فاطمه مومنی

فاطمه مومنی
خرداد 18, 1400
11409 بازدید

  سرکار خانم فاطمه مومنی عضو رسمی کانون شعر ایران – شاعر غزل سرا – متولد :  1364/06/30 – استان ایلام / شهر دهلران – تحصیلات : کارشناس الهیات و فلسفه – عضو مرکز نیکوکاری فرهنگی مداد رنگی ایلام – مشاور فرهنگی و عضو افتخاری موسسه فرهنگی شاهکار عصر ایلام   آثار چاپ شده : […]

 

سرکار خانم فاطمه مومنی

عضو رسمی کانون شعر ایران

– شاعر غزل سرا

– متولد :  1364/06/30

– استان ایلام / شهر دهلران

– تحصیلات : کارشناس الهیات و فلسفه

– عضو مرکز نیکوکاری فرهنگی مداد رنگی ایلام

– مشاور فرهنگی و عضو افتخاری موسسه فرهنگی شاهکار عصر ایلام

 

آثار چاپ شده :

یک مجموعه دردست چاپ

 

 

مختصری از زبان شاعر:

به شدت علاقمند به کتاب و مطالعه و نوشتن هستم. نقاشی و خط رو خیلی دوست دارم و اگرشرایطی پیش بیاد حتما پیگیر این دو هنر زیبا می شم. همواره سعی می کنم دست ازتلاش نکشم.

انسان امیدواری هستم و سعی می کنم حس خوب امیدواری رو هم به دیگران منتقل کنم.

 

این شعر شاملو رو هم خیلی دوست دارم :

 

من امیدم را در یاس یافتم

مهتاب را درشب

 عشقم را درسال بد یافتم

 و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم

 گر گرفتم…

 

به رویاهام ایمان کامل دارم و همواره برای بهتر شدن تلاش می کنم و معتقدم تنها رقیب انسان درعرصه موفقیت، فقط خود انسان است بنابراین سعی می کنم بهترین خودم باشم.

 

 

 

نمونه هایی از اشعار :

 

تضمین من

کافرم کردی به عالم، عشق پاکت دین من
قبله گاهم هستی و بوسیدنت آیین من  

تا نشینم روبروی قبله ی چشمان  تو
شانه های مهربانت می دهد تسکین من

ابتدای هر قنوتم ذِکرِ یا معشوق و باز
ذکر تعجیل تو و…، در اانتها آمین من

من به چشمانت یقین دارم وَ هرگز شک نکن!
حافظ آیات عشقم، عشق هم تضمین من

درنمازم نیّتی جز دیدن محبوب نیست
مستجاب است این دعاهم ای دل غمگین من
           
فاطمه مومنی

 

مادرم

باز در خانه می پیچد انگار
عطر گلهای چادر نمازش!
غرقِ آرامشش می شود دل
وقتِ تسبیح و راز و نیازش!

شانه اش وقت هر بی قراری
می شود تکیه گاه من اخر
در زمان غمم، آسمان از
اشک پنهانِ او می شود تر!

مادرم وسعتی بی نهایت
از جهانی پُراز مهربانیست
غیرِ دستانِ پر مهر و گرمش
سرپناه و نوازشگرم کیست؟

بوی ناب خدا می دهد او
دامنش گوشه ای از بهشت ست
بوسه اش پُرصفا چون بهاران
مثل گرمای اردیبهشت ست

یک نسیم خوش و عطر نابی
می رسد از گل دامنِ او
می فشارد مرا تا در آغوش
گم شوم بین پیراهن او

قلب دریایی اش پاک و آرام 
جنس او اصلا از آسمان است
لطف بی حدّ و اندازه اش هم
تا ابد بر سرم سایبان ست

فاطمه مومنی

 

 

مهمان

پُر از بغضم مرا با چشم گریان می پذیری؟
مرا با هرچه غم درسینه پنهان،می پذیری؟

دلی دارم کبوتر وار می گردد به دورت
تو آیا در حریمت باز مهمان می پذیری؟

گدایان در جوارت پادشاهی می کنند و
مرا ای شاهِ خوبان مثل آنان می پذیری؟

غزل را نبض و جانی تازه بخشیدی و گویا
دوباره شعر ازین طبع پریشان می پذیری!

تبانی کرده بغض و اشکهایم با هم امشب
بگو دلتنگی ام را با دل و جان می پذیری!

ضمانت کرده ای این بچّه آهو را که حالا
مرا با عشق بی پایان به دامان می پذیری!

تو دریایی، من آن قطره پر از شوق رسیدن
مرا هم بین امواج خروشان می پذیری؟

فاطمه مومنی

 

ستون دین من

چه نوری می‌رسد ازچشم تو برکهکشانم
گرفته از وجودت روشنایی ها جهانم

صراط المستقیمم شد مسیر پلک هایت
مرا سمت نگاه خود هدایت کن بخوانم

طوافش می کنم بیت الحرام هر لبت را
وَ نامت می شود لبّیکِ جاری بر زبانم

ستون دین من بر پایه ی عشق استوارست
نمازم هستی و باید تو را واجب بدانم

مسلمانم به شوق مذهب و آیین چشمت…
خدایم باش و ازدرگاه چشمانت نَرانَم

چه خوبست اینکه تو حُسنِ ختامِ شعر هستی
که در پایان به آرامش رسد روح و روانم

فاطمه مومنی

 

حضرت آرامش

جاری شده عشق تو میان شَرَیانم*
نزدیکتر از من به منی در رگ و جانم !

ای علّتِ سرگیجه ی دنیا و تبِ من
ای عامل بی تابی و شور و هیجانم

از کوچه ی دلتنگ دلم تا که گذشتی
عطر خوشت انگار به هم ریخت روانم…

صد زلزله درسینه ام انداخته عشقت
هرثانیه روی گسلی در نَوَسانم

آغوش و لبت امن ترین گوشه ی دنیاست
جغرافی بازوی تو هم کلِّ جهانم….

دل، بند و اسیرست به هر میله ی چشمت
در حبس تو  آزادترینم ! نَرَهانم

بی تو خبری نیست نه از سیب و نه گندم…
هرجا که تویی هست بهشتم به گمانم

امواج سلامت به کجا می بَرَدَم که
جاری شده رود غزل از لحن و بیانم؟؟

هر حادثه از جذبه ی لبخند تو افتد
یک سیب که مجذوب لبانت شده؛آنم

تو حضرت آرامشی و من به تو محتاج
پیوسته به گرمای  وجودت  برسانم

درکوچه ی قلبم که نشان نیست از اندوه
وقتی دل تو تا به ابد گشته مکانم !

فاطمه مومنی

 

عطر تو

ای تماشایی ترین احوال من
شادی هرلحظه امسال من

ای طوافت مایه ی آرامشم
معبد زیبای چشمت مال من

شعله ی عشقت مرا سوزانده است
دلخوشم پروانگی شد حال من

دست خود را حلقه کن بر گردنم
تابپیچد عطر تو در شال من

مایلم در آسمان چشم تو
رنگ بازد  جمله ی امیال من

قهوه هم خشکید، پس کی می رسی
تا بیافتد نقش تو  در فال من؟!

فاطمه مومنی

 

 

 

برچسب‌ها:, , , , , , , , , , , , , , ,