت و سامان نه!

من از احساس می گویم اگر داری که بسم اله
و این آغاز جریانات بعدی هست و پایان نه

سپیده پرکسب کار

 

 

دیدار

تو با تمام خودت آمدی به دیدارم
وَ من برای همین هم به تو بدهکارم

منی که صبر و غرورم همیشه جا ماندو
از این حماقت بی جا همیشه بیزارم

به انتهای کلامم نمی رسد زورم
کمک بکن برسم ابتدای اقرارم

به این که پای توام این که دوستت دارم
هوای قلب منی من به تو گرفتارم!

وَ این که مسئله ای نیست عاشقم باشی
کمک بکن نرسد حال بد به تکرارم

امان نمی دهدم فکرهای تو خالی
شبیه حسّ اتاقی بدون دیوارم

مسیح خاطره هایم دوباره با چشمک
بپرس حال دلم را که زیر آوارم

سپیده پرکسب کار

 

 

ابهام

دست لای طرّه ی موها نبر شر می شود
حال من بد هست با کارِ تو بدتر می شود

لعنتی کمتر بخند از ارج می افتد ژکوند
کوچه باغ از شرم تو پاییز بی بر می شود

جذبه داری مثل یک فرمان روای محکمی
با نگاهت عشق در آدم مقرر می شود

کهربای چشمهایت خان بی رحمی ست که
اختیار دیگران را ساده رهبر می شود

گنگ و نامفهوم گاهی خیره ای در صورتم
مثل یک احساس خوش هستی که باور می شود

گاه گاهی هم که اصلا نیستم انگار من
خلق و خویت بدرقم آن طور دیگر می شود

می کشی با پا و با دستت ولی پس می زنی
کل ایامم به مبهم بودنت سر می شود

کار دستت را عزیزِ جان من باور کنم!
یا پیامی را که از چشمت مصوّر می شود؟

بی تفاوت بگذری حرفی ندارم نازنین
این نگاهِ زیرچشمی شبهه پرور می شود

سپیده پرکسب کار

 

 

جهان من

آنقَدَر احوال من بی پرده عریان می شود
کائنات از فکر تو درگیر بحران می شود

طعنه بر حوران قدسی می زند زیباییت
عرش خوبان از خیالاتت پریشان می شود

شهره ای در شهر نیکان شهره ام در شوق تو
مثل خورشیدی که ماه از او نمایان می شود

گرچه خاموشم به ظاهر از درون پرشعله ام
آتش پنهان من با باد بنیان می شود

قطره هم باشم هوای موج دریا با من است
تا دلم در غم بیفتد زود طوفان می شود

با بزرگان نرد بازی کردن اصلا عیب نیست
مور هم گاهی سخنگویِ سلیمان می شود

همتم را تیشه کن بر دست احساسم بنه
بیستون از غیرتم با خاک یکسان می شود

چاره ای اما ندارد قلب نامیزان من
درد گاهی در طلب همکفو درمان می شود

در نگاهم یک جهانی در جهانم زندگی
شمس هستی هستی ات بانی عرفان می شود

سپیده پرکسب کار

 

 

دنیای من

طعنه ها دیگر نمی آزاردم زیبای من
سمت بی حسی رسیده عشق بی پروای من

جوخه ی تنهایی ات را امر بر آتش بده
وانگهی یک دم به میدان آی و بنشین جای من

قدر انصافت بگو داری شماتت می کنی؟
یا رسیدی بر جهانِ کوچکی منهای من؟

می توانی از جوابم بگذری اما هنوز
درد می گیرد نگاهت از غمِ سیمای من

تا بیایی جای من یک قرن مدت لازم است
کفش هایم را به پا کن یک قدم لیلای من

گاه گاهی با حضورت نظم را بر هم نزن
دست بردار از سرم بی خوابی شبهای من

هم نزن این قهوه ی قاجاری بی مزّه را
هر دو می دانیم مرگ است آخر رویای من

راستش دارم به احساسم خیانت می کنم
تا سراغت را نگیرد این دلِ شیدای من

کم تقلّا کن که در تقویم عادت های ما
فرق دارد زندگی با کسوتِ سودای من

خسته ام از درک بی جایِ قوانینِ شما
های مردم دست بردارید از دنیای من

سپیده پرکسب کار

 

 

بی خیالی

نگاهِ تلخ عاقل ها ملامت می کند ما را
همانطوری که عطر سیب دستِ سرد حوّا را

بیا آزاد باشیم از تمامِ دیگران زیرا
دروغین است فتواشان نمی فهمند معنا را

من از رفتار خیلی ها خیالم را سبک کردم
تو هم گاهی سبک کن بال هایِ سبز رویا را

که حتما خوب می دانی فقط یک سوزنِ کوچک
به پایِ آسمان ها دوخت معراجِ مسیحا را

خودت باش و قدمهایی که محکم می شود با دل
ندیدی پیری و کوری نزد برهم زلیخا را!

قضاوت ها همیشه دردسر دارند باور کن
اگر حتی کنارش جا دهی گاهی مدارا را

تمام حرف ها را بی خیال اصلا خودت خوبی؟
بکش با من فقط سمتِ همین یک جمله دنیا را

سپیده پرکسب کار

 

 

رقص

از خوبی و زیباییش آگاه می رقصد
از حال و روزم بی خبر دلخواه می رقصد

منگست چشمم از نگاهِ نابه فرمانم
سرگیجه دارد آسمان یا ماه می رقصد؟

در پشت پلکم آرزو منشور می سازد
یا عکس یوسف در درونِ چاه می رقصد؟

گویا برای دلبری تعلیم می بیند
با خنده چشمک می زند آنگاه می رقصد

قانون دینم را به هم می ریزد افعالش
مانند آن زاهد که در درگاه می رقصد

سرباز خالی بود در شطرنج احساسم
حالا که بالا آمده چون شاه می رقصد

هرچند می دانم که بازی می خورم اما
خوشحال هستم با دلم کوتاه می رقصد

سپیده پرکسب کار

 

 

برگرد…

تا درد شیرینت نباشد غم نمی چسبد
کپسول هایِ حاویِ مرهم نمی چسبد

از فکر تو خوش می شود حالم که خوش دردی
اما نباشی گفته بودم غم نمی چسبد

از خانه بیرون می روی انگار پاییزم
گرمای چایی با تبی مبهم نمی چسبد

هی بیخودی پا می شوم هی می نشینم باز
این خانه بی تو بر دلِ آدم نمی چسبد

گفتی که تصویری و صوتی نامه خواهی داد
اما پس از باران گلم شبنم نمی چسبد

گل می فرستی پشت در گل ها پلاسیده
زیباییِ گل ها که بی همدم نمی چسبد!

تا سایه ات با من نباشد صد گلستان یا
صد بوته رز یا شاخه یِ مریم نمی چسبد

حرفی ندارم با کسی، اصلا بدونِ تو
گفتار دل با گوش نامحرم نمی چسبد

دورِ خودم می چرخم و از گریه می خندم
مجنون شدن با فکر تو کم هم نمی چسبد!

من حرف آخر را همان اول به تو گفتم
برگرد چون این زندگی کم کم نمی چسبد

سپیده پرکسب کار

 

 

انتخاب

انتخابت را بکن من یا تمام این جهان؟
ترجمانِ چشم من یا نازهایِ دیگران؟

دوست دارم در نگاهت من مهم باشم ولی
بستگی دارد حضورم بر شعورِ میزبان

گفته بودم بد دلم! بد هم حسادت می کنم
با وجودت بر در و دیوار و حتی آسمان

پس شما لطفا به درویشی دلت را خو بده
بعد از آن حاضر شو عمری هم برای امتحان

عشق من ممنوعه هایی دارد از جنسِ محال
تاب جنگیدن اگر داری بفرما قهرمان!

سپیده پرکسب کار

 

 

افسوس

حواسم هست دلبر جان دلت میل سفر دارد
نمی گویی و می فهمم نگاهت دردسر دارد

میان عقل و دل جنگ است می دانی؟نمیدانی!
به غیر از تو تمام شهر از احساسم خبر دارد

برایت فال می گیرم که شاید جا شوم در آن
ولی انگار افعالم جوابی بی ثمر دارد

گلو گیر است تنهایی کنار بغض بی جانی
که مدتهاست در قلبم تلاشی بی اثر دارد

هوای خانه دل گیر است و احوالم تماشایی
وَ افسوسی که میبینی دلیلی معتبر دارد

به رسم آشنایی شرح حالم را نپرسیدی
ندانستی که درد من علاجی مختصر دارد

سپیده پرکسب کار

 

 

همراهی

همراهی ات کردم شبیهِ آتشی در باد
همراهی ام کن مثل رودی سرکش و آزاد

شیرین تر از هر قصّه ای تکرار شو با من
این دفعه از کوهِ غمت رد می شود فرهاد

بی اعتمادم به- تعادل های بی وقفه
شوری بزن بر تارهایِ روشنِ اضداد

خانِ سکوتت را به یغما می برد شوقم
مهمان خوشبختی بکن من را در این میعاد

دنیا نمی ماند به پایِ هیچ احساسی
با لحظه هایی ناب عشقت را بکن بنیاد

سپیده پرکسب کار

 

 

کلک

درست مثل یقینی که سمت شک رفته
تمام حسّ و حواسم پیِ محک رفته

من آن کبوتر بامِ صلای درویشم
که جفت آمده امّا غریب و تک رفته

دچار هرچه به جز دل دچار تقلیدیم
وَ عشق از سر رفتار مشترک رفته

هنوز بند تلفّظ برای ظالینیم
ولی درون عمل هایمان کلک رفته

خودت به دین خودت من به دین من ول کن
خرافه های دغل تا خودِ فلک رفته

ریای اهل عبادت مبارکت باشد
ببند خرقه که از دین ما نمک رفته

رسیده آخر خط اشتیاق و احساسم
درست مثل یقینی که سمت شک رفته

سپیده پرکسب کار

 

 

درد

از کنارم رد شوی”ما” را نبینی درد دارد
خاطرات زنده را در هم ببینی درد دارد

چهره ات پر شور باشد در دلت طوفان غم ها
هی بکاری خنده ها را غم بچینی درد دارد

پلک هایت را ببندی هق هق ات را هی بخندی
باورم کن گریه های این چنینی درد دارد

می توانی سرد باشی می توانی ساکت اما
سقط احساسات نابت در جنینی درد دارد

بقچه ام را بسته ام روزی تو را هم می برم چون
در میان آدمک ها خوش نشینی درد دارد

سپیده پرکسب کار

 

 

فهم

دلدادگی اساس نگاهش “چه کرد” نیست
هر کس که ساده بگذرد از عشق مرد نیست

تلفیق چند حسّ عجیبست عاشقی
مهمان زود رنج و تبی دوره گرد نیست

دل را نمی دهم به سراپای دلبران
بلوای خطّ و خال و لطافت که درد نیست

احساس ترس و وسوسه را در نظر بگیر
درد آتشست فکرو خیالات سرد نیست

ای آنکه خواب های مرا جلوه می دهی
حاشا که فصل عشق تو پاییز زرد نیست

من اهل بحث و جنگ و جدل نیستم عزیز
گاهی علاج محنت و قسمت نبرد نیست

سپیده پرکسب کار

 

 

 

برچسب‌ها:, , , , , , , , , , ,