شکیب داودی

شکیب داودی
خرداد 28, 1400
13786 بازدید

  جناب آقای شکیب داودی – عضو رسمی کانون شعر ایران – شاعر و نویسنده – ویراستار ادبی – متولد :1376/10/21 – استان اصفهان / شهر اصفهان – تحصیلات : کارشناس حقوق   آثار چاپ شده : کتاب  آخر پاییز ( مجموعه غزل )   مختصری از زبان شاعر: بسم الله از کودکی به دلیل […]

 

جناب آقای شکیب داودی

– عضو رسمی کانون شعر ایران

– شاعر و نویسنده

– ویراستار ادبی

– متولد :1376/10/21

– استان اصفهان / شهر اصفهان

– تحصیلات : کارشناس حقوق

 

آثار چاپ شده :

کتاب  آخر پاییز ( مجموعه غزل )

 

مختصری از زبان شاعر:

بسم الله
از کودکی به دلیل تعاملی که بین فرهنگ قومی ما بختیاری ها با موسیقی و شعر وجود داشت، مانند سایر اعضای خانواده بداهه ها و نوشته هایی در حد مبتدی داشتم.
در سنین جوانی و با ورود به دبیرستانی تخصصی در رشته ی علوم انسانی و ادبیات فارسی، علاقه و استعدادی که در من بود حالا در دروس تحصیلی پرورش داده می شد و مرا روز به روز بیشتر به شعر مایل و مانوس می کرد. و در نهایت با فراگیری هرچه بهتر اصول شعر و ادب فارسی از کتب دبیرستانی، و بعد از چند سال تمرین و تجربه ی شخصی، با ورود به دانشگاه و دبیری انجمن ادبی دانشجویی نجوا، امکان پیشرفت بیش از پیش در شعر برای من رقم خورد و حالا می توانستم شعر را درک کنم و راجع به آن نظر هم بدهم و آثار اعضا و دانشجویان را نقد کنم و از اساتیدی که دعوت می کردیم نهایت استفاده را ببرم.

در نهایت مجموعه از غزل های سال های ۹۴ تا ۹۸ بنده در کتابی با عنوان (( آخر پاییز )) در ۲۸ آذرماه ۱۳۹۸ به چاپ رسید و در اصفهان رونمایی شد که توانست توجه مخاطبانش را به خود جلب کند. در حال حاضر درحال کار کردن بر روی نسخه و ویراست دوم این کتاب، آموزش عروض و قافیه به هنرجویان، ویرایش آثار ادبی، تحقیق و مطالعه علمی ادبی، و تالیف و سرودن مجموعه ی دوم خود می باشم.

 

 

نمونه هایی از اشعار :

 

یک روز بی بهانه دلم را گذاشت رفت
می گفت باورش شده اما گذاشت رفت

آنقدر خسته از من و ما شد که عشق را
با خاطرات خوب خودش جا گذاشت رفت

من دست روی هر که نهادم که ما شویم
تقدیر بود، روی دلم پا گذاشت رفت

افیون شد و تمام وجود مرا گرفت
راحت مرا به نشئگی ام واگذاشت رفت

روزی قرار بود که با خود یکی کند
حتی مرا که با همه تنها گذاشت رفت

بی اختیار گریه سرازیر می شود
زاینده رود زنده شده تا گذاشت رفت

شکیب داودی

 

 

همین که موی تو تا روی شانه می افتد
بلور اشک شبی بی بهانه می افتد

درست نیست قیاس فرود مویت با
هر آبشاری از این رودخانه می افتد

سیاه ساکت گیسوت چون شب است و در آن
دلم به یاد هزاران نشانه می افتد

شبیه چایی سردی نخورده خواهد ماند
و از دهان دلم این ترانه می افتد

که شهر عشق همان روستای ماسوله است
دلم به پای دلت عاجزانه می افتد

حیات خانه ی عشق تو بام قلب من است
اگر شکسته شود بام خانه می افتد

نمان و خانه خرابم بکن ولی روزی
((گذار پوست به دباغخانه می افتد))

شکیب داودی

 

 

همیشه علت یک عکس یادگاری نیست
تماس گریه و لبخند اختیاری نیست

کسی خیره نشسته همیشه عاشق نیست
به آن که گم شده شاید ولی فراری نیست

هنوز خشک شده چشم های نمناکی
به قاب پنجره هایی که انتظاری نیست

دوباره روزی از آن گوشه اش عبور کنی
و یا شبی بدرخشیش اگر قراری نیست

هنوز نامه ای از زیر در نیامده است
به پستخانه ی این شهر اعتباری نیست

خیال بافته ام…بگذریم، آینده
همیشه آن چه که تو انتظار داری نیست

بدون عشق در این زندگی نخواهم ماند
چرا که حوصله اش نیست، نیست، آری نیست

شکیب داودی

 

 

دلم می خواست یک شب از جهانی بی خبر باهم…
و بگذاریم باهم زندگی را پشت سر، باهم

تو از بس خوب می‌گفتی که من در فکر می‌رفتم
لبالب بوسه تا گرمای دستی در کمر باهم

نبین این احتیاطم را که من، بعد از تو ترسیدم
به دریا می‌زدم دل را شبی بودیم اگر باهم

اگر ساکت نشستم آخرش زیرا فقط می‌خواست
دلم از ابتدا آینده ای بی دردسر باهم

دهان دل به حرمت بسته می‌ماند اگر عمری
به دندان برد باری را که شاید صد نفر باهم…

شکیب داودی

 

 

از قلب من بردند جای دیگرت، باشد
عشق تو هم ارزانی تک دخترت باشد

من خسته ام از هجمه ی افکار ناهمسان
این که جهان من تو… از تو شوهرت باشد

حالا به من فهمانده دنیا عشق را، باید
تنها زنی که دوست داری مادرت باشد

از مادرم، از زندگی غافل شدم اما
این بار طوری نیست، بار آخرت باشد

رفتی ولی این را بدان سخت است چندین سال
زیباترین چیزی که داری دفترت باشد

امشب تمام بیت ها دیوانه ات هستند
این شعر مال توست، باید باورت باشد

آری غزل از عشق مادر نیز بهتر بود
اما اگر از شاعری چیزی سرت باشد

شکیب داودی

 

 

 

 

برچسب‌ها:, , , , , , , , , , , , , , ,