به نام خداوند مهرآفرین

به وبسایت کانون شعر ایران خوش آمدید

مشاهده شرایط و قوانین

شاعران کانون شعر ایران

.... ....

بخش های اصلی

..... ..... ... ...

وبسایت رسمی کانون شعر ایران

مجموعه شعر راه سروده راحله غضبانی

مجموعه شعر دفتر اشعار راحله غضبانی آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه راه    اثر راحله غضبانی


جرعه نگاهی

هر وقت بگویی و بخواهی بشود
دل مست به یک جرعه نگاهی بشود

لب را نگشودم و تو خواندی همه را
یک روح و دو جسم گاه گاهی بشود

دل شاد به یک خنده‌ی دلدار شود
شب روشن از آن چشم سیاهی بشود

تاریک شود روز به دور از نگهت
دل غمزده از حسرت و آهی بشود

از کوه شود کاه بسازی روزی
هم معجزه‌ای با پرکاهی بشود

از خلد براندش به زمین آدم را
چون خوردن یک سیب گناهی بشود

دل چونکه به پادشاه خوبان گرم است
پیروز به لشکر و سپاهی بشود

راحله غضبانی



چه کسی؟

بر سر عشق چه آمد چه شد آن گفت و شنود
چه کسی مهر و تولای دلش را بربود

در شب تار نتابید چو مهتاب دگر
از چه در بستر احساس من امشب نغنود

دل مجنون شده‌اش در پی لیلای که شد
دلپریشانی و بی تابی او  بهر چه بود

چه کسی نقش مرا پاک نمود از دل او
چه کسی تشنه‌ی احساس مرا سیر نمود

آن که از عشق دلم شعر و  غزلها می گفت
از برای چه کسی جز دل من شعر سرود

با دل عاشق شدم و دست وفا دادم حیف
خنجر تیز جفا آمده بر سینه فرود

آتش عشق به دوری نشود سرد و خموش
می‌شود خاطره‌ها را مگر از یاد زدود


راحله غضبانی



تنهایی

درد و رنج بی کسی ما را پریشان می‌کند
چشم دل را درد تنهایی چو گریان می‌کند

می‌روم پیش خدا باید بدانم آخر او
درد تنها بودنش را با چه درمان می‌کند


راحله غضبانی




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/16



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد


راحله غضبانی

دفتر اشعار راحله غضبانی شاعران کانون شعر ایران






خانم راحله غضبانی



- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد   1359/10/06  

- تحصیلات : کارشناسی ارشد مدرس دانشگاه و مدیر شرکت گردشگری

- تخلص : راهِل


جهت رویت اشعار ثبت شده  اینجا  کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
با توجه به علاقه فراوانی که به طبیعت و طبیعت گردی (البته از نوع مسئولانه دارم) اکثر شعرهای من رنگ و بو و حال و هوای طبیعت داره و چند تا از اشعار هم با مفاهیم محیط زیستی و با رسالت آگاهی دادن در خصوص محافظت از طبیعت سروده شده.
راهِل به معنی جهانگرد خانم، تخلص اینجانب در اشعارم هست که از اسمم گرفته شده یا شاید بهتره بگم از روحیه و علاقه من به سفر و تنوع و کسب تجربه‌های جدید گرفته شده و در بسیاری اشعار، چه با مفهوم سفر دنیوی و چه سیر و سلوک معنوی از آن استفاده شده
من یک زن متولد دی با همان احساسات زنانه سرشار هستم و تاثیرش را در اشعارم نمی شه نادیده گرفت. 

مجموعه شعر بعد از او سروده مهدی دهاقین

دفتر اشعار مهدی دهاقین مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه  بعد از او    اثر مهدی دهاقین



ساده نیست

بارِ رفتن بسته ام  اما کسی آماده نیست
هیچکس پابند آن قولی که قبلا داده نیست

چون قطاری عمر را هم صرف رفتن کرده ام
تازه فهمیدم کسی در انتهای جاده نیست

اینکه گاهی مینشینم اینکه گاهی می روم
قصهٔ پیری که از دستش عصا افتاده نیست

هرکسی از دوستی دم زد که نامش دوست نیست
هر گلیم پاره ای روی زمین، سجاده نیست

آه دنیا آنچه با من کرده ای حقم نبود
پاسخِ عمری وفا ای بی وفا قلاده نیست

ساده می گویم به زودی قید او را میزنم
ساده می گویم ولی آنقدرها هم ساده نیست

مهدی دهاقین



رقیب

بوی دستان تو را داشت گریبان رقیب
بی جهت نیست که شهری شده خواهان رقیب

آمدم در پی آغوش تو اما دستم
از بد حادثه افتاد به دامان رقیب

با خیال تو قدم میزنم و میبینم
ناگهان باز رسیدم به خیابان رقیب

اینکه با او سر یک میز نشستی تلخ است
تلخ تر، اینکه شدی خیره به چشمان رقیب

آتشم می زند این کوچه نمرود پرست
آتشی که شده امروز گلستان رقیب

قَسَمت می دهم از پنجره یک بار مرا..
قَسَمت می دهم اینبار، تو را جان رقیب


مهدی دهاقین



بهارِ دلتنگ

بهار امسال سمتِ شهرِ ما کمرنگ می آید
بهار امسال می آید ولی دلتنگ  می آید

من آن دیوانه ای هستم  که بی آزار می گردد
ولی از کودکان کوچه سمتش سنگ می آید

خرابی های خوارزمم که بینِ کوچه بازارش
صدای چکمه های پادشاهی لنگ می آید

برایم در مصلایی سخن از صلح می گویند
که از گلدسته اش بانگِ اذان جنگ می آید

به امیدِ رفاقت، دوستانم را عوض کردم
ندانستم خیانت می رود، نیرنگ می آید


مهدی دهاقین




بازی

طاقِ ابروی تو با محراب بازی می کند
تارِ موهای تو با مضراب بازی می کند

تا نگاهت پشتِ قابِ پنجره می ایستد
بوسهٔ باران به روی قاب بازی می کند

هرکجا چشمان تو صیاد باشد ناگهان
ماهیِ بیچاره با قلاب بازی می کند

ماه من!!! گاهی میایی گاه پنهان میشوی
عکسِ زیبای تو با مرداب بازی می کند

خاطراتت می رود با کودک رویای من
روی تاب گیسوانت، تاب بازی می کند

در شب تاریک من، فانوس سوسو می زند
در شب تابان تو، مهتاب بازی می کند

پشت دریا ساکن شهری و اینجا بعد تو
یک نفر با قایق سهراب بازی می کند


مهدی دهاقین




وقت رفتن

وقت رفتن بود اما مثل من تنها نبود
وقت رفتن تازه فهمیدم دلش با ما نبود

خواستم با خاطراتش سرکنم اما نشد
فکر کردم چاره ام تنهایی است اما نبود

نامه اش می گفت می آید ولی شک داشتم
نامه اش می گفت... اما پای آن امضا نبود

قلب من در سینه چون لبهای ماهی می تپد
گرچه این آغشته در خون قسمتش دریا نبود

با خیالش سالها شب زنده داری کرده ام
لیلة القدری که دیگر قابل احیا نبود

ما که عمری رابه پای مهربانی باختیم
سهممان چیزی به جز بی مهریِ دنیا نبود

مهدی دهاقین




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/14



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد


مهدی دهاقین

دفتر اشعار مهدی دهاقین آثار شاعران کانون شعر ایران



آقای مهدی دهاقین


- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- تحصیلات : لیسانس معماری

- متولد : 1363/06/30    کرج

 جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر   اینجا  کلیک کنید



مختصری از زبان شاعر :

علاقه مند به شعر و خوشنویسی

مجموعه شعر شبانه ها سروده بهاره مرادنژاد

دفتر اشعار بهاره مرادنژاد مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه  شبانه ها    اثر بهاره مرادنژاد



گذشته

گمگشته یی در ناکجا آباد بودم
من عابری که برده نام از یاد بودم

من رنجِ موجی در تلاطم های دریا
من ماتم و آوازِ قو در باد بودم

میخواستم از چشمِ مردم دور باشم
از ظلمِ آدم ها پر از فریاد بودم

هرگز کسی مانند من تنها نمیشد
در اوجِ سختی های خود فولاد بود

با زخمِ باقی مانده یی از هر تبر هم
اردیبهشتی سبز در مرداد بودم

از کودکی با واژه و شب خو گرفتم
با شعر و غم سر کردم و آزاد بودم

حالا چرا صبرو قراری نیست با من؟
من که پریشان خاطری دلشاد بودم

بهاره مرادنژاد















تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/07



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد


مجموعه شعر بی برگ و باری سروده بهاره مرادنژاد

دفتر اشعار بهاره مرادنژاد مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه بی برگ و باری    اثر بهاره مرادنژاد




شاعرانه

بغض و غمِ عاشقانه را می فهمی؟
شب گریه ی بی بهانه را می فهمی؟
از خنده ی چشمِ روشنت می ترسم
ترسیدن شاعرانه را می فهمی؟

بهاره مرادنژاد



جنون

درونش دختری کز کرده غمگین است
درونش دختری محتاج تسکین است
خودش را داده دست قرصِ خواب آور
جوانی که دلش دارالمجانین است


بهاره مرادنژاد



پائیز

ما وارث اشک و گریه در پائیزیم
با کوچه و بویِ نم به هم می ریزیم
باران که به شوقِ شعرمان می بارد
از واژه و استعاره ها لبریزیم

بهاره مرادنژاد


دوری

دلبسته به شعر و کُنجِ عُزلَت بودیم
در حسرت یک خیال راحت بودیم
دلتنگ شدیم و بین مان دوری بود
ما تشنه ی یک سلام و صحبت بودیم


بهاره مرادنژاد



زاگرس

تا برگ بلوطِ پیر افروخته شد
کاشانه ی امنِ جوجه ها سوخته شد
در شعله ی  داغِ زاگرس ماندم با
چشمی که به دست آسمان دوخته شد

بهاره مرادنژاد




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/07



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد

مجموعه شعر عهدشکن سروده فاطمه فخری فخرآبادی

دفتر اشعار فاطمه فخری فخرآبادی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه عهدشکن   اثر فاطمه فخری فخرآبادی


عهدشکن

در آینه تصویر کسی جز خود من نیست
حتی اثری از غمت ای عهد شکن نیست

یک عمر تماشای تو آموخته من را
در عشق کسی همقدم و رتبه ی زن نیست

گفتی که قوی باش‌؛ قوی بودم و رفتی
در ضعف تو و قوت من جای سخن نیست

گفتم به تو آن روز که این عهد شکستی
زن را به جز آغوش تو ای مرد وطن نیست

خندیدی و از عطر تو آکنده شد این شهر
از عطر تو آکنده نباشد که عَدَن نیست

ای شعر ببین عاقبت خیره سری را!
از هر چه که گفتی به جز آن عشق کهن نیست

هرچند که پنهان نشد از شعر غمت؛ باز
در آینه تصویر کسی جز خود من نیست.

فاطمه فخری فخرآبادی



آشفته

آشفته ام اما به طوفان دعوتم کن
زلفم؛ به احوال پریشان دعوتم کن

در سینه ام آتش فشانی خفته اما
گاهی به فریادی خروشان دعوتم کن

حالا که دست دیگران افتاده باغت!
لطفا به فصل برگ ریزان دعوتم کن

بشکن سکوت سرد و سنگین را؛ عزیزم
چیزی بگو؛ من را به باران دعوتم کن

گفتی سرانجامی ندارد عشق و رفتی
برگرد و بی اندوه پایان دعوتم کن

فرقی ندارد سهم این دیوانه رنج است
آشفته ام اما به طوفان دعوتم کن


فاطمه فخری فخرآبادی



برگرد

برگرد و یک بار دگر در فال من باش
یک عمر نه؛ یک روز تنها مال من باش

تا پر بگیرم کنج آغوش تو؛ برگرد
یا لااقل در خواب هایم بال من باش

آشفته حالی های من رسواترم کرد
ای غیرت مردانه؛! بازم شال من باش

بعد از تو رنگ از روی دنیایم پریده
برگرد و چون رنگی ترین آمال من باش

افعال بعد از تو بعیدند از تحقق
برگرد و امکان خوش هر حال من باش

چیزی نمی خواهم؛ فقط گاهی سراغی
وقتی که عمدا نیستم، دنبال من باش


فاطمه فخری فخرآبادی



تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/01



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

فاطمه فخری فخرآبادی

دفتر اشعار فاطمه فخری فخرآبادی شاعران کانون شعر ایران





خانم فاطمه فخری فخرآبادی



- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد   1366/3/6   اصفهان

- تحصیلات : دکترای شیمی گرایش معدنی


آثار متشر شده :


    

مجموعه شعر کلاسیک با نام رد پای تو
کتاب رد پای تو مجموعه شعر کلاسیکی است که در سال 1398  توسط انتشارات نزدیک تر به چاپ رسیده است. این کتاب در دو دفتر دیوانگی و آشفتگی متولد شده و شامل 48 شعر کلاسیک و عمدتا غزل  عاشقانه است.
عشقی که رد پایش سرآغاز دیوانگی ها و آشفتگی هایی در زندگی شاعر بوده؛ گاه جنون و سرمستی و گاه آشفتگی را مهمان واژه واره های دلی بی قرار ساخته و بی گمان شاعر هر چه دارد از او و برای اوست.
شماره کتابشناسی ملی: 5969683



جهت رویت اشعار ثبت شده  اینجا  کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :

خواستم از جهان سهمی بردارم به اندازه ی دلم؛
که شعر آمد و تمامم را گرفت
حالا هر گاه می خواهم بگویم چیستم؟!
غزلی می چکد از دلتنگی ام...
می پیچد به پای آرزوهایم
و سُر می خورد از دلم به آنجا که مقصد تمام شعرهای من است...
عشق!!!
همین قدر ناشناخته
و همان قدر ناگفته

مجموعه شعر او می رسد آخر سروده امیرمحمد خیربین قاضیانی

دفتر اشعار امیرمحمد خیربین قاضیانی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه او می رسد آخر   اثر امیرمحمد خیربین قاضیانی




او می رسد آخر

دل دل نکن ای دل که روزی می رسد آخر
پایان این آشفتگی با دیدن دلبر

موی پریشان سر من قصه ای دارد
دیگر ندارم شانه ای از شانه اش بهتر

عمری گذشته باز هم عمری اگر باشد
جز فکر آن لیلی نمی آید کسی در سر

از حال تب دار من اما غصه ها دارد
اسطوره ی صبری به نام حضرت مادر

طاقت ندارد تا ببیند تک جوانک او
در روبروی چشمهایش می شود پر پر

دیگر قلم در دست های من نمی رقصد
از بس نوشتم دلبر و دلبر در این دفتر

با اینکه عمرم رفت اما باز می گویم
دل دل نکن ای دل که روزی می رسد آخر

امیرمحمد خیربین قاضیانی



لعنت

ببین مرا که شدم سوژه ای برای رمان
چقدر ساده شکستم کنار خنده ی تان

عجب بهانه ی خوبی چه بی هوا گفتی
تو عاشقی و ولی می دهم برایش جان

چه درد های عجیبی چه قلب رنجوری
چه اضطراب بدی بعد دیدنت با آن

تو ظالمانه مرا بعد سالها کشتی
خدا کند ندهی جرم عشق را تاوان

و لعنتی ابدی نذر آن کسی کردم
که چشمهای مرا کرده دم به دم گریان

دعا بکن که مرا زود تر کفن بکنند
که درد های تنم بعد تو نشد درمان

امیرمحمد خیربین قاضیانی




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/06



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

رضا رضی پور

شاعران کانون شعر ایران





آقای رضا رضی پور


- عضو رسمی و مشاور کانون شعر ایران

- متولد  تبریز  1335/03/31


آثار :

1_ مجموعه شعر کلاسیک ( وقتی که مه گل می کند ) چاپ اول نشر شانی
چاپ دوم _ انتشارات حکیم نظامی گنجوی
2_ مجموعه شعر سپید ( سوت همیشه نشانه ی بی خیالی نیست ) انتشارات نشر آثار برتر
3_ ترجمه گزیده شعر دومان اردم ( کافه خورشید )
4_ ترجمه گزیده شعر واقف صمد اوغلو از شاعران جمهوری آذربایجان ( غم ها شبیه هم نیستند )
 خوشنویسی تا مرحله ممتاز  سال 66_ گذراندن دوره انجمن سینمای جوان تبریز سال 64
دنبال کردن عکاسی



جهت رویت اشعار شاعر   اینجا   کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
شعر با من و من با شعر زندگی می کنیم
من نمی دانم شبیه چیستم
از کدامین کهکشانم کیستم
سالها در شعر هایم زیستم
باورم کن من زمینی نیستم



مجموعه شعر ممنوعه سروده سعید کاظمی آرپناهی

دفتر اشعار سعید کاظمی آرپناهی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه عهدشکن   اثر سعید کاظمی آرپناهی


گمشده

گمشده ای در میان دفتر شعرم
قافیه به قافیه دنبال تو می گردم
شعر بی جان می شود شعر جان می گیرد
وزنها بالا و پایین می شوند
قلم می لرزد
 دلبری سرکش درمیان کلمات می رقصد
عشوه می آید، ناز می کند، قهر می کند، قلمم را به بازی می گیرد
همه ی شعر را برای خود می خواهد...
بر این اشعار، بر این واژه ها پادشاهی می کند
روی «عین» عشق نشسته «دال» و «لام» را به بازی گرفته....

سعید کاظمی آرپناهی


ماه من

همچو تصویر ماه
در برکه ی خیال من
زلف کج بر صورت ماهت اگر افتد
نقش می بندد
بر صفحه ی دنیا
می نازم من به این تصویر بی تکرار
می نازد دنیا
به این ترسیم بی اغراق...

سعید کاظمی آرپناهی




دلتنگ

دلتنگ که باشی
هر لحظه آوار می ریزد
درد پشت درد
گریه بسیار می ریزد
هرلحظه فکرت با خاطری درگیر است
روی عکسِ بی حس
اشک ناچار می ریزد ...

سعید کاظمی آرپناهی



تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/01



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


مجموعه شعر دلتنگی سروده آذر رئیسی

دفتر اشعار آذر رئیسی مجموعه شعر



مجموعه دلتنگی   اثر آذر رئیسی



کهنگی

دلتنگ که باشی
نفس هایت
بوی کهنگی می گیرد...

آذر رئیسی




قاصدک

نسیم
موهای قاصدک را
نوازش می کند،
آرزوهایم...
که آذینِ
گیسوانش شده اند
به او
می سپارم
شاید در غروبی دیگر
طلوع کنند...

آذر رئیسی



زنانگی

زنانگی
درد می کشد
وقتی زمان نمی ایستد
و تمام دردهای دنیا
درآن متوقف می شوند...


آذر رئیسی



همبستر شب

شب
مادر شعرهایم بود،
از همبستر شدن با دلتنگی
آبستن دردهایم شد...


آذر رئیسی




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/07



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


مجموعه شعر تنهایی سروده آذر رئیسی

دفتر اشعار آذر رئیسی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه تنهایی   اثر آذر رئیسی


تنهایی

ماه من امشب چرا در آسمانت نیستی
پشت غم پنهان شدی در آشیانت نیستی

راستی شاید تورا در خاطرم گم کرده ام
این چنین آشفته ای درکهکشانت نیستی

باز هم با رفتنت شب را پر از غم کرده ای
دل به تنهایی سپردی در جهانت نیستی

با همه قهری و از حرف دلم رنجیده ای
ساربانی خسته ای در کاروانت نیستی

خواستم تنهاییت را با خودم قسمت کنم
آمدم، اما تو پیش میهمانت نیستی

آذر رئیسی



جست و جو

من آن آشفته حالی را شبی باز آرزو کردم
تو را بین تمام خاطراتم جست وجو کردم

شدم لیلا شدی مجنون در این دنیای بی پایان
که شب را در خیال و روز حفظِ آبرو کردم

دوباره چشمهایم را برای دیدنت بستم
برای چشمهای تو، نشستم گفت و گو کردم

نسیمی می وزید آرام در امواج گیسویم
شمیم جان نوازت را شبی مستانه بو کردم

دریغا روزشد، زیباترین رویای شب را برد
برای بودن باتو زمان را زیر و رو کردم

خودم میدانم این رویا دوباره بر نمی گردد
و تنها با غم ودل تنگی ام جانانه خو کردم

آذر رئیسی



کوچ

امشب، پرستوی دلم میل خطر دارد
پاییز در راه است و او قصد سفر دارد

او می رود از لانه و کاشانه اش امّا
یک منتظر بر روز دیدارش نظر دارد

پر میزند در آسمان و اوج می گیرد
شاید که از دیر آمدن قدری حذر دارد

بال و پرش رنجیده شد از باد و طوفان ها
غم بر دلش بارید و او شوری به سر دارد

شب هم سکوتی کرده و چیزی نمی گوید
او در خیالش فکر پروازی دگر دارد..


آذر رئیسی



مرگ

عشق را با یک نفس در سینه زندان می کنم
غصه را بر چهره ام هر لحظه پنهان می کنم

در نگاه عابران خسته از اندوه و درد
چشم های منتظر را خیس باران می کنم

عاقبت در یک شب تلخ زمستان، زیر برف
سختی این زندگی را بی تو آسان می کنم

بد فرو می پاشم اما از غم این سرگذشت
مرگ را با جان و دل در خانه مهمان می کنم

تا ابد در خواب آرام و سکوت سرد قبر
این تن آزرده را با خاک درمان می کنم

آذر رئیسی



برق نگاهت

چشمان تو دریایی از عشق و وفا بود
وقتی نگاهت با نگاهم آشنا بود

کشتی شدم در ساحل پلکت نشستم
جایی که خالی از هیاهو و صدا بود

خندیدی و من مات لبخند تو بودم
گلهای لبخندت مرا راز بقا بود

آنگونه زیبایی که دنیا کرده باور
نقاشی سیمای تو نقش خدا بود

من ماندم و برق نگاه عاشق تو
ماه وجودت پرتویی از ماورا بود


آذر رئیسی


بذرغم

آه، دلتنگی صفای خانه را برچید و رفت
بذر غم را بر دل ویرانه ام پاشید و رفت

من که چون کوهی قوی و رام بودم آخرش
با غرور کاذبش کاهی مرا نامید و رفت

آب و جارو کرده بودم خانه ی دل را دریغ
آمد اما زود در را پشت سر کوبید و رفت

کوچه غمگین شد شبی و رهگذر از اوگذشت
ابر تیره،اشک ماتم بر سرم بارید و رفت

شادمانی چون کبوتر از دلم پر می کشید
غصه آمد خنده را از روی لب قاپید و رفت

آن که روزی عشق را درچشم من تفسیر کرد
باز هم بر قلب من مثلِ جنون خندید و رفت


آذر رئیسی



شبهای دلتنگی

به دیدارم بیا امشب، خیالت را نمی خواهم
و قدری هم مدارا کن، ملالت را نمی خواهم

بیا مهمان قلبم شو در این شبهای تنهایی
برای دیدنت دیگر مجالت را نمی خواهم

بیا تا باز هم در دستهایم دست بگذاری
که بیش از این سکوت بی وصالت را نمیخواهم

کنار پنجره گرچه به یادت قهوه می نوشم
به قدری تلخ بود اما که فالت را نمیخواهم

برای پرزدن می خواهمت تا کوه خوشبختی
در این رویا ولی یک پر ز بالت را نمی خواهم


آذر رئیسی


گله

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از زن غریبیست
که عذاب در نهان را
به فغان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از شب سیاهیست
که سکوت اختران را
به جهان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از نوای سازیست
که هجوم گرگِ جان را
به شبان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از درد عجیبیست
که دوای عاشقان را
به امان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از شعر بلندیست
که جنون شاعران را
به زبان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از درخت زردیست
که نبود باغبان را
به خزان نگفته باشد


آذر رئیسی



همزاد غصه

به من گفتند هیچ از حس یک آدم نمی فهمی
تو بی احساسی از درد و غم و ماتم نمی فهمی
نگفت اما کسی شاید تو هم با غصه همزادی
بجز اندوهِ سخت از خوبی عالم نمی فهمی

آذر رئیسی



تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/01



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات