به نام خداوند مهرآفرین

به وبسایت کانون شعر ایران خوش آمدید

مشاهده شرایط و قوانین

شاعران کانون شعر ایران

.... ....

بخش های اصلی

..... ..... ... ...

وبسایت رسمی کانون شعر ایران

مجموعه شعر صحنه ی جرم سروده فاطمه اتحاد

آثار شاعران کانون شعر ایران مجموعه شعر دفتر اشعار فاطمه اتحاد


مجموعه صحنه ی جرم  اثر فاطمه اتحاد


صحنه ی جرم

به نام عاشقی تو را هزار چاک کرده ام
حلال کن مرا دلم، تو را هلاک کرده ام

به رگ رگ امیدِ تو چه تیرها چکانده ام
و ردّ دست خویش را ز صحنه پاک کرده ام

به خاک و خون کشیدمت ، هنوز می تپی دلم!
تو زنده ای و من تو را به زور خاک کرده ام

رساندمت به ناکجا، جهنمی ست زندگی
تهِ حکایت تو را هراسناک کرده ام

هجوم غصه ی تو را مگر به می دوا کنم
ببین ویار میوه ی درخت تاک کرده ام

پناه می برد سرم به سوی زانوان غم
چو لاک پشتی ام که سر درون لاک کرده ام

فاطمه اتحاد



مادرم

زندان زندگیش به بیرون دری نداشت
پروانه بود مادرم اما، پری نداشت

دستانِ پینه بسته و پای پُر آبله
فرصت برای عاطفه ی مادری نداشت

عمری بهار رد نشد از باغ زندگیش
جز دانه های برف در آن روسری نداشت

سویی نداشت لعل دو چشمان او ولی
الماس کوه نور چنین گوهری نداشت

از هر هنر به قدر کفایت نصیب  داشت
زر بود ، ذره ذره اش و زرگری نداشت

اصلاً گلیم بختش از اول سیاه بود
دیوان رنج نامه ی او آخری نداشت

بی شک سفیر مهر خدا بود مادرم
پیغمبری که دعوی پیغمبری نداشت

فاطمه اتحاد



سرنگ هوا

گمان کردم به غیر از مرگ هر دردی دوا دارد
ندیدم عشق در دستش سرنگی از هوا  دارد

چه خنجرها نخوردم من ز یاران قسم خورده
که پشت اعتمادم زخم ها از آشنا دارد

سرای شاه عباسی ست آغوش نگار من
به نام عشق در پستوی دل مهمانسرا دارد

ندانم کاری م را عشق خواندم غافل از اینکه
حدیث عاشقی افسانه هایی نخ نما دارد

از اول باید از عشقش حذر می کردم اما حیف
دلِ بی عقل من در عشق چشمی تا به تا دارد

اگر عاشق نبودم دست کم حسرت نمیخوردم
 دل دیوانه در این عرصه اما ادّعا دارد

زدی زخمم، به لبهایم زدم مُهر سکوت اما
دل من هم خدا دارد، خدا چوبش صدا دارد

فاطمه اتحاد




گُسَل

تیر قضا صیدی ز من پروارتر دیده؟
دست چلاق از شاخه سیبی سرخ تر چیده

چون من زنی اندوه را هر شب بغل کرده؟
مانند من صدها شکم افسوس زاییده؟

از خانه ام روی گسل ویرانه ای مانده
اندازه ی من ارگ بم هرگز نلرزیده

چون برگ زردی بر درختی خشک بودم که
با ساز ناکوک خزان یک عمر رقصیده

در دل ویار میوه ی ممنوعه ی عشقی
حسرت شده بر شاخه ی امّید خشکیده

از بوسه ی پنهانی خود بی خبر بودم
راز دلم را خواجه در شیراز فهمیده

این تشنه لب را تشنه برگرداند از چشمه
دنیا به ریش هیچکس چون من نخندیده

فاطمه اتحاد




پرهیز

هزار شکر که قلبم از عشق لبریز است
هزار حیف که سهمم از عشق ناچیز است

مپرس حال دلم را که این ندیده بهار
به جبر چرخ فلک در حصار پاییز است

به جستجوی تو جایی نمانده طی نکنم
بیا که جام من از انتظار سرریز است

شکایت از تو ندارم قبول کردم که
زیاد خواستنم را علاج پرهیز است

تمام حاصل باغش به باد رفت و ندید
مترسکی که دلش با کلاغ جالیز است

فاطمه اتحاد




قفس

فرقی نمی کند که قفس جنسش از طلاست
وقتی که مرغ عشق به پرواز مبتلاست

صیاد من ، به دانه ات عادت نمی کنم
مردن به زنده بودن با ذلّتم رواست

عمری به عقل تکیه نکردم ،که شاهِ دل
تنها امیر عرصه ی این دشت پر بلاست

با چشم باز آمده ام در مسیر عشق
هرگز به من نگو که بشر جایز الخطاست

جانم به لب رسید و رسیدم به اینکه عشق
آن لقمه ی نبود که قدر دهان ماست

با اینکه آبشار غرورم بلند بود
اما سقوط کردم و این اصل ماجراست

فاطمه اتحاد



غریب

برای هر چه چلاق است سیب می خواهد
ولی  همیشه مرا بی نصیب می خواهد

تنم به ناز طبیبی نیاز دارد و عشق
حقیقت اینکه مرا بی طبیب می خواهد

به پیش چشم حسودم زمانه یارم را
برای حجله ی عشق رقیب می خواهد

نخواست رنج مرا التیام بخشد عشق
فرازِ درد مرا بی نشیب می خواهد

به این نتیجه رسیدم که عشق آدم را
میان خانه ی خود هم غریب می خواهد

سزاست مهر بِکارد، دِرو کند حسرت
کسی که عاطفه از نانجیب می خواهد

برای زخم نمک خورده مرگ تسکین است
دلم شفای اجل را عجیب می خواهد

فاطمه اتحاد





تاریخ ثبت اشعار : 1399/10/10


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

نظرات درباره اثر / صاحب اثر

ارسال نظر

نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات