فاطمه اتحاد

فاطمه اتحاد
تیر 8, 1400
10697 بازدید

  سرکار خانم فاطمه اتحاد عضو رسمی کانون شعر ایران – شاعر غزل سرا – متولد :  1357/05/14 – تحصیلات : کارشناس زبان و ادبیات فارسی   آثار چاپ شده : مجموعه شعر لکنت ( غزل )  انتشارات فصل پنجم     مختصری از زبان شاعر: سالهاست می نویسم البته به طور جدی از سال […]

 

سرکار خانم فاطمه اتحاد

عضو رسمی کانون شعر ایران

– شاعر غزل سرا

– متولد :  1357/05/14

– تحصیلات : کارشناس زبان و ادبیات فارسی

 

آثار چاپ شده :

مجموعه شعر لکنت ( غزل )  انتشارات فصل پنجم

 

 

مختصری از زبان شاعر:

سالهاست می نویسم
البته به طور جدی از سال 95 شروع به ویرایش و نشر اشعارم کردم
گرایشم در شعر به سمت غزل بوده
در دو جشنواره اشعارم انتخاب شد

نمونه هایی از اشعار :

 

 

پناهنده

از مار به اژدها پناهنده شدم
این بارِ هزارم است بازنده شدم

آنقدر که مار خوردم افعی شده ام
من رگ به رگ از شرنگ آکنده شدم

پایم به خطا رفت و دلم زانو زد
شرمنده دلم، پیش تو شرمنده شدم

کوری که به چشم نیست، من کور دلم
کورم که به هر چاله ای افکنده شدم

تختم به صدا در آمد از دست تنم
از بسکه از این دنده به آن دنده شدم

چون قاصدکی مسیرم افتاد به باد
تقدیر رقم خورد و پراکنده شدم

من خویش زدم تیشه بر اندیشه ی خویش
با دست خود از ریشه ی خود کنده شدم

با اینهمه دسته گل که دل داده به آب
سرمشق تمام نسل آینده شدم

فاطمه اتحاد

 

 

مرز جنون

چشم تو ابراهیم را هم کرده کافر
لات و هُبَل بودند چشمانت ، من آذر

وقت تماشایت تمامم می شود چشم
ذکر لبانم می شود “اللّه اکبر”

نقّاشی دست کمال الملکی انگار
نقّاشت از خون دلم برداشت جوهر

چشم حسودان دور،وقت دیدنت کاش
هر پنجره کور و در و دیوارها کر

مرز جنون مختصّ مجنون بود، اما
تاریخ را تکرار کردی بار دیگر

چشمانت الماس و لبت یاقوت سرخ است
نادر نیاورد این چنین از هند گوهر

دنیای ناامنی ست، جز آغوشِ امنم
از سرزمین دیگری سر در نیاور

فاطمه اتحاد

 

 

صد تکّه

اینکه جانش بر لب آمد، دَم نزد نامش دل است
بند بر این چینی صد تکّه ام بی حاصل است

درد وقتی می رسد بر استخوان مرهم چه سود
مرگ گاهی حدِ اعلایِ شفای عاجل است

آنچنان پاشیده ام از هم که حتّی سایه ام
روی برمی تابد از من، سمت دیگر مایل است

جزر و مدهای فراوان دیده ام اما دریغ
دیر فهمیدم که اقیانوس غم بی ساحل است

گرد شمع یار گردیدم نفهمیدم طواف
بر حَرَم اندازه دارد، بیش یا کم باطل است

درد دارد سیلی بی مهری از دشمن، ولی
از رفیقان پشت پا خوردن دو چندان مشکل است

تلخ پایان یافتم از خویش می پرسم مدام
عقل دوراندیش یا قلب سبکسر قاتل است؟؟

باز دندان بر جگر بگذار دل ، پرهیز کن
تر نکن لب، آب وقتی از سرِ چشمه گل است

فاطمه اتحاد

 

 

هفت خوان

هر جا زمانه خواست مرا جان به سر کند
باید غرور سینه ی خود را سپر کند

بالا گرفته ام سر خود را شبیه سرو
ارّه چه باک، توطئه گر با تبر کند

در لاک خود نمی روم از تیر ناکسان
کِی سنگ قادر است به کوهی اثر کند

بر شانه ام همای سعادت نَشست و من
دارم امید روزی از این سو گذر کند

سی سال زندگیم، به امّا، اگر گذشت
بگذار دل تتمه ی آن را هدر کند

عقلم مردّد است اگر، مرد عشق نیست
قلبم مصمّم است بماند خطر کند

جسم و روان و جان و جهانم فدای عشق
عاشق رضاست هستی خود را ضرر کند

از هفت خوان حادثه ها رد شدم که عشق
جنسِ مس وجود مرا همچو زر کند

فاطمه اتحاد

 

 

قرص قمر

ما را زدند، سینه ی قرص اش سپر نبود
در گیر و دار حادثه هامان، پدر نبود

“یادش بخیر و خاطره اش جاودانه باد”
حتی به قدرِ خاطره ای مختصر نبود

از آسمان خانه که پایش بریده شد
امّید اینکه شب برسد بر سحر نبود

ما جوجه های بی پر و در آشیان مان
از بازِ پر کشیده به جز چند پر نبود

از جور روزگار، نماندیم بی نصیب
چشمانمان به گریه که کم از خزر نبود

سر تا همیشه بر سر زانو گذاشتیم
ما تکیه مان به شانه ی قرصِ قمر نبود

با هر نسیم، یک نفر از ما به باد رفت
بی باغبان که باغ، مصون از خطر نبود

گیریم زنده ایم، از این زندگی چه سود
با روحِ مرده زنده بمانی هنر نبود

فاطمه اتحاد

 

 

ویار

حوّايی ام که سیب لبی را ویار کرد
دندان به لب گزید و حَذَر اختیار کرد

تف بر حیا که دست مرا در حنا گذاشت
رحمت بر آنکه دامن خود لکه دار کرد

من آن زنم که سرخ به سیلی ست صورتم
آن که به خون دل رُخ خود را انار کرد

آهوی بی رمق شدم و شیر بیشه ام
پس زد مرا ، غزال جوانی شکار کرد

این را که رخت کهنه به تن می کنم چه عیب
باید برای چشم چه کس نونوار کرد؟؟

بی وقفه مدتی ست سرم سوت می کشد
از بس که کوپه کوپه دلم غم قطار کرد

از پیله ی جهان تو، پروازم آرزوست
از زندگیِ تلخ نباید فرار کرد ؟؟

من می روم که سر بگذارم به کوه و دشت
بی عشق زنده ماند کسی، شاهکار کرد

فاطمه اتحاد

 

 

ماه آسمانم

دلی و چشم و زبان و تن و روان منی
عجیب نیست بگویم تمام جان منی

هزار مرتبه از ریشه، ریشه کن شده ام
اگر که خم نشدم چون تو استخوان منی

مباد باد مخالف تو را بلرزاند
مباد برگ بریزی، که سایبان منی

به چشم من، چه ببازی چه اوج برداری
مقام صدرِ جهانی و قهرمان منی

هنوز رشته ی امّید من بریده نشد
تو تیر آخر جا مانده در کمان منی

تو قد کشیدی و من ذرّه ذرّه پژمردم
سرت سلامت از این پس تو باغبان منی

چراغ چشم تو روشن، چه حاجتی به چراغ
به جلوه و جذبه، ماه آسمان منی

به وعده های بهشتی نبوده ام دل خوش
خوشم توکسبِ دو سر سود بی زیان منی

فاطمه اتحاد

 

 

 

برچسب‌ها:, , , , , , , , , , , , ,