به نام خداوند مهرآفرین

به وبسایت کانون شعر ایران خوش آمدید

مشاهده شرایط و قوانین

شاعران کانون شعر ایران

.... ....

بخش های اصلی

..... ..... ... ...

وبسایت رسمی کانون شعر ایران

مجموعه شعر عهدشکن سروده فاطمه فخری فخرآبادی

دفتر اشعار دکتر فاطمه فخری فخرآبادی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه عهدشکن   اثر فاطمه فخری فخرآبادی


عهدشکن

در آینه تصویر کسی جز خود من نیست
حتی اثری از غمت ای عهد شکن نیست

یک عمر تماشای تو آموخته من را
در عشق کسی همقدم و رتبه ی زن نیست

گفتی که قوی باش‌؛ قوی بودم و رفتی
در ضعف تو و قوت من جای سخن نیست

گفتم به تو آن روز که این عهد شکستی
زن را به جز آغوش تو ای مرد وطن نیست

خندیدی و از عطر تو آکنده شد این شهر
از عطر تو آکنده نباشد که عَدَن نیست

ای شعر ببین عاقبت خیره سری را!
از هر چه که گفتی به جز آن عشق کهن نیست

هرچند که پنهان نشد از شعر غمت؛ باز
در آینه تصویر کسی جز خود من نیست.

فاطمه فخری فخرآبادی



آشفته

آشفته ام اما به طوفان دعوتم کن
زلفم؛ به احوال پریشان دعوتم کن

در سینه ام آتش فشانی خفته اما
گاهی به فریادی خروشان دعوتم کن

حالا که دست دیگران افتاده باغت!
لطفا به فصل برگ ریزان دعوتم کن

بشکن سکوت سرد و سنگین را؛ عزیزم
چیزی بگو؛ من را به باران دعوتم کن

گفتی سرانجامی ندارد عشق و رفتی
برگرد و بی اندوه پایان دعوتم کن

فرقی ندارد سهم این دیوانه رنج است
آشفته ام اما به طوفان دعوتم کن


فاطمه فخری فخرآبادی



برگرد

برگرد و یک بار دگر در فال من باش
یک عمر نه؛ یک روز تنها مال من باش

تا پر بگیرم کنج آغوش تو؛ برگرد
یا لااقل در خواب هایم بال من باش

آشفته حالی های من رسواترم کرد
ای غیرت مردانه؛! بازم شال من باش

بعد از تو رنگ از روی دنیایم پریده
برگرد و چون رنگی ترین آمال من باش

افعال بعد از تو بعیدند از تحقق
برگرد و امکان خوش هر حال من باش

چیزی نمی خواهم؛ فقط گاهی سراغی
وقتی که عمدا نیستم، دنبال من باش


فاطمه فخری فخرآبادی




راز شورانگیز

می شِکافم روزی آخَر سینه ی لبریز را
می کِشم بیرون از آن، این رازِ شورانگیز را

عشق را با هر چه در من سال ها زندانی است
هم تو را، هم خویش را، هم این غمِ خونریز را

دست بر می دارم از صبری که حقِّ من نبود
قدر می دانم پس از این فرصتِ ناچیز را

برزخ آری می رسد روزی به پایان، غم مخور
باز باور می کند این باغ، رستاخیز را

می رِسانم تا بهارِ سبزِ چشمانِ تو باز
ریشه های محکمِ جامانده در پاییز را

بوسه ای پیغمبرم را باز کافر می کند
عشق رسوا می کند پیراهنِ پرهیز را

کشورِ بی لشکری هستم که با دستانِ خویش
رخصتِ کشورگشایی می دهد چنگیز را

باز هم قربانیِ رسوایِ این میدان زن است
فاتحِ مغرورِ من! گردن بزن تبعیض را

لحظه های آخَرست و باز مِن مِن می کنم
تا بگویم با تو اسرارِ دلِ سرریز را

دوستت دارم و می دانم که می فهمی خودت
معنیِ شرمِ نگاه و لکنتِ یکریز را


فاطمه فخری فخرآبادی



ناگهان

دل از من برد و با ما بهتران رفت
خدایم بود و با آن کافران رفت

برایش امنیت جایی دگر بود
پرید از بامم و با دیگران رفت

درونِ لحظه ای گنجانده بودم
جهانم را ولی او بی امان رفت

مرا از رنجِ رسوایی چه غم بود؟!
که از آغوشِ من او مثلِ جان رفت

گمانم حرف هایش منطقی بود!
دگر عاشق نبود او بی گمان، رفت

نمی دانم چه شد؟! تقدیر این بود؟!
خرامان آمد اما ناگهان رفت


فاطمه فخری فخرآبادی




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/01



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

نظرات درباره اثر / صاحب اثر

ارسال نظر

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic