محبوبه کریمی

محبوبه کریمی
مرداد 8, 1400
32419 بازدید

  سرکار خانم محبوبه کریمی عضو رسمی کانون شعر ایران – شاعر و ترانه سرا – متولد :  1366/11/06 – استان سمنان – شهرستان دامغان – ساکن اصفهان   آثار چاپ شده : –  کتاب شنبه ی بارانی  – مجموعه  ترانه های عاشقانه –  نمی فهمی این روز ها حالمو   مختصری از زبان شاعر: […]

 

سرکار خانم محبوبه کریمی

عضو رسمی کانون شعر ایران

– شاعر و ترانه سرا

– متولد :  1366/11/06

– استان سمنان – شهرستان دامغان

– ساکن اصفهان

 

آثار چاپ شده :

–  کتاب شنبه ی بارانی 

– مجموعه  ترانه های عاشقانه –  نمی فهمی این روز ها حالمو

 

مختصری از زبان شاعر:

از کودکی عاشق نوشتن بودم مخصوصاً انشاء طوری که معلم و کم کم هم شاگردی ها علاقه زیادی به شنیدن انشای من داشتن و هر هفته روزهای یکشنبه زنگ آخر نوبت جشن انشای من بود با صدای آرام و کمی لبخند می خواندم و همشاگردی ها با سکوت و دست های زیر چانه و پلک های بسته منو همراهی می‌کردند در دوران راهنمایی از طرف مدرسه به چند کانون ادبی شهرستان دامغان دعوت شدم و با نحوه صحیح سرودن کم و بیش آشنا شدم در اوایل دوران دبیرستان برای امتحانات المپیاد ادبی برگزیده شدم و خوب یادمه شب امتحان با وجود تموم تمرین ها از دلهره شاید هم رویا بافی زیاد، نتونستم خوب بخوابم جالب اینجاست شاید خنده دار باشه اما خواب موندم و به آزمون نرسیدم این موضوع دقیقا همزمان شد با دعوت نامه من و بچه های استان سمنان که اشعار برگزیده در مسابقات داشتن به اهدای جوایز و همینطور شعر خوانی با شاعران استان کرمانشاه، که با بی حوصله گی ازش گذشتم.

هنوز نمی دونم چرا، اما به این باور غلط رسیده بودم که اشعارم فقط برای من و احساس منه و یه جورایی همدم تنهایی هامه نه چیز دیگه. در دوران پیش دانشگاهی تب شعرم کاملا فروکش کرده بود خیلی اتفاقی به کمک عمه عزیزم رفتم، که سعی داشت، تابستون رو به کتاب های مدرسه مِشکات (شاهرود) رسیدگی کنه و شماره‌گذاری جدیدی روی کتاب ها بزاره، که چشمم به کتاب کهنه و خاک گرفته ای افتاد که لبخند زیبای روی جلد، کتاب رو جذاب تر می کرد. فروغ عزیزم رو دیده بودم برای اولین بار ( فروغ فرخ زاد )

اشعاری رو دیدم که قلمش تازه بود، انگار که همین حالا نوشته بودش، بی پروا، بی سانسور و رَوُن دلبسته ی اون کتاب شدم، و تموم روزم رو صرف خوندن اون کتاب رمز آلود کردم و اشعار و نجواهاش در پس ذهنم برای همیشه جا خوش کرد. البته هنوز هم چشمه ی شعر در وجودم خشک بودحتی قدرت نوشتن جملات کوتاه شاعرانه رو نداشتم و این موضوع منو هر روز نگران تر و ناراحت تر می کرد تا اینکه برای زندگی به اصفهان اومدم و چند سالی طول کشید تا به محیط عادت کنم و گهگاهی از خاطراتم چیزی روی برگه می آوردم و کم کم با خانه ی هنرمندان و استاد نازنینم استاد خروش (عباس شاهزیدی) آشنا شدم با خودم چند تا شعر و دلنوشته از دوران راهنمایی آوردم و خوندم ایشون رو به من کرد و فرمود :
خانوم کریمی ! شما مثل یک چاه نفت با ارزش هستید, اما پالایش نشده، احساس فوق العاده ای دارید اما باید روی اشعارتون کار کنید من مطمئنم شاعر توانایی خواهی شد.
یادمه اون روز تموم راه رو از خوشحالی اشک شوق ریختم برام باور کردنی نبود اما شعر دوباره با من آشتی کرده بود و به سراغم اومد و این تلنگر باعث شد در زمینه ی وزن و عروض، قالب ها و تکنیک ها و باید و نباید ها و نکته های شعر تلاش کنم در همین حین اشعار قدیمی ام رو با کمی باز یابی در کتابی به نام (شنبه ی بارانی ) به چاپ رسوندم و از سال ۱۳۹۷ به نوشتن ترانه مشغول هستم که چکیده ای از ترانه هامو در کتابی به نام ( نمی فهمی این روز ها حالمو )  در دست چاپ دارم / محبوبه کریمی –  تابستان ۱۴۰۰

 

 

 

نمونه هایی از اشعار :

 

قاب عکس

مدام آرامشم رو حفظ کردم
ولی صبر من اندازه ای داره

چشام پر می شه از غم تو نبودت
دلم بارونیه می خواد بیاره

همه دردا رو جونم خریدم
واسه یک لحظه آرامش کنارت

تو می خوای چی رو از من پس بگیری؟
می خوای تا کی باشم چشم انتظارت؟

میون ما یه درد مشترک بود
که از سرمای تو قلبت شرو (ع) شد

تو اون خورشید و از روزم گرفتی
که توی چاله ی چشمات فرو شد

اصن قصد فراموشی ندارم
فقط از قاب عکست دور می شم

من از بس تو اتاقم گریه کردم
یه روزی مطمئن م کور می شم

محبوبه کریمی

 

 

بعد تو

وقتی که دستای تو یادش نیست موهامو

از کی بپرسم حال و روز آرزوهامو

ای آرزو اونقدر دوری که نمی دونم

بعد از تو با کی سر کنم امروز و فردامو

با غصه هام هر روز می جنگم تو تابوتی

که با تو عمری تو حصارش زندگی کردم

انکار لازم نیست برو از خونمون بیرون

من با تموم بودنات دیوونگی کردم

از آخرین قولت نمی‌خوام صحبتی باشه

این اولین باره که حرف من سر جاشه

محکم خودم رو غرق کردم تو ی آغوشِ

تنهایی هایی که نزاشتن بخت من واشه

لعنت به هر چی خاطر ،لعنت به آیند

لعنت به تو لعنت به بغضی که له ام کرده

تو رفتی و هی فاصله پاشو گذاشت رو من

تو رفتی و دستای تنهایی خفم کرده

عکست چشماییه که قله ی درده

اشکاش شبیه بهمنه می ریزه و سرده

انگار نگات می خواد منو ول کنه تو سرما

انگار که لبخندت یه عمره خودکشی کرده

از آخرین قولت نمی خوام صحبتی باشه

این اولین باره که حرف من سر جاشه

محکم خودم رو غرق کردم توی آغوشِ

تنهایی که نداشتن بخت من واشه

محبوبه کریمی

 

 

سُرسره

دست های دور از تبمان از هم جدا شد
و سیاه پوش شد
باور شقایق
گوش کن
صدای خواهش خیس باران را
در آسمان اتاقم
دست های زخمی ام را
از پشت شیشه ی سرخ
نگاه کن چه زود به قلب ویرانی رسیدیم
شاید برای همین است که دیگر
لبخند هم سُر نمی خورد از گوشه ی لبانمان

محبوبه کریمی

 

 

تار

در جهانی که
تار می بندند چشم هایت
و تار می بینند چشم هایت
دیوار ها سیاه تر از شب اند
روزنه راهی به سلول ها نمی یابند
چقدر زیبا میشود همه چیز
وقتی که چشم هایت را
حبس می کنی
پشت پلک هایت

محبوبه کریمی

 

 

سکوت

سکوتت سردی جاده را ادامه می داد
و من می باریدم
غزل خداحافظی را …

محبوبه کریمی

 

 

برچسب‌ها:, , , , , , , , , , , ,