به نام خداوند مهرآفرین

به وبسایت کانون شعر ایران خوش آمدید

مشاهده شرایط و قوانین

شاعران کانون شعر ایران

.... ....

بخش های اصلی

..... ..... ... ...

وبسایت رسمی کانون شعر ایران

پیام ناشناس - زهرا شادباش

رمان و داستان داستانک



پیام ناشناس - به قلم  زهرا شادباش



صدای جیغ مادرش تا هفت محله را برداشته بود.
چرا نمی ری دنبال کارای ماشینت ؟ مگه نمی بینی دوتا بچه تو خونه داری؟ من دیگه روم نمی شه به بابک بگم نره باشگاه....
بابا ، دوماهه که شهریش عقب افتاده می فهمی؟
آرام کلید را چرخاند و در خانه را باز کرد.
خانه ای که چند ساله سقف هایش نم داده و رنگ و رویش رفته است. نگاهی به پدرش انداخت که کنار تلویزیون دست بر زانو نشسته بود و
خطی عمیق پیشانی اش را دوخته بود.
گلویش از شرمندگی پدرش می سوخت ، آرام سلام کرد و روی مبل خاکستری کنار پنجره نشست.
اکبر با صدای بم مردانه اش جواب سلامش را داد و از جایش بر خواست.
از پنجره دید که  به حیاط رفت نگاهی به مادرش انداخت و رویش را بر گرداند.
دلش می سوخت برای پدرش وقتی که با ماشین قراضه ای که در زمستان پت پت می کرد و در تابستان عرق سوز می شد  به جاده می زد و گاهی در سه روز تنها با یک بیسکویبت مونده در داشپرتش گرسنگی اش را بر طرف می کرد، تا نکند شهریه ی دانشگاه و هزینه های خانه کم بیاید.
این روز های بیکاری پدر و کسادی اوضاع آژانس باربری غرغر های آمنه را بیشتر و او را کم تحمل تر کرده بود.
دلش می خواست سر مادرش داد بزند و بگوید: حق نداری دیگه با غرغرات بابارو برنجونی، اخه مگه نمی بینی ماشینش چند وقته تعمیرگاهه .....
اما بغض مادرش اجازه ی هیچ صحبتی را به او نمی داد.
بعد از آنکه لباس هایش را در آورد به آشپزخانه رفت.
روی گاز خالی بود، آمنه با صدای بلند گفت: سفره رو بنداز آبدوغ خیار داریم توو یخچال گذاشتم پدرتو صدا کن بیاد .
تا رفت پدرش را صدا کند خودش به اتاق آمد و تلویزیون را روشن کرد.
نان های خشک را تکه تکه کرد و در پیاله ی ملامین سبز رنگش ریخت.
صدای در آمد، بابک تازه از مدرسه رسیده بود تا دید ناهار آبدوغ خیار است لبانش را آویزان کرد و بیحال سلام کرد، رفت تا لباس هایش را عوض کند.
اکبر به اخبار گوش می داد و آمنه در خیالات خودش آبدوغش را هم می زد نسیم جواب سلامش را داد و سرش را پایین انداخت.
از اتاق بیرون آمد دنبال پیژامه اش می گشت
که روی مبل پیدایش کرد تا رفت پیژامه را بردارد پایش روی کنترل افتاده ی کنار مبل خورد و شبکه عوض شد.
آمنه گفت :چیکار می کنی پسر؟!
اکبر: خیلی خب خانوم ندیده ، شلوغ نکن
آمنه صدایش را بالابرد و پوز خندی زد : تو نمی خواد طرفداری بچه رو بکنی راست می گی شهریه ی باشگاهشو پرداخت کن که رو سر من آوار نشه وقتی نیستی
نسیم بر افروخته شد چشم غره ای به او رفت و نان را با قاشق هم زد.


نویسنده : زهرا شادباش
تاریخ ثبت داستانک : 1399/02/23

نظرات درباره اثر / صاحب اثر

ارسال نظر

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات