به نام خداوند مهرآفرین

به وبسایت کانون شعر ایران خوش آمدید

مشاهده شرایط و قوانین

شاعران کانون شعر ایران

.... ....

بخش های اصلی

..... ..... ... ...

وبسایت رسمی کانون شعر ایران

مجموعه شعر انکار سروده فاطمه فخری فخرآبادی

دفتر اشعار دکتر فاطمه فخری فخرآبادی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه انکار   اثر فاطمه فخری فخرآبادی



انکار

مصلحت نیست سخن گویم و تکرار کنم
عشق پیداست؛ نهان نیست که اقرار کنم

دل از این فاصله خون است ولی کو راهی؟!
که بپیمایم و در دیده ی خونبار کنم

چه کند ساحلِ امنی که رقیبش دریاست
با که یک عمر منِ یک تنه پیکار کنم؟!

خصلتِ موج همین آمدن و رفتن اوست
تو دلت بسته ی دریاست که اصرار کنم

با چه رویی غزلِ تازه بخواهم از خویش؟!
واژه ها را به تمنای تو وادار کنم؟!

چشم می بندم و از عشق همین ما را بس
اینکه درگیرِ تو باشد دل و انکار کنم

فاطمه فخری فخرآبادی



تردید

از بوسه هایت زخم بر می داشت، پیراهنِ گل دارِ تردیدش
پیچانده بودی در خودت او را، با جامه ای رعنا به تمجیدش

"زیبا! مرا در دل پریشانی ست؛ کو چاره جز زلفِ پریشانت؟!
بر من قدم بگذار بانوجان! چون بر زمینِ تیره مهشیدش"

وامانده بود از یک جهان بی تو! با چشم هایی بسته پیش آمد
تو چیده بودی بی خبر او را؛ ترسیده بود از بعدِ تبعیدش

از هیچ با هیچی فراتر باز‌؛ صدها سوال و بی جواب اما
یک انتظارِ سخت و کوبنده؛ یک عمر در شک بود تائیدش!

از نغمه های خویش جامانده تا با تو همخوانی کند غم را
سر از گریبان برنیاوردی؛ دیگر چه می کوشی به تقلیدش؟!

باز از کجای قصه برگردد؟! آن دامنِ گل دار پوسیده
وقتی در آغوشِ تو جان می داد؛ آسوده بود اما نبخشیدش...

فاطمه فخری فخرآبادی



سراب

سراب نیست اینکه دیده امت کنار کسی
دگر تمام شد اینکه بمانم به اعتبارِ کسی

کسی گرفت جانِ مرا، هم جنونِ تو را
چه ظلمِ بزرگی! به دار و ندارِ کسی

خدای من شده بودی و من مسلمانت
مباد آنکه تو باشی خدا و یارِ کسی

به آتش نمرودها فتادم و می دانم
زِ عشق بر نیامده باشد نگاهدارِ کسی

به دستِ خدا می سِپاری ام حالا؟!
که دست های تو تنهاست پاسدارِ کسی

همیشه دستِ قضا بسته بوده دست تو را
دوباره دستِ قضا داده غم به روزِگارِ کسی

به وقتِ بی قراری ام اما دعای من این است
خدا کند که نباشی، تو بی قرارِ کسی


فاطمه فخری فخرآبادی



ماهِ کامل

حرف ها دارم ولی کو گوش های قابلی؟!
بارش باران ندارد بر زَراغِن حاصلی

درد را باید که در خود حل کنی؛ دریای من!
کی؟! کجا؟! آسوده موجی در کنارِ ساحلی

عمق می یابی پس از هر بار طوفانی شدن
شک نکن؛ آرامشی داری اگر، دریادلی

بی توقع باش؛ می خواهی نباشی مثلِ موج
این همه کوبیده در، آخَر ندارد منزلی

در خودت پنهان کن و با غیر از رازت مگو
خنده بر لب می زند هنگامِ غم هر عاقلی

پای حرفت باش؛ عاشق باش اما بی نیاز
در صبوری از خدای خویش تا کی غافلی؟!

در دلِ دریاچه کی تصویرِ تو کامل شود؟!
بس کن این چشم انتظاری را؛ تو ماهِ کاملی

فاطمه فخری فخرآبادی




تاریخ ثبت اشعار : 1399/05/01


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

نظرات درباره اثر / صاحب اثر

ارسال نظر

نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات