و شعر چیست ؟ قسمت بیست و یکم تا بیست و پنجم

و شعر چیست ؟ قسمت بیست و یکم تا بیست و پنجم
اردیبهشت 18, 1400
4460 بازدید

  و شعر چیست ؟ به قلم استاد فیض شریفی – کاری از گروه آموزشی کانون شعر ایران     قسمت بیست و یکم حرکت از روایت گزارشی به سمت روایت توصیفی و وصفی شیمبورسکا در شعر ” راه آهن ” از قول یک راوی از آمدنش در ایستگاه راه آهن و استقبال از معشوقه […]

 

و شعر چیست ؟

به قلم استاد فیض شریفی – کاری از گروه آموزشی کانون شعر ایران

 

 

قسمت بیست و یکم

حرکت از روایت گزارشی به سمت روایت توصیفی و وصفی

شیمبورسکا در شعر ” راه آهن ” از قول یک راوی از آمدنش در ایستگاه راه آهن و استقبال از معشوقه اش می گوید و از چمدانی می گوید که گم شده است. او با منفی کردن بعضی از فعل ها ، کار تکنیکی و معانی ی تازه ای به وجود آورده است : ” قطار به سکوی سه وارد شد / آدم های زیادی پیاده شدند / فقدان شخص من / با انبوه مردم / به سوی خروجی می گریخت / در این شتابزدگی / چند زن شتاب زده جایگزین من شدند / زنی به سوی مردی دوید / که نمی شناخت اش / اما او ،بلافاصله شناخت اش / هر دوشان، روبوسی هایی کردند / که مال ما نبود / در این هنگام چمدانی گم شد / که مال من نبود. ..”
راوی در راه آهن بوده، با محبوب اش روبوسی کرده و چمدان اش گم شده است. او همه را انکار می کند .
جالب است که شاعر می گوید همه دویدند به سمت خروجی من ندویدم. من نبوسیدم و چمدانی گم شد که مال راوی نبود. اگر شاعر این دستکاری را نمی کرد این قطعه از هرگونه شعریت تهی می شد. گاهی یک چشمه ی شوخگنانه و یک کار به ظاهر کم اهمیت در شعر، موجب نتایج گرانباری می شود. شیمبورسکا یک گزارش ساده را به یک شعر قابل تامل تبدیل کرده است. در شعر دوم از آنا آخماتووا، شاعر از دیداری که با معشوق اش دارد سخن می گوید و مطالب را با زبان تصویر و توصیف، با حس محزون و عاطفی ،روایت می کند .در این جا شعر از جنبه ی گزارشی به سمت عاطفه پیش رفته و هنرمندانه با سطح پیشرفته ای با شیوه ی خاص روایت شخصی می گوید :”
گویی همین دیروز بود
غروبی و سراشیب دشتی
در گوشم خواند :” فراموشم مکن. “

اکنون تنها بادها هستند
و فریاد هی هی چوپان
همهمه ی درختان سدر
در کنار جویبارهای زلال. “

شاعر در بخش دوم بعد از سطر سوم یک تصویر محزون را با بند نخست در هم می آمیزد. شاعر معمولا در بخش دوم اشعار خود از ایماژهای توصیفی و تصویری هنرمندانه کار می گیرد و با خلاقیت زایدالوصفی صدای باد را در درختان سدر به توصیف در می آورد و نگاهی به جویبار زلال می کند. شاید او می خواهد به معشوق خویش بگوید :” کاش مثل این جویبار زلال بودی. “
از نگاه من اگر بند دوم هم نبود .بند اول هم شعر کاملی بود. شاعر طرح لغزانی از غروبی می کشد که معشوق اش در یک سراشیبی به او می گوید :” فراموشم مکن ” .در همین غروب و سراشیب آیا تصویری از تاریکی رابطه و سقوط نمی بینید؟
اوج ایجاز را در این شعر سهل و ممتنع مشاهده می کنید. به ظاهر ساده است اما سعی کنید بگویید ببینیم چه می شود.

فیض شریفی  1400/01/25

 

 

قسمت بیست و دوم

ممکن است شعری از جوهره و کیفیات شاعرانه تهی باشد و توقعات افلاطونی شما را برآورده‌ نکند. اگر نکرد زود جبهه گیری نکنيد. یکی دوبار آن را بخوانید شايد به جای چشم اندازهای دلنشين، حرف های لطيف و کرشمه سازی های مسحور کننده‌، شاعر از نمک و فلفل‌ طنز و کنايه و فلسفه‌ استفاده کرده باشد و به شکل و فرم ديگری از بيان بخواهد با مخاطب خود راحت حرف بزند و تصنع و بازیگری را کنار بگذارد و بخواهد با خواننده اش روراست باشد و دوست داشته باشد از هرچه‌ در اطراف او می گذرد سخن بگوید و حاضر نباشد با مغلق گویی و عبارات فاخر و عناصر و اجزاء رايج شاعرانه سخن بگوید.

باور کنید اغلب‌ کتاب ها ربطی به زندگی روزمره‌ ی مردم ندارند. اگر شاعری راست و پوست کنده خودش‌ را پيش روی شما قرار داد به او ایراد نگيريد. به او حمله‌ ور نشويد. شايد او حرفی برای گفتن داشته‌ باشد. شاید او می خواهد با کلام‌ تلخ و نیشدار دقايق زندگی روزمره‌ را ترسیم کند. شاید او ( در – جهان- هستن ) خود است و به این دلیل هرچه بر او می رود رک و پوست کنده نقد می کند و اعتراض می کند. اگر کلام چنین افرادی را خوانديد و ديديد کمی از شعر فاصله‌ گرفته‌ و به نثر هم نيامده است‌، آن را بپذيريد. چون ممکن است زبان اش ورز داده‌ شده باشد و بخواهد هرچه‌ را می نويسد به شعر دلخواه خود تبديل کند و از واژگان غير معمول در کلام خود استفاده کند. به نظرتان مطلب زیری از بوکوفسکی شعر نيست؟ ؛

بهترين ها اغلب‌ به دست خود می ميرند
صرفا برای خلاص شدن
و آنها که‌ می مانند
اصلآ نمی توانند بفهمند
‌که یکی می خواهد خود را
خلاص کند
از دست آنها.

این قطعه‌ که بر من تاثیر گذاشت. آیا مهم است که من کلام‌ را بپیچانم؟

فیض شریفی  1400/01/28

 

 

قسمت بیست و سوم

نه انتظار نگاهی به وداع
نه نیازی به دعا
نسیم های نرم، التهاب‌ دل را
فرو می نشانند و
برگ های پاییزی
آن را می پوشانند
(آنا آخماتووا )

شعر بر نوعی پیوستن و گسستن پی در پی همراه شده است‌ و درون‌مایه ی فیلسوفانه ای دارد.
هجران و فراق ( یا به قول قدما مکتب وقوع ) هماره بوده است و سخن گفتن از جدایی ” مکتب‌ ” نيست چون سخن گفتن از هجران از ازل بوده و هنوز هم ادامه دارد.
شاعر در شعر بالایی با لحنی مظلومانه و گله آمیزی، سخن می گويد و به نحوی به محبوب خود می گويد؛ درمان التهاب‌ من همين نسيم ملايم و نرم است‌ .

این التهاب‌ را برگ های پاییزی می پوشاند. و برگ های پاييزی او را دربرمی گیرند .
شعر یک بیان کامل‌ و شاملی دارد .این شعر با یک تصوير کوچک در یک سطر، بس سخن در دل دارد.
اگر ملتهب هستی به طبيعت پناه‌ ببر.

زیر درختی که برگ هایش ريخته دراز بکش و زیر برگ ها دفن شو.

اصلا نترس همین درخت دوباره‌ سبز می شود و دوباره سر بلند می کنی.

این شعر از فرط سادگی گویی چند سطر معمولی است‌. خواننده‌ به راحتی آن را می خواند و اگر معنی آن را هم نداند آن را حس می کند و حتی متوجه‌ ی وزن و ریتم درونی و مناسبات شعری آن هم نمی شود. یک خواننده‌ ی حرفه ای ممکن است چندین بار این شعر را بخواند و در آن توقف کند. انگار پاييز در او گذشته‌ است و چهار فصل‌ شاعر پاییزی است‌. او برهنگی و فرو ریختگی اش را با برگ ها فرو می پوشاند. تن اش پژمرده و روح اش افسرده است‌ و باز احساس بی نیازی می کند.
آيا اين آخرين دیدار است‌؟ آیا من به زندگی باز می گردم؟ آيا من دوباره‌ ترا خواهم ديد؟
آیا شما تفسیر و تشریح ديگری هم داريد؟

فیض شریفی  1400/01/28

 

 

قسمت بیست و چهارم

عاشقانه ها، کدام؟

شعر عاشقانه یا افلاطونی و عرفانی است که به زعم خودشان‌ عشق پاک است‌. يعنی ” یک نگاه‌ از دور سیرم می کند. ” و عشق عرفانی رياضت کشانه که معشوق را در آسمان جست و جو می کند ؛”
نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را
که نقش پای آهو چشم مجنون کرد صحرا را
در این نوع عشق، لیلی سر زلف شانه‌ می کند و مجنون مروارید اشک دانه‌ می کند. مجنون دوست ندارد به معشوق برسد چون عشق خراب می شود.
یک نوع عشق ضد عاشقانه هم داريم. عشق سياسی و آرمان گرايانه، که شخصیت نرینه ی داستان به مادینه می گويد؛ ” دیر است گالیا، در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان…به ره افتاده‌ کاروان…دیگر برای عشق و حکايت مجال نيست…” آقا می خواهد برود مبارزه‌ کند و در صورت پیروزی بيايد سوی ترانه‌ ها و غزل ها و بوسه ها.
یک نوع عشق دیگر هم داريم به نام پورنو( یا وقیحانه ) :

خدایا تو بوسیده ای هيچگاه
لب سرخ فام زنی مست را …

این نوع شعر بعد از عشقبازی تمام می شود.
عشق ديگر ” اروتیکی ” است‌ و آن عشقی است که هماهنگی ذهنی و قلبی و وجدان شهوی برافروخته است‌ . داستان ویس و رامين اسعد گرگانی یک عشق اروتیکی را تصوير می کند. ویس عاشق رامين است‌ و یک موی او را به جلال و جاه و خواسته‌ ی شهريار نمی دهد. این زن، گوشت و رگ و عصب دارد و از ورای قرون می توان بر تن او دست‌ سود و تپش های دل او را شنود. او مثل‌ آناکارنینا و مادام بواری و لیدی چاترلی لارنس است‌. رمان لیدی سرگذشت رابطه ی یک زن اشرافی است با جنگلبان شوهرش. شوهر لیدی در جنگ ضربتی خورده و از نصف پایین بدن فلج شده است‌. لیدی در کلبه ی جنگلبان ناگهان بر اثر نوعی جذبه به شور می آيد:” در را گشود و باران را ديد که انبوه و عمودی می بارد-از جای خود بلند شد و تن به لندن جوراب و پیرهن و زیر جامه‌ هايش پرداخت. نفس خود را در سينه حبس کرده بود. سينه های نوک دار تیزش، به همراه هریک از حرکات‌ اش سر بر می آوردند و می جنبیدند. در روشنایی، تن اش به رنگ عاج می نمود. پستان های خود را در معرض باران‌ تند نگاه‌ داشته‌ بود و می رقصید و در این حال، زیر باران‌، ناپیدا بود، از آن رقص های موزونی بود که‌ مدت‌ ها پيش( در سد ) آموخته بود. به این سو و آن سو می دوید و پیکر شگفت پريده رنگ خود را می آخت و پایین می آورد و خم می کرد، به نحوی که باران‌ می افتاد و بر تهیگاه های گوشتین او می درخشيد…” اما ویس نیز در شبی که موبد ” پادشاه‌ ” او را زندانی می کند بوی ویس را در باغ می شنود و دچار چنين شوری می شود:”

فیض شریفی  1400/01/28

 

 

قسمت بیست و پنجم

شور و هیجان ویس مثل شوری است‌ که‌ در آناکارنینا و لیدی می افتد، او در جست و جوی رامين است:”

فکند از پای آن کوه سيمين
به دو می رفت چون پرنده‌ شاهین

برهنه سر، برهنه پای مانده‌
گسسته عقد و درش برفشانده

گرفت‌ اش دامن اندر خشت پاره‌
قبا شد بر تن اش بر پاره پاره‌

نه جامه‌ بر تن اش مانده‌ نه زیور
دريده بود یا افتاده‌ یکسر

برهنه پای گرد باغ گردان
به هر مرزی دوان و دوست جويان

هم از چشم اش روان خون و هم از پای
همی گفتی از ین بخت نگون رأی…

مرا گفتی چرا ایدر نیایی
من اینک آمدستم تو کجایی

بود تریاک جان من لبان ات
همان خورشيد بخت من رخان ات…

لب هر دو به سان میم بر میم
بر هردو به سان سيم بر سيم

بپیچیدند بر هم دو سمن بوی
چو دو دیبا نهاده‌ روی بر روی…

موضوعی که لارنس به عنوان‌ ” توازن میان روان‌ و تن ” و ” وجدان شهوی برافروخته ” در رمان خود گنجانده در داستان ویس و رامین نیز دیده می شود.
شاملو در شعر ” سرود برای سپاس و پرستش ” می گويد ” بوسه های تو
گنجشککلان پرگوی باغ اند…
پستان هایت کندوی کوهستان هاست…
و تن ات
رازی است‌ جاودانه
که در خلوتی عظيم
با من اش در میان می گذارند

تن تو آهنگی است‌
و تن من کلمه ای ست که در آن می نشیند
تا نغمه ای در وجود آید
سرودی که تداوم را می تپد…”

شاملو مثل اسعد گرگانی، تپش و تداوم‌ عشق را در این عشق اروتیکی می داند.
فروغ فرخ زاد در شعر ” وصل ” می گويد:”

ديدم که پوست تن ام از انبساط عشق ترک می خورد
دیدم که حجم آتشین ام
آهسته‌ آب شد
و ریخت ، ریخت، ریخت
در ماه ماه به گودی نشسته‌، ،ماه منقلب تار …”

آناخماتووا در سايه روشن زبان محزون خويش می گويد :”

به خواب رفتن با تنی خسته‌
عاشق از خواب برخاستن
و ناگهان پی بردن به این که‌ شقايق ها چه قدر سرخ اند
این نیروی آسمانی چيست
که در برج عاج الهه ی اندوه تو
به درون می خزد؟
حیاط کوچک تو ، رخت شسته بر طناب
عطر ديوانه ای به زندگی می دهد
سپیدارها حصاری بر این عیش بی کران اند.”

آناخماتووا عشق اروتیکی را ” نیرویی آسمانی ” دانسته‌ است‌.

فیض شریفی  1400/01/29

 

 

ادامه دارد …

 

استفاده ازمطالب فوق فقط با ذکر نام نویسنده و منبع بلامانع است

www.kanooneshereiran.ir

برچسب‌ها:, , , , , , ,