به نام خداوند مهرآفرین

به وبسایت کانون شعر ایران خوش آمدید

مشاهده شرایط و قوانین

شاعران کانون شعر ایران

.... ....

بخش های اصلی

..... ..... ... ...

وبسایت رسمی کانون شعر ایران

مجموعه شعر پس کوچه های خیال سروده سارا رباط جزی

دفتر اشعار سارا رباط جزی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه پس کوچه های خیال اثر سارا رباطجزی


نفس

روزی اگر قلبم
از دریچه چشم‌ های دیگری عاشق شود
بی شک دوباره
تو را
پیدا خواهد کرد ...

سارا رباط جزی



جنگ تن به تن



زنی در من به جنگ تن به تن
می رفت و برمی گشت
از خط مقدم
عین هر شب عین هر روز
صبح ، ظهر ، شب و غروب
هر ۸ ساعت از تمام ۷ روز زنده بودن را
به جنگ تن به تن می رفت و دیدم
برنگشت آن روز کنار من
سراغش را گرفت خط مقدم
قطع شد
دیگر صدای خنده از پشت خطیِ گریه نیامد
وای اگر اسمش بیاید روی موج های پریشانم...
خودم ماندم
و باید وارد میدان شوم تنها
به شوقی که نبردم را نبیند سنگر و
غافل شود از من
استتار صورتی رنگی شوم
در قلب دشمن
تا روم هر شب به جنگ تن به تن حتما


سارا رباط جزی


توهم

گاهی آنقدر گم می شوم در تو
که سخت می شود پیدایم کرد نمیدانم آنکه در آینه ایستاده منم یا تو!
چهره همان چهره است اما
من چیز دیگری می بینم
توهم نزده ام حالم از همیشه خوب تر است
و بیان بقیه حالم از #علیرضا_آذر

((خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود))


سارا رباط جزی



بغض لعنتی

کنار دیوار ایستاده ام در شب
تنهایی ام را بغل گرفته ام
های های به حال دلم گریه می کند
دختری که نام دیگرش من است
پرم از تمام خالی های پوشالی
غده ای قورت داده ام
هی آب می خورم
هی نان میجوم
پایین نمی رود این بغض لعنتی
هی اشک می شوم
هی خشک می شوم
سرم سنگین
سایه ام گم شده
اما نه
نشسته زیر دیوار
هی آب می خورد
هی نان میجود
هی اشک می شود
هی خشک می شود
پایین نمی رود این بغض لعنتی...


سارا رباط جزی



ترس

شب از همیشه تاریک تر است
سرمای هوا ناخن هایش را روی بدنم می کشد
می لرزم
از ترس
می ترسم
از سرما
زمستان است برف نمی بارد
دیگر حتی بخار هم از دهانم بیرون نمی آید
من مرده ام یا جهان ایستاده
بهار راهش را گم کرده
و من
خودم را...

سارا رباط جزی



آرزو

قطار آرزوهایم از ریل خارج شد
رفت به سویی که تو بودی
اما یادش نبود که تو دیگر آرزوی من نیستی...

سارا رباط جزی


اعتراف

اعتراف کن!
نگاهت را پیش چشمانم
هیس!
بگذار ناگفته ها بین چشمان مان رد وبدل شوند


سارا رباط جزی


دنیا

دوست داشتن ات بار دیگر
از پشت پنجره چشمانم را صدامیزند
دکل ها همه به خط شده اند
ماه قصد رفتن دارد
خورشید هم خودش را رساند
همه چیز فراهم شده
تا #تو طلوع کنی...
هر صبح جهان با تماشای ما ساعت کاری اش را شروع می کند
مبادا به تعویق بیندازی آمدنت را
من به کنار
تمام دنیا مختل می شود...

سارا رباط جزی


سین اول

ماه بهاری زمستانم!
اسفندی ترین هوای پاییز
تیر و مرداد به کنار
قسم به شهریوری که دل باخته
در حوالی مهر
و قسم به دلی که
تمام سهم من از روزهای رنگی
سفید و سیاه است
یک روز بارانی کنار خورشید
از پنجره ی زندگی
مثل تلی از رنگین کمان
می تابی برشاخه ام
دوباره جوانه خواهم زد
همراه شکوفه های گیلاس
کنار عطر بهارنارنج
چشمانت حول حالنا الی بهارم
می شود
و سایه ات سین اول و آخر
زندگی ام...

سارا رباط جزی


خواهر

چقدر جای خالی ات کنارم درد می کند
حس داشتنت را هیچ وقت نفهمیدم
همیشه در دلم آنقدر حسرت میخورم تا بالا بیاورم
اما در خیالاتم همیشه در کنارمی
خیالی پر از واقعیت های پوچ
جای یک تو وسط زندگی ام خالی است
و یک من که هیچ وقت خاله نخواهد شد...

تقدیم به خواهری که ندارمش


سارا رباط جزی



برجک مراقبت

اینجا جایی شبیه آخر دنیا بود
ابرها نزدیک زمین
باد دنبالت می کرد تا بپیچد در گوشت
برجکی برای مراقبت از...
وسط بیابان از چه چیزی مراقبت می شد؟
چشم فقط چشم را می دید
حتی جیر جیرک ها هم خوابیده بودند
جاده آنقدر به خودش پیچید
تا تمام راه های رفته ام را بالا آوردم
یک درخت برای نفس کشیدن نبود
انگار خدا هم از آنجا کوچ کرده بود
هر کسی برای خودش
زندگی می کرد
سیاهی از شب به زمین رسید و
من هنوز به فکر برجک مراقبت بودم...

سارا رباط جزی


اجاره نشین

از تظاهر به خودم نبودن خسته ام
دنبال چیزی می گردم
مثل بوی بچه گی هایم که جا مانده در آغوش مادرم
که آنقدر نفس بکشم
تا تمام دردهایم از چشمانم بیرون بزند
از دانه دانه ی لبخندهایی که می زنم از اشک هایی که نمی بارم روی گونه هایم خسته ام
حتی بغض هایم دیگر کاری به کارم ندارند
می دانند که از این چشم ها آبی گرم نمی شود
هر چه داشتند و نداشتند جمع کرده و در گوشه ای از گلویم اجاره نشین شده اند


سارا رباط جزی


تپق

دیگر باورم شد که بزرگ شده ام
رنگ موهایم نه
ولی قلبی که در من
پنهان است
و عقلی که
هر چند از کا‌لی در آمده
اما هنوز هم برابر دلم تپق
می زند
از سکوتی که صدای پختگی می دهد
تا امیدهایی که ناامیدی از سر و کول شان بالا می رود
حالا هی کودک درون مان را به بازی
بگیریم
خودت که خسته شوی
کودکت هم غرق می شود
در خیالی که شاید
نتوانسته تو را خوب به بازی بگیرد
کافیست تمام اینها دور هم جمع شوند آنجاست که
باور می کنی چقدر بزرگ شده ای...


سارا رباط جزی


آفتابگردون

و ما چگونه دست مان به عشق
نمی رسد
آن هنگامی که تمام موجودات زمین
درگیر دوست داشتن اند...


سارا رباط جزی


دیوار

روزها به خواب می روم
و هرشب از رویاهای نرفته ام
برمی گردم
به اتاقی که دیوارهایش
گوش هم ندارند
داد می زنم
که بیشتر عین خیالش شان نباشد
نمی دانند کوتاه نمی آیم
از آرزوهایی که
به دیوار چسبانده ام...

سارا رباط جزی







تاریخ ثبت اشعار : 1399/02/22


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد



نظرات درباره اثر / صاحب اثر

ارسال نظر

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic