به نام خداوند مهرآفرین

به وبسایت کانون شعر ایران خوش آمدید

مشاهده شرایط و قوانین

شاعران کانون شعر ایران

.... ....

بخش های اصلی

..... ..... ... ...

وبسایت رسمی کانون شعر ایران

ویدا (زهرا) یعقوبی پلکوئی

دفتر اشعار ویدا (زهرا) یعقوبی پلکوئی شاعران کانون شعر ایران





خانم ویدا (زهرا) یعقوبی پلکوئی



- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد   1343/05/05  تهران

- تحصیلات : ادبیات

- تکنسین آزمایشگاه تشخیص طبی


جهت رویت اشعار ثبت شده   اینجا   کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :

دختری کوشا و علاقه مند به تحصیل در دوران مدرسه و دبیرستان که با خوانش صحیح اشعار کتب درسی همیشه مورد تشویق دبیران ادبیات و بسیار شیفته ادامه تحصیل در این رشته بود. اما از آنجایی که تقدیر و سرنوشت یک قدم جلوتر از خواسته ها و آرزوهای آدمی گام بر می دارد، با انقلاب فرهنگی پشت درهای بسته دانشگاه با آرزویش وداع کرد و قدم در وادی دیگر نهاد . مسئولیت خطیر مادری و تعهد به زندگی او را از آرزویش دور و دورتر کرد .  حس شاعرانگی با خواندن اشعار زیبای استاد فریدون مشیری، استاد شهریار ، بانو سیمین بهبهانی در او پدیدار گشت و اندک اندک مکنونات قلبی و احساس بر قلم جاری گشت و سالها ادامه یافت . سال نود و شش با تشویق خانواده به خصوص دو دختری که حالا آرزوی ناتمام مادر را به ثمر رسانده بودند و مادر شکوفایی آرزویش را در دو دختر تحصیل کرده اش می دید ، با همراهی و همدلی آنها و یاری جستن از دوستان یکدل و یکرنگ و مساعدت و همکاری ( انتشارات ایران فردا ) موفق به چاپ اولین اثر خود مجموعه اشعار و دلنوشته ها به نام ( همه لحظه های بی تو ) شد که چاپ دوم این کتاب در سی و دومین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران سال نودوهشت افتخار حضور داشت . و هم چنان آرامش خاطر خود را مدیون نوشتن می داند و قلم همراه همیشگی لحظات تلخ و شیرین اوست .


نیره جهان‌ بین

دفتر اشعار نیره جهان بین شاعران کانون شعر ایران





خانم نیره جهان‌ بین



- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد   1350/02/12  شیراز

- تحصیلات : لیسانس آموزش ابتدایی

- فرهنگی


جهت رویت اشعار ثبت شده  اینجا  یک کنید


مختصری از زبان شاعر :
از دوران ابتدایی به شعر علاقه‌مند بودم و اولین شعرهایم را در دوران نوجوانی سرودم اما آن‌ها را جمع‌آوری نمی کردم تا اینکه یک تک‌بیت از من در رادیو شیراز به عنوان تک‌بیت منتخب هفته انتخاب شد و انگیزه‌ای شد برای سرودن بیشتر
سپس وقتی به شغل آموزگاری مفتخر شدم در محافل و جشنواره‌های ادبی و فرهنگیِ فرهنگیان شیراز شرکت می کردم اما به دلایلی مدت‌ها از شعر دور شدم
تا این که در سال ۱۳۹۶ دوباره نوشتن را شروع کردم و چون از آغاز دهه‌ی نود در رشت زندگی می کنم در جلسات شعر محافل و انجمن‌های ادبی رشت شرکت کردم و در حال حاضر سرودن شعر در قالب‌های مختلف مخصوصا غزل و رباعی را به طور جدی دنبال می کنم


مجموعه شعر پر ز احساس سروده فاطمه ادیب

دفتر اشعار فاطمه ادیب مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه پر ز احساس  اثر فاطمه ادیب



دلبر ناب

 ناز آن چشم خمار ودل دیبا، همه چند
سایه ی ابر بهاری تو شیدا، همه چند

 خستگی های تنت حس زبان بدنت
قامت چون سحرت، باد مسیحاهمه چند

تو نه آنی که دلم راببری ،پس آری
 تو همان دلبر زیبای نگاری همه چند

داستان من و تو قدمت والا دارد
عشق زیبای من ای خالق دریا، همه چند

 تو از آن روز که چشمان خمارت دیدم
شده ای دال نفسهای ثریا، همه چند

 من فدای همه ی بوی تنت ،عشق و قرار
 شوق دیدار تو ای قاب دل آرا، همه چند

زلف ماه و قمرت، دیده ی خونین جگرت
 زخم آن نیش ترت، بر دل پیدا همه چند

 شده ام دلشده وشیفته ی دامانت
 سیرت عشوه گرت، زلف سمیرا، همه چند

 روشنایی همه جان وجهانم تو شدی
 شمع تاریکی من، گوهر نورا، همه چند

 تو همی نازکن و من بکشم نازت را
 ناز یکجا و لب چون شکرت یکجا چند
 
شهره ی شهر شده عشق مسیحایی من
 شعر ناب من از این عشق به یکجا، همه چند

فاطمه ادیب



















تاریخ ثبت اشعار : 1399/05/07



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد

مجموعه شعر ماه تماشایی سروده شهین خجسته نژاد

مجموعه شعر شاعران افتخاری کانون شعر ایران



مجموعه ماه تماشایی  اثر شهین خجسته نژاد




مادربزرگ

برای آنکه شوم باز بره آهویت
بگو برایم از آن قصه های جادویت

همیشه برف می آید حوالی دهتان
بگو که چند زمستان نشسته بر مویت؟

دوباره منتظر توست بند تسبیحت
به روی طاقچه هم، جانماز خوشبویت

حیاط منتظر صبح آب و جارویت
اتاق منتظر چای قند پهلویت

بیا به خانه که مادربزرگ دلتنگم
بیا که سر بگذارم به روی زانویت

دلم گرفته بیا قصه ای بخوان از نو
برای آنکه شوم باز بره آهویت

شهین خجسته نژاد



غزلی تازه

عشق را صورت زیبا و سرشتی زیباست
غزلی تازه نوشتم که نوشتی زیباست


من چه گویم چقدر چشم تو زیباست، فقط
 آنچنان است که در چشم تو زشتی زیباست


چه نیازی ست که من  با تو به جنت بروم؟!
مگر آنجا که تویی، حور بهشتی زیباست؟!


بیکران هستی و من موج زنان بر لب تو
لب دریای تو با بوسه ی کشتی زیباست


اهل دل باش، کمی  خاکی و با ما بنشین
اهل کرمان شو، ببین خانه ی خشتی زیباست


باز هم عطر نفس های تو دارد هر بیت
غزلی را که تو انگار نوشتی زیباست


شهین خجسته نژاد



زنی در باد

به روی بام جهان گیسوان زن در باد
هوا هوای پریدن، رها شدن در باد

زن غریب که با شال بیقرار سپید
شده ست پرچم تنهای بی وطن در باد

به روی برج بلندی که بام این شهر است
نشسته ابر، برای گریستن در باد

تمام شهر، پر از پنجره ،پر از چشم است
که خیره اند به این روح بی بدن در باد

که خیره اند به وقت نمایش پاییز
به برگ برگ شدن های نارون در باد

و دید پنجره را ،چون دو لب که پشت سرش
دهان گشوده به هر قصه و سخن در باد

به خویش گفت که باید پرید، فرصت نیست
که مانده است چنین، آشیان من در باد

سپس پرید ولی، مردم جهان دیدند
رها شده ست فقط، چند پیرهن در باد

شهین خجسته نژاد


ماه تماشایی

امشب آهسته بیا ! ماه تماشایی من
تا كه زیبا بشود بركه ى تنهایی من

باز آیینه برایت شدم و می بینی
دو برابر شده با روى تو زیبایی من

باز كن دفتر چشمان مرا ؛ شعر بخوان !
تا كه جادو كند اندیشه ى رویایی من

كه شوم من پری كوچك دریایی تو
تو شوی غنچه ى نیلوفر بودایی من

من شوم دشت شقایق تو، به سویم بدوى
غرق گلها بشوى ! آهوى صحرایى من !

نى لبک مى شوم و شعر تو را خواهم خواند
تا بدانند همه قصه ى رسوایى من

خسته ای ؟ پلک تو سنگین شده ! ؟ آرام بخواب
با غزل خوانى من، اینهمه لالایى من

باز من برکه شدم ! باز مرا ماه شدى
غزلى نو شده تصویر تماشایى من

شهین خجسته نژاد




تاریخ ثبت اشعار : 1399/05/07



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد

مجموعه شعر اتفاق سروده ساره درمنکی فراهانی

دفتر اشعار ساره درمنکی فراهانی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه اتفاق  اثر ساره درمنکی فراهانی




هیچ

هرشب روز را مرور می کند
که آبستن چه اعجوبه ای بود؟
شاید هیچ!
این بارداری کاذب
که به آشوب می کشدسکوت و درد را
در خود نطفه ای از اتفاقی ندارد
که ناگهان زیر رو رو کند دنیایم را ...


ساره درمنکی فراهانی



حصار

اینک درخت تنومند جان من
درخود حصار نمی طلبد ،
رشد می کند
من شاخ وبرگ گرفتم ،
آزاده تر شدم
پنداشت حصر،
جای مرا تنگ می کند!

ساره درمنکی فراهانی



خواب زده

شعرم خواب زده ایست
که صبحش ‌
پراست از کسالت کابوس های تنهایی زمین
و دستان سرد کودکی
که هرگز آفتاب امید بر قامت بی رمقش نتابید
سلامت را بسپار به شعرهایی که
خاطراتشان پراست از گرمی آغوش های بی دریغ

ساره درمنکی فراهانی



نگاه

جهان پر هیاهویم
در دریای زلال و آرام نگاهت هبوط می کند
این عمق بیکرانه ی پاک
عجیب اندوهم را به سخره می‌گیرد !

ساره درمنکی فراهانی




تاریخ ثبت اشعار : 1399/05/07



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد

ساره درمنکی فراهانی

دفتر اشعار ساره درمنکی فراهانی شاعران کانون شعر ایران






خانم ساره درمنکی فراهانی

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد   1360/12/28  تهران

- تحصیلات : دانشجوی دکترای روانشناسی

- درمانگر در زمینه اختلاف زناشویی ، خانواده درمانی ،فردی ، مشاوره پیش از ازدواج




جهت رویت اشعار ثبت شده     اینجا      کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :

دختر پر انرژی و کنجکاو شاعری را دوست می داشت .او شور نوجوانی را با خواندن و حفظ اشعار بزرگان گذراند اما یکباره این اشتیاق را کنار گذاشت .دوران پرمشغله تحصیل دانشگاه در مقاطع مختلف در کنار وظیفه ی هسته ایش یعنی همسری و مادری مجالی برای اشتیاق کهنه نمی گذاشت.گاهگاهی که دلتنگ می شد در خلوت و سکوت شب سری به شیخ حافظ می زد اما گذری کوتاه
تا اینکه بعد ۲۰ سال برای یک پروژه بین رشته ای با استاد ادبیاتی آشنا شد که آن روزهای به ناخودآگاه نشسته را از نو برایش تصویرگری کرد.عجب شور و شوقی داشت وقتی اشعار حافظ را با مباحث درمان معنوی نزدیک می دید .به نظرش حافظ خود یک درمانگر معنوی بود مثل مولانا
از آن زمان در او یک نیاز وجودی ،شوق خواندن و سرودن پر رنگ شد و او آغاز کرد...
سروده هایش  کودکی نوپاست که با شوق گام برمی دارد وزمین میخورد .زانوانش هنوز توان راه رفتن ندارد اما امید دارد که دستان پر مهر بزرگسال پر توان (کانون شعر ایران)اوراهمراهی خواهد کرد تا او نیز به آرزوی همیشگی اش دست یابد.


مجموعه شعر بهار سروده سعید شفیعی نوید

آثار شاعران کانون شعر ایران مجموعه شعر دفتر اشعار سعید شفیعی نوید


مجموعه بهار  اثر سعید شفیعی نوید


جنگ هنر

میان شاپرکان جنگ بر سر هنر است
در این زمینه نگاه تو بهترین اثر است

سرودن از تو به محض هبوط انسان بود
و اولین غزل از آدم ابو البشر است

شکست خنده ی تو، انحصار سوهان را
فروش خنده ات از "حاج‌حسین" بیشتر است

نفوذ تا تن تو این وصال ممکن نیست
هنوز پیرهنت در برابرم سپر است

لب ات دوباره چرا "قرمز" است، می دانی؟
که قوت غالب دیوانه دائما خطر است!

بس است این همه تبلیغ عطر قلابی
زبان تلخ شما یک برند معتبر است

به شب‌نشینی من گفت و گوی "بی" خبری ــ
نیامدی و نبود تو بدترین خبر است

سعید شفیعی نوید



سهام اشک

خوش‌آمدی به غزل‌خانه‌ی محقر من
به شرکت غم و اندوه غول‌پیکر من

شب است، گستره‌ی قهر آسمان با ماه
«هوای حوصله ابری‌ست» توی کشور من

دوباره شاخص بغضم شکسته شد، یعنی
سقوط می‌کند اشکم، سهام برتر من

سراب گریه‌ی از خنده کاملا پیداست
درون آیـنـه‌ی تـا ابـد مـقعـر مـن

چه قدر آن طرف میز جای تو خالی است
نشسته جنبشی از هیچ در برابر من

و این مکالمه بین من و خودم خوب است
بریز چــای دوباره برای دلـبـرِ من


سعید شفیعی نوید



غزال غزل

رفتی که عشق انفعالی برنگردد
لبخند هر چند احتمالی برنگردد

تا برق شادی در مدار چشم‌هایم
حتی به قدر اتصالی برنگردد

ای کاش سیل خاطرات خانمان سوز
همراه باران شمالی برنگردد...

از جاده‌های رقص گندم‌زار در باد
جای تعجب نیست، شالی برنگردد

دستان محتاج به «حَبلِ اللّه» موی‌ات
راهی ندارد باز خالی برنگردد؟

بعد از تو شاعر ماندنم سخت است، وقتی
از بیشه‌ی شیران، غزالی برنگردد


سعید شفیعی نوید



شهاب سنگ

لطفا نگو که حادثه ها عاشقت شوند
یعنی: مسیرهای "هما" عاشقت شوند

می ترسم از شکستن ایمان که ممکن است
قبله، اذان، نماز، دعا عاشقت شوند

از تنگی نفس همه خواهیم مرد اگر
ملکول های توی هوا عاشقت شوند

اصلا عجیب نیست سکوتم بدون تو
وقتی که تارهای صدا عاشقت شوند

آری شهاب سنگ به ما هدیه می دهند
مگذار ساکنان فضا عاشقت شوند

با این نگاه کردنت اصلا بعید نیست
مردان کور هم، به خدا عاشقت شوند


سعید شفیعی نوید




تاریخ ثبت اشعار : 1399/05/06



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد


سعید شفیعی نوید

دفتر اشعار سعید شفیعی نوید شاعران کانون شعر ایران





آقای سعید شفیعی نوید


- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- تحصیلات : دانشجوی مقطع دکتری دانشگاه مازندران

- مدرس دانشگاه

- مترجم متون عمومی و تخصصی شیمی، مدرس دروس پایه کارشناسی شیمی به صورت خصوصی

- مشاوره تحصیلی و علمی دانشجویان کارشناسی ارشد در خصوص پایان نامه

- متولد : 1370/10/04    قم

 جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر   اینجا  کلیک کنید



مختصری از زبان شاعر :

علاقه‌مندی به شعر از دوران راهنمایی شروع شد و اولین شعر در سال دوم کارشناسی یعنی سال ۹۰



فاطمه ادیب

دفتر اشعار فاطمه ادیب شاعران کانون شعر ایران





خانم فاطمه ادیب



- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد   1362/01/29  سمنان

- تحصیلات : کارشناسی روانشناسی



جهت رویت اشعار ثبت شده  اینجا   کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
از سنین 17 سالگی شروع به شعر گفتن کردم
اولین شعرم در مورد فلسفه بود که مباحث کتاب فلسفه پیش دانشگاهی رو به زبان شعر در آوردم و با استقبال شدید استاد فلسفه روبه رو شدم وحتی قرار شد در کتاب فلسفه در صفحه ی اول چاپ بشه ولی پیگیری نشد
بعد از اون با تشویق همه ی اساتید و دوستانم گفتن شعر رو ادامه دادم


مجموعه شعر لحن باران سروده سعیده کیانی نژاد

دفتر اشعار سعیده کیانی نژاد مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه لحن باران اثر سعیده کیانی نژاد



کار عشق

شده بی خواب شوی  اشک امانت ندهد
زندگی، دردشود  تاب و توانت ندهد

شده با هق هق یک شعر به جنگش بروی
حرف ها در دل و راهی به زبانت ندهد

شده بی حوصله باشی و به فکرش مشغول
بغض در پشت گلو مرگ زمانت ندهد

شده چون برگ به آغوش خیابان بخزی
تا که پنهان بشوی دست خزانت ندهد

شده چون جاده به حسرت گذرد روزو شبت
هی بیاید برود راه نشانت ندهد

کار عشقست کمین میکند و می فهمد
تو چه میخواهی و از عمد امانت ندهد

سعیده کیانی نژاد



آواز تنهایی

از دوردستت تا دلم راه درازی نیست
ما راهمان باهم یکی اما موازی نیست

درفاصله ماندیم و غم در شعرمان جاماند
آواز تنهایی امان در هیچ سازی نیست

از دردها و اشک ها فهمیده ام حالا
خوشبخت بودن معنیش هر گز نبازی نیست

فرسنگ ها دور از منی همچون خیالی سرد
تضمین اینکه تا ابد با من بسازی نیست
 
هرشب تو را در عمق دردم جستجو کردم
من واقعی دل داده ام عشقم مجازی نیست

با چشم هایم گفته ام که دوستت دارم
صد بار گفتم بی صدا دیگر نیازی نیست

سعیده کیانی نژاد



دختر باران

سخت است سرودن زتوای دختر باران
ای قطره پاک ای عطش سبز بهاران

صدبار شکستی و فروریختی از بغض
ای ناجی خشکیده لب داغ بیابان

خواهند تورا در قفس ابر ببینند
خوناب شوی چون جگر سرخ اناران

جانت به لب آرند و به آتش بکشانند
چون اشک شوی  محوشوی ازلب یاران

برخیز و چو دریا تو بپوشان تن ساحل
بر صخره بکوبان هوس موج سواران

سخت است که پنهان بشوی درد بباری
سخت است سرودن زتوای دختر باران

سعیده کیانی نژاد



زیبای خاموش

چشمان زیبایت شده فنجان  دمنوشم
یاد تورا دم کرده ام با عشق می نوشم

شهریورم خرماپزان شرجی و گرما
در مردمکهای تو چون دوشاب می جوشم

می سوزم از دوری، ازاین دوری پابرجا
حالا فقط تنها صدایت مانده در گوشم

هرشب از اعماق نگاهت شعر میبارم
پشت هیاهویم تویی زیبای  خاموشم

با موج موهایت پریشان کرده ای دل را
بی تاب و سرگردان وبی سامان و مدهوشم

سرمی گذارم روی دوش حرف های تو
هرشب در این رویا حریر خواب می پوشم 

سعیده کیانی نژاد






تاریخ ثبت اشعار : 1399/05/04



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد

سعیده کیانی نژاد

دفتر اشعار سعیده کیانی نژاد شاعران کانون شعر ایران





خانم سعیده کیانی نژاد



- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد   1363/06/30   استان فارس .شهرستان خنج

- تحصیلات : کارشناسی زبان و ادبیات فارسی


کتاب شعر چاپ شده:

- حنجره هایی که اشک بارید


جهت رویت اشعار ثبت شده     اینجا      کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :



مجموعه شعر درخواست سروده سپیده پرکسب کار

مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران دفتر اشعار سپیده پرکسب کار


مجموعه درخواست    اثر سپیده پرکسب کار


دنیای من

طعنه ها دیگر نمی آزاردم زیبای من
سمت بی حسی رسیده عشق بی پروای من

جوخه ی تنهایی ات را امر بر آتش بده
وانگهی یک دم به میدان آی و بنشین جای من

قدر انصافت بگو داری شماتت می کنی؟
یا رسیدی بر جهانِ کوچکی منهای من؟

می توانی از جوابم بگذری اما هنوز
درد می گیرد نگاهت از غمِ سیمای من

تا بیایی جای من یک قرن مدت لازم است
کفش هایم را به پا کن یک قدم لیلای من

گاه گاهی با حضورت نظم را بر هم نزن
دست بردار از سرم بی خوابی شبهای من

هم نزن این قهوه ی قاجاری بی مزّه را
هر دو می دانیم مرگ است آخر رویای من

راستش دارم به احساسم خیانت می ڪنم
تا سراغت را نگیرد این دلِ شیدای من

کم تقلّا کن که در تقویم عادت های ما
فرق دارد زندگی با کسوتِ سودای من

خسته ام از درک بی جایِ قوانینِ شما
های مردم دست بردارید از دنیای من

سپیده پرکسب کار



بی خیالی

نگاهِ تلخ عاقل ها ملامت می کند ما را
همانطوری که عطر سیب دستِ سرد حوّا را

بیا آزاد باشیم از تمامِ دیگران زیرا
دروغین است فتواشان نمی فهمند معنا را

من از رفتار خیلی ها خیالم را سبک کردم
تو هم گاهی سبک کن بال هایِ سبز رویا را

که حتما خوب می دانی فقط یک سوزنِ کوچک
به پایِ آسمان ها دوخت معراجِ مسیحا را

خودت باش و قدمهایی که محکم می شود با دل
ندیدی پیری و کوری نزد برهم زلیخا را!

قضاوت ها همیشــــــه دردسر دارند باور کن
اگر حتی کنارش جا دهی گاهی مدارا را

تمام حرف ها را بی خیال اصلا خودت خوبی؟
بکش با من فقط سمتِ همین یک جمله دنیا را

سپیده پرکسب کار



برگرد...

تا درد شیرینت نباشد غم نمی چسبد
کپسول هایِ حاویِ مرهم نمی چسبد

از فکر تو خوش می شود حالم که خوش دردی
اما نباشی گفته بودم غم نمی چسبد

از خانه بیرون می روی انگار پاییزم
گرمای چایی با تبی مبهم نمی چسبد

هی بیخودی پا می شوم هی می نشینم باز
این خانه بی تو بر دلِ آدم نمی چسبد

گفتی که تصویری و صوتی نامه خواهی داد
اما پس از باران گلم شبنم نمی چسبد

گل می فرستی پشت در گل ها پلاسیده
زیباییِ گل ها که بی همدم نمی چسبد!

تا سایه ات با من نباشد صد گلستان یا
صد بوته رز یا شاخه یِ مریم نمی چسبد

حرفی ندارم با کسی، اصلا بدونِ تو
گفتار دل با گوش نامحرم نمی چسبد

دورِ خودم می چرخم و از گریه می خندم
مجنون شدن با فکر تو کم هم نمی چسبد!

من حرف آخر را همان اول به تو گفتم
برگرد چون این زندگی کم کم نمی چسبد

سپیده پرکسب کار



انتخاب

انتخابت را بکن من یا تمام این جهان؟
ترجمانِ چشم من یا نازهایِ دیگران؟

دوست دارم در نگاهت من مهم باشم ولی
بستگی دارد حضورم بر شعورِ میزبان

گفته بودم بد دلم! بد هم حسادت می کنم
با وجودت بر در و دیوار و حتی آسمان

پس شما لطفا به درویشی دلت را خو بده
بعد از آن حاضر شو عمری هم برای امتحان

عشق من ممنوعه هایی دارد از جنسِ محال
تاب جنگیدن اگر داری بفرما قهرمان!

سپیده پرکسب کار



دیدار

تو با تمام خودت آمدی به دیدارم
وَ من برای همین هم به تو بدهکارم

منی که صبر و غرورم همیشه جا ماندو
از این حماقت بی جا همیشه بیزارم

به انتهای کلامم نمی رسد زورم
کمک بکن برسم ابتدای اقرارم

به این که پای توام این که دوستت دارم
هوای قلب منی من به تو گرفتارم!

وَ این که مسئله ای نیست عاشقم باشی
کمک بکن نرسد حال بد به تکرارم

امان نمی دهدم فکرهای تو خالی
شبیه حسّ اتاقی بدون دیوارم

مسیح خاطره هایم دوباره با چشمک
بپرس حال دلم را که زیر آوارم

سپیده پرکسب کار



تاریخ ثبت اشعار : 1399/05/02



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد

مجموعه شعر باتو سروده سپیده پرکسب کار

دفتر اشعار سپیده پرکسب کار مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه باتو    اثر سپیده پرکسب کار


بودنت

حال خوب دنیایم با تو اهل تغییرم
هم بزن مرا با خود در گلاب تقدیرم

شکل آرزوهایم شکل سادگی هستی
وا نکن مرا از سر تا به عشق در گیرم

پر بکن بساطم را از نگاه گیرایت
خواب بچه گی هایم پل بزن به تعبیرم

در کنار لبخندت لحظه ها نمی میرند
روح زندگی هستی در ظهور تصویرم

گیج دلبری هایت شاد و مست و مدهوشم
از زمین جدا هستم رو بکن به تسخیرم

سپیده پرکسب کار



ظاهر پرست

یک پیک از چشمان تو صدسال مستم می کند
با اینکه خوش اندیشه ام ظاهر پرستم می کند

هی با خودم لج می کنم هی ذکر می گویم ولی
جادوی مژگانت مرا ساغر به دستم می کند

مذهب ندارد عاشقی دل رفت ایمان می رود
حتما مرا دیوانه تر از این که هستم می کند

یک روز دین در دام تو یک روز عقلم رام تو
جان مانده تقدیمت کنم تن پای بستم می کند

گاهی غمم گاهی رضا گه گاه تسلیمم یقین
عشقی که تو آورده ای غرقِ الستم می کند

سپیده پرکسب کار



ابهام

دست لای طرّه ی موها نبر شر می شود
حال من بد هست با کارِ تو بدتر می شود

لعنتی کمتر بخند از ارج می افتد ژکوند
کوچه باغ از شرم تو پاییز بی بر می شود

جذبه داری مثل یک فرمان روای محکمی
با نگاهت عشق در آدم مقرر می شود

کهربای چشمهایت خان بی رحمی ست که
اختیار دیگران را ساده رهبر می شود

گنگ و نامفهوم گاهی خیره ای در صورتم
مثل یک احساس خوش هستی که باور می شود

گاه گاهی هم که اصلا نیستم انگار من
خلق و خویت بدرقم آن طور دیگر می شود

می کشی با پا و با دستت ولی پس می زنی
کل ایامم به مبهم بودنت سر می شود

کار دستت را عزیزِ جان من باور کنم!
یا پیامی را که از چشمت مصوّر می شود؟

بی تفاوت بگذری حرفی ندارم نازنین
این نگاهِ زیرچشمی شبهه پرور می شود

سپیده پرکسب کار



جهان من

آنقَدَر احوال من بی پرده عریان می شود
کائنات از فکر تو درگیر بحران می شود

طعنه بر حوران قدسی می زند زیباییت
عرش خوبان از خیالاتت پریشان می شود

شهره ای در شهر نیکان شهره ام در شوق تو
مثل خورشیدی که ماه از او نمایان می شود

گرچه خاموشم به ظاهر از درون پرشعله ام
آتش پنهان من با باد بنیان می شود

قطره هم باشم هوای موج دریا با من است
تا دلم در غم بیفتد زود طوفان می شود

با بزرگان نرد بازی کردن اصلا عیب نیست
مور هم گاهی سخنگویِ سلیمان می شود

همتم را تیشه کن بر دست احساسم بنه
بیستون از غیرتم با خاک یکسان می شود

چاره ای اما ندارد قلب نامیزان من
درد گاهی در طلب همکفو درمان می شود

در نگاهم یک جهانی در جهانم زندگی
شمس هستی هستی ات بانی عرفان می شود

سپیده پرکسب کار





تاریخ ثبت اشعار : 1399/05/02



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد


مجموعه شعر تعریف سروده سپیده پرکسب کار

آثار شاعران کانون شعر ایران مجموعه شعر دفتر اشعار سپیده پرکسب کار


مجموعه تعریف    اثر سپیده پرکسب کار


رقص

از خوبی و زیباییش آگاه می رقصد
از حال و روزم بی خبر دلخواه می رقصد

منگست چشمم از نگاهِ نابه فرمانم
سرگیجه دارد آسمان یا ماه می رقصد؟

در پشت پلکم آرزو منشور می سازد
یا عکس یوسف در درونِ چاه می رقصد؟

گویا برای دلبری تعلیم می بیند
با خنده چشمک می زند آنگاه می رقصد

قانون دینم را به هم می ریزد افعالش
مانند آن زاهد که در درگاه می رقصد

سرباز خالی بود در شطرنج احساسم
حالا که بالا آمده چون شاه می رقصد

هرچند می دانم که بازی می خورم اما
خوشحال هستم با دلم کوتاه می رقصد

سپیده پرکسب کار



دختر

من انزوای نگاهم که گیر کرده به غم
به جسم نیمه غریبی به اسم یک آدم

وَ جُرم های زیادی نشسته بر روحم
که غرق می کندم در عبور نامحرم

به داد حسّ عجیبم نمی رسد دستی
سکوت کرده ام امّا پرم پر از ماتم

درون آینه زل می زنم به تصویرم
به عقده های نجیبی که غده شد کم کم

وَ در مسیر جوانی جوانه زد در من
شبیه قدرت تخریب زلزله در بم

رسیده ام در باغی به سبزیِ رویا
که خواب صورتی ام را بغل کنم محکم

نشسته ام لبه یِ تیغ شوق زندگی ام
به جای داس و تبر، کوچ کن به من یک دم

تقاص جهل خودت را گناه جامعه را
ببوس و زنده به گورش بکن در این عالم

سری بزن به بتِ سرزمین غیرت خود
به واژه ای که نشانی نمانده از او هم!

کنار درک و محبت بگیر دستم را
بکش به دور وجودم حصاری از مرهم

توتم شکن بشو در بین نسلْ بعدی ها
سخن بگو به دفاع از حکایت مریم

که افتضاح عدالت دمیده بر دل ها
وَ طول می کشد از ما جدا شود این سم

سپیده پرکسب کار



تاریخ ثبت اشعار : 1399/05/02



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد


سپیده پرکسب کار

دفتر اشعار سپیده پرکسب کار شاعران کانون شعر ایران







خانم سپیده پرکسب کار



- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد   1367/02/09  

- تحصیلات : کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی



جهت رویت اشعار ثبت شده     اینجا   کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :

چشم هایت را ببند و به داستان زندگی ات فکر کن
قطعا بعضی از صحنه ها تو را به خنده وا می دارد
و بعضی دیگر به گریه؛ درست مثل یک فیلم با این تفاوت که نقش اول تمام صحنه ها خودت هستی و خودت!
من دوست دارم تمام صحنه های اطرافم را با قلم شعر روی صفحه ی احساسم نقاشی کنم!
از نوجوانی به شعر علاقه مند شدم و از همان زمان شروع کردم به نوشتن دلنوشته و ترانه و شعر نو اما علاقه ی خاصی به قالب غزل دارم و هر چه که از دل برآید را به نظم می کشم.

محمدعلی شفائی (علی آبان)

هیئت علمی و شورای تخصصی کانون شعر ایران دفتر اشعار دکتر علی آبان شاعران کانون شعر ایران




آقای محمدعلی شفائی  دکتر علی آبان


- عضو رسمی، هیئت علمی ادبی و مشاور کانون شعر ایران

- شاعر

- منتقد ادبی

- استاد دانشگاه

- مشاور آموزشی کنکور و صدا و سیما

- محقق و نویسنده

- تحصیلات : دکتری  زبان و ادبیات فارسی - عضو هیئت علمی دانشگاه

- متولد : 1344/08/02   

- دبیر و کارشناس انجمن ادبی هنری آبان


کتاب های شعر:

- پنج شنبه ها با تو ( غزل)
- ساعت نه و ربع به دار آویخته می شوم( سپید)
- در پیرهن تو سنگری جا مانده( سپید و رباعی)
- چهل و هشت ( غزل)
- عاشق که باشی ( سپید کوتاه)


پژوهشی :

- از کوچه تا پرواز
- درآمدی بر مبانی نقد ادبی
- تاریخ ادبیات و نقد ادبی در ایران و جهان
- شاعران دانشگاهی
 و مقالات فراوان


کارهای اجرایی :

- داوری جشنواره های شعر در سطح ملی
- مجری و کارشناس ادبی برنامه های ادبی تلویزیون و رادیو
- مسئولیت انجمن های ادبی از سال ۷۵ تا کنون
- تالیف و تدریس کلیه درس های ادبیات و نگارش و عربی از پایه هفتم تا یازدهم و همچنین دوم تا پیش دانشگاهی نظام قدیم



 جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر   اینجا  کلیک کنید



مختصری از زبان شاعر :

به دنیا که آمدم
قابله گفت:
این بچه دیوانه است
کم‌کم همه ی روستا گفتند:
این پسر آدم نمی شود
این شد که شاعر شدم

گویی از روزی که افتادم در این دنیای مخوف و بی در و پیکر، زبان به اعتراض گشودم. تا یک ماه شدیدا گریه کردم تا شاید برگردم اما راه ، بی برگشت بود. به دنیا عادت کردم مثل همه ی شما. قد کشیدم . مدرسه رفتم. اما همچنان بر حیرتم می افزود که چرا آمدم؟  سوم ابتدایی را هم در روستایم "افتلت" از توابع گلوگاه و بهشهر مازندران خواندم‌ . خانه به دوشی ما آغاز شد. از روستای کوهستانی اسباب کشیدیم به روستایی نزدیک بهشهر. دیر رسیده بودم. مدرسه ثبت نام نکرد. یک سال فاصله افتاد. سال بعد که رفتم ، پرونده سه سالم گم شده بود، دوباره آوردندم اول ابتدایی، معلم از حاضر جوابی ام در درس خسته شده بود، بردندم دوم . معلم صبور بود و دوم ماندم. سه سال عقب افتادم. سه سال هم بعد از انقلاب ترک تحصیل کردم. دوباره شبانه ادامه دادم و بعد روزانه تا دکتری آمدم. شعر را از همان چهارم ابتدایی که مادر سی و پنج ساله و یک سال بعد خواهر هیجده ساله ام غریبانه از این دنیا رفتند، شروع کردم. مادربزرگ هم بی تاثیر نبود. شعر زیاد بلد بود و می خواند .
سنگینی این دنیا و رنج و اندوهش، پرسش همیشگی که چرا آمدم، مرا در شعر نگه داشت. خوشحالم که شاعر شدم اما ناراحتم که زندگی مادی خودم و زن و بچه هایم را خراب کردم. جرم نه از من بود نه از شعر، که از این جامعه و متولیان بی درد و بی فرهنگ و علم و شعر نشناس بود و هست. سی سال نوشتم و تدریس کردم و سرودم و خواندم اما به قیمت نابودی زندگی ام . شاید باید دنبال دلالی و دزدی و کلاهبرداری و تزویر می رفتم مثل خیلی از مسئولین کشور اما نه عرضه ش را داشتم و نه توحش و این صفات رذیله در ذاتم بود. حتما حلال زادگی و حلال خوری همیشه مانعم شد.
به هر حال ، نفس می کشم و عذاب هم کنارش برای گذران زندگی و لقمه ای نان و یافتن سرپناهی اجاره ای که مرا وا می دارد به گفتن: تفو بر این مسئولین بی لیاقت و جاه طلب که نه علم می فهمند و نه اهل علم و قلم. تاریخ شاید قاضی خوبی باشد در ثبت این موجودات موذی و زاید.
به هر حال خدا را سپاس که به من فهم و خرد و آزادگی بخشید تا لااقل فرصت بارکشی و مدح و جانبداری آن ها را به من نداده است و سربلند و پیروزم هر چند نفس چون تیغ در گلو به آمد شد خود ادامه می دهد و سر تاجوری دارم در آزادگی.
و خرسند به داشتن دوستان زیاد در کشور که مرا و آثار و اشعار مرا می خوانند و کسی لعن و نفرینم نمی کند و مرگ من موجب شادی کسی نمی شود. این یعنی سلطنت واقعی.


مجموعه شعر دلتنگ سروده فاطمه فخری فخرآبادی

دفتر اشعار دکتر فاطمه فخری فخرآبادی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه دلتنگ   اثر فاطمه فخری فخرآبادی



سنگ

صحبت از همدلیِ شیشه و سنگ است هنوز؟!
پای افتادنِ این حادثه لنگ است هنوز؟!

رخ بده زودتر از فرصتِ دل دل کردن
تا نگاهت به من افتاده و منگ است هنوز

من که غارت شده ی روزِ نخستم اما
در تو انگار سرِ حادثه جنگ است هنوز!

مثلِ دریایی و بسیار تلاطم داری
و دلِ ماهیِ در تُنگ؛ چه تَنگ است هنوز

ما به لطفِ تو گرفتارِ جنون گردیدیم
ماهِ در اوجی و این پیر پلنگ است هنوز

گر عتاب از تو کشیدیم ولی خرسندیم
از بدِ حادثه اخمِ تو قشنگ است هنوز

من به اندازه ی یک عمر تو را می خواهم
فرصتی نیست‌؛ نگو جای درنگ است هنوز

بغضِ این آیِنه را بشکن و تردید نکن
صحبت از همدلیِ شیشه و سنگ است هنوز!

فاطمه فخری فخرآبادی



چیزی بگو

چیزی بگو؛ من را از این هم خسته تر کن
رنجِ منِ دیوانه را پیوسته تر کن

سنگم بزن؛ حتی بگیر از من هوا را
اصلا بیا بال و پرم را بسته تر کن

هر چیز می خواهی بگیر از روزگارم
اما به آغوشت مرا وابسته تر کن

ساحل که آرامش نمی خواهد ز دریا
آری به طوفانت مرا دلبسته تر کن

پاییز داری با خودت می دانم اما
چیزی بگو؛ من را از این هم خسته تر کن


فاطمه فخری فخرآبادی













تاریخ ثبت اشعار : 1399/05/01



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

مجموعه شعر انکار سروده فاطمه فخری فخرآبادی

دفتر اشعار دکتر فاطمه فخری فخرآبادی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه انکار   اثر فاطمه فخری فخرآبادی



انکار

مصلحت نیست سخن گویم و تکرار کنم
عشق پیداست؛ نهان نیست که اقرار کنم

دل از این فاصله خون است ولی کو راهی؟!
که بپیمایم و در دیده ی خونبار کنم

چه کند ساحلِ امنی که رقیبش دریاست
با که یک عمر منِ یک تنه پیکار کنم؟!

خصلتِ موج همین آمدن و رفتن اوست
تو دلت بسته ی دریاست که اصرار کنم

با چه رویی غزلِ تازه بخواهم از خویش؟!
واژه ها را به تمنای تو وادار کنم؟!

چشم می بندم و از عشق همین ما را بس
اینکه درگیرِ تو باشد دل و انکار کنم

فاطمه فخری فخرآبادی



تردید

از بوسه هایت زخم بر می داشت، پیراهنِ گل دارِ تردیدش
پیچانده بودی در خودت او را، با جامه ای رعنا به تمجیدش

"زیبا! مرا در دل پریشانی ست؛ کو چاره جز زلفِ پریشانت؟!
بر من قدم بگذار بانوجان! چون بر زمینِ تیره مهشیدش"

وامانده بود از یک جهان بی تو! با چشم هایی بسته پیش آمد
تو چیده بودی بی خبر او را؛ ترسیده بود از بعدِ تبعیدش

از هیچ با هیچی فراتر باز‌؛ صدها سوال و بی جواب اما
یک انتظارِ سخت و کوبنده؛ یک عمر در شک بود تائیدش!

از نغمه های خویش جامانده تا با تو همخوانی کند غم را
سر از گریبان برنیاوردی؛ دیگر چه می کوشی به تقلیدش؟!

باز از کجای قصه برگردد؟! آن دامنِ گل دار پوسیده
وقتی در آغوشِ تو جان می داد؛ آسوده بود اما نبخشیدش...

فاطمه فخری فخرآبادی



سراب

سراب نیست اینکه دیده امت کنار کسی
دگر تمام شد اینکه بمانم به اعتبارِ کسی

کسی گرفت جانِ مرا، هم جنونِ تو را
چه ظلمِ بزرگی! به دار و ندارِ کسی

خدای من شده بودی و من مسلمانت
مباد آنکه تو باشی خدا و یارِ کسی

به آتش نمرودها فتادم و می دانم
زِ عشق بر نیامده باشد نگاهدارِ کسی

به دستِ خدا می سِپاری ام حالا؟!
که دست های تو تنهاست پاسدارِ کسی

همیشه دستِ قضا بسته بوده دست تو را
دوباره دستِ قضا داده غم به روزِگارِ کسی

به وقتِ بی قراری ام اما دعای من این است
خدا کند که نباشی، تو بی قرارِ کسی


فاطمه فخری فخرآبادی



ماهِ کامل

حرف ها دارم ولی کو گوش های قابلی؟!
بارش باران ندارد بر زَراغِن حاصلی

درد را باید که در خود حل کنی؛ دریای من!
کی؟! کجا؟! آسوده موجی در کنارِ ساحلی

عمق می یابی پس از هر بار طوفانی شدن
شک نکن؛ آرامشی داری اگر، دریادلی

بی توقع باش؛ می خواهی نباشی مثلِ موج
این همه کوبیده در، آخَر ندارد منزلی

در خودت پنهان کن و با غیر از رازت مگو
خنده بر لب می زند هنگامِ غم هر عاقلی

پای حرفت باش؛ عاشق باش اما بی نیاز
در صبوری از خدای خویش تا کی غافلی؟!

در دلِ دریاچه کی تصویرِ تو کامل شود؟!
بس کن این چشم انتظاری را؛ تو ماهِ کاملی

فاطمه فخری فخرآبادی




تاریخ ثبت اشعار : 1399/05/01


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

مجموعه شعر آوار سروده فاطمه فخری فخرآبادی

دفتر اشعار دکتر فاطمه فخری فخرآبادی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه آوار اثر فاطمه فخری فخرآبادی



آوار

وسعت پرواز می خواهم ولی
بی تو حتی آسمان دیوار داشت

در درونِ خانه حتی پنجره
در خودش تصویری از آوار داشت

عشق ویرانگر نبود اما نشد
خانه ام بر ریختن اصرار داشت

درد یعنی هرگز و اما... اگر
درد یعنی شایدِ بسیار داشت

حرف ها دارم درونِ سینه ام
شعر اما لکنتی بیمار داشت

فاطمه فخری فخرآبادی














تاریخ ثبت اشعار : 1399/05/01


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

مجموعه شعر لبخند سکوت سروده لیلا شامخی صابر

دفتر اشعار لیلا شامخی صابر مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه لبخند سکوت    اثر لیلا شامخی صابر


 کاش...

تو یک لبخند ازمن جلوتری
ومن یک سکوت ازتو عقب تر
کاش درسکوت می خندیدی،
و کارم این نبود:
درلبخند گریه کردن!


لیلا شامخی صابر





صعودازعشق

من یک پرنده بودم،
اما شعرِ پرواز در وسعت کوچک صدای من نمی گنجید!
قفس خانه ام بود و نگاهِ تو دنیای آسمانی من.
دررابازکن
رهایم کن
راه باغ رانشانم ده
اما نه....
من بجز بلندای عشق تو برهیچ قلّه ای صعود نخواهم کرد!
و بجز آغوش تو امنیت پروازی نخواهم داشت.
قفس جذابیت مهربانی های توست
که مرا تا ابد اسیر احساست می کند...


لیلا شامخی صابر




نارنجی

درنیمه راه زندگی
ازغروبی گذر می کنم که یاد طلوعش را باد برده
کاش زیر این نور نارنجی،
دلم می گرفت و فشرده می شد
به همان شدتی که آغوشم حسرت نوازش داشت!
من حجم عشق این ترانه را به آفتاب تو هدیه می دهم
غروب نکن ای دوست...

لیلا شامخی صابر















تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/18



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد

مجموعه دلنوشته صدای برف به قلم لیلا شامخی صابر

دفتر اشعار لیلا شامخی صابر مجموعه متن ادبی و دلنوشته


مجموعه دلنوشته صدای برف به قلم لیلا شامخی صابر



این پایان قسمت نیست!


تو نمی دانی چه می گویم
نمی خوانی زچشمانم که بیرحمانه می گریند
چه حاصل شدبه دستانم که درگرمی دستان تو می سوزد؟
چنین عشقی به باورنیست.
همان وقتی که بی تقصیر ز راه عشق جاماندی، کسی همراه و یاور نیست!
بروتاسرکنم باخلوتم تنهایی شبهای فردا را
برو تادیگری گیرد سراغ قصه ی مارا
نپرس ازمن چرا خوکرده ام دراین حصارتنگ سرسختی
پریشان خانه ی قلبم
شده تاریک وبی فانوس
دراین غمخانه نوری هم اگرپیدا شود لَختی، به هرلفظی شود معنا بجز مفهوم خوشبختی!
نپرس ازمن چرا خوکرده ام دراین حصارتنگ سرسختی
که از خوش باوریهایم چنین افکنده درکنج خرامانم
تواز درک سخنهایم چه می فهمی؟"نمی دانم!
خیالی نیست.
این پایان قسمت نیست.
اگرچه خسته ام ازهرحدیث وحرف تکراری
اگرچه سخت تنهایم دراین آشفته بازاری
گریزانم زدلتنگی، دل آزاری
کسی آید که باحسّم درآمیزد
به همراهم به اوج قله پرواز بگریزد
خیالی نیست
این پایان قسمت نیست.

لیلا شامخی صابر


برگریزان

پاییز فقط یک باد بود که به موهایم وزید ورفت...
وماه کاملم را ناتمام گذاشت!
وآن درخت زندگی من بود که برگریزانش هوای عاشقی می داد...
و حالاروی تکه های خودم قدم می زنم تا شاید دلم را زنده پیدا کنم و با امید دیگری به آن درخت بیاویزم...!


لیلا شامخی صابر



صدای برف

قلبِ خموش برای عشق می تپد
وسکوتی که دربلندای غرور می شکند...
"دراین تقلای پس وپیش به مویی بندم!"
من محبوس باورخویشتنم
باوری که با نگاه بیان نخواهدشد، که اگرشود جرات رسوایی دارد!...


لیلا شامخی صابر




تاریخ ثبت : 1399/04/18



سرقت ادبی از این مجموعه   پیگرد قانونی  دارد

مجموعه شعر راه سروده راحله غضبانی

مجموعه شعر دفتر اشعار راحله غضبانی آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه راه    اثر راحله غضبانی


جرعه نگاهی

هر وقت بگویی و بخواهی بشود
دل مست به یک جرعه نگاهی بشود

لب را نگشودم و تو خواندی همه را
یک روح و دو جسم گاه گاهی بشود

دل شاد به یک خنده‌ی دلدار شود
شب روشن از آن چشم سیاهی بشود

تاریک شود روز به دور از نگهت
دل غمزده از حسرت و آهی بشود

از کوه شود کاه بسازی روزی
هم معجزه‌ای با پرکاهی بشود

از خلد براندش به زمین آدم را
چون خوردن یک سیب گناهی بشود

دل چونکه به پادشاه خوبان گرم است
پیروز به لشکر و سپاهی بشود

راحله غضبانی



چه کسی؟

بر سر عشق چه آمد چه شد آن گفت و شنود
چه کسی مهر و تولای دلش را بربود

در شب تار نتابید چو مهتاب دگر
از چه در بستر احساس من امشب نغنود

دل مجنون شده‌اش در پی لیلای که شد
دلپریشانی و بی تابی او  بهر چه بود

چه کسی نقش مرا پاک نمود از دل او
چه کسی تشنه‌ی احساس مرا سیر نمود

آن که از عشق دلم شعر و  غزلها می گفت
از برای چه کسی جز دل من شعر سرود

با دل عاشق شدم و دست وفا دادم حیف
خنجر تیز جفا آمده بر سینه فرود

آتش عشق به دوری نشود سرد و خموش
می‌شود خاطره‌ها را مگر از یاد زدود


راحله غضبانی



تنهایی

درد و رنج بی کسی ما را پریشان می‌کند
چشم دل را درد تنهایی چو گریان می‌کند

می‌روم پیش خدا باید بدانم آخر او
درد تنها بودنش را با چه درمان می‌کند


راحله غضبانی




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/16



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد


راحله غضبانی

دفتر اشعار راحله غضبانی شاعران کانون شعر ایران






خانم راحله غضبانی



- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد   1359/10/06  

- تحصیلات : کارشناسی ارشد مدرس دانشگاه و مدیر شرکت گردشگری

- تخلص : راهِل


جهت رویت اشعار ثبت شده  اینجا  کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
با توجه به علاقه فراوانی که به طبیعت و طبیعت گردی (البته از نوع مسئولانه دارم) اکثر شعرهای من رنگ و بو و حال و هوای طبیعت داره و چند تا از اشعار هم با مفاهیم محیط زیستی و با رسالت آگاهی دادن در خصوص محافظت از طبیعت سروده شده.
راهِل به معنی جهانگرد خانم، تخلص اینجانب در اشعارم هست که از اسمم گرفته شده یا شاید بهتره بگم از روحیه و علاقه من به سفر و تنوع و کسب تجربه‌های جدید گرفته شده و در بسیاری اشعار، چه با مفهوم سفر دنیوی و چه سیر و سلوک معنوی از آن استفاده شده
من یک زن متولد دی با همان احساسات زنانه سرشار هستم و تاثیرش را در اشعارم نمی شه نادیده گرفت. 

مجموعه شعر بعد از او سروده مهدی دهاقین

دفتر اشعار مهدی دهاقین مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه  بعد از او    اثر مهدی دهاقین



ساده نیست

بارِ رفتن بسته ام  اما کسی آماده نیست
هیچکس پابند آن قولی که قبلا داده نیست

چون قطاری عمر را هم صرف رفتن کرده ام
تازه فهمیدم کسی در انتهای جاده نیست

اینکه گاهی مینشینم اینکه گاهی می روم
قصهٔ پیری که از دستش عصا افتاده نیست

هرکسی از دوستی دم زد که نامش دوست نیست
هر گلیم پاره ای روی زمین، سجاده نیست

آه دنیا آنچه با من کرده ای حقم نبود
پاسخِ عمری وفا ای بی وفا قلاده نیست

ساده می گویم به زودی قید او را میزنم
ساده می گویم ولی آنقدرها هم ساده نیست

مهدی دهاقین



رقیب

بوی دستان تو را داشت گریبان رقیب
بی جهت نیست که شهری شده خواهان رقیب

آمدم در پی آغوش تو اما دستم
از بد حادثه افتاد به دامان رقیب

با خیال تو قدم میزنم و میبینم
ناگهان باز رسیدم به خیابان رقیب

اینکه با او سر یک میز نشستی تلخ است
تلخ تر، اینکه شدی خیره به چشمان رقیب

آتشم می زند این کوچه نمرود پرست
آتشی که شده امروز گلستان رقیب

قَسَمت می دهم از پنجره یک بار مرا..
قَسَمت می دهم اینبار، تو را جان رقیب


مهدی دهاقین



بهارِ دلتنگ

بهار امسال سمتِ شهرِ ما کمرنگ می آید
بهار امسال می آید ولی دلتنگ  می آید

من آن دیوانه ای هستم  که بی آزار می گردد
ولی از کودکان کوچه سمتش سنگ می آید

خرابی های خوارزمم که بینِ کوچه بازارش
صدای چکمه های پادشاهی لنگ می آید

برایم در مصلایی سخن از صلح می گویند
که از گلدسته اش بانگِ اذان جنگ می آید

به امیدِ رفاقت، دوستانم را عوض کردم
ندانستم خیانت می رود، نیرنگ می آید


مهدی دهاقین




بازی

طاقِ ابروی تو با محراب بازی می کند
تارِ موهای تو با مضراب بازی می کند

تا نگاهت پشتِ قابِ پنجره می ایستد
بوسهٔ باران به روی قاب بازی می کند

هرکجا چشمان تو صیاد باشد ناگهان
ماهیِ بیچاره با قلاب بازی می کند

ماه من!!! گاهی میایی گاه پنهان میشوی
عکسِ زیبای تو با مرداب بازی می کند

خاطراتت می رود با کودک رویای من
روی تاب گیسوانت، تاب بازی می کند

در شب تاریک من، فانوس سوسو می زند
در شب تابان تو، مهتاب بازی می کند

پشت دریا ساکن شهری و اینجا بعد تو
یک نفر با قایق سهراب بازی می کند


مهدی دهاقین




وقت رفتن

وقت رفتن بود اما مثل من تنها نبود
وقت رفتن تازه فهمیدم دلش با ما نبود

خواستم با خاطراتش سرکنم اما نشد
فکر کردم چاره ام تنهایی است اما نبود

نامه اش می گفت می آید ولی شک داشتم
نامه اش می گفت... اما پای آن امضا نبود

قلب من در سینه چون لبهای ماهی می تپد
گرچه این آغشته در خون قسمتش دریا نبود

با خیالش سالها شب زنده داری کرده ام
لیلة القدری که دیگر قابل احیا نبود

ما که عمری رابه پای مهربانی باختیم
سهممان چیزی به جز بی مهریِ دنیا نبود

مهدی دهاقین




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/14



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد


مهدی دهاقین

دفتر اشعار مهدی دهاقین آثار شاعران کانون شعر ایران



آقای مهدی دهاقین


- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- تحصیلات : لیسانس معماری

- متولد : 1363/09/30    کرج

 جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر   اینجا  کلیک کنید



مختصری از زبان شاعر :

علاقه مند به شعر و خوشنویسی

مجموعه شعر شبانه ها سروده بهاره مرادنژاد

دفتر اشعار بهاره مرادنژاد مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه  شبانه ها    اثر بهاره مرادنژاد



گذشته

گمگشته یی در ناکجا آباد بودم
من عابری که برده نام از یاد بودم

من رنجِ موجی در تلاطم های دریا
من ماتم و آوازِ قو در باد بودم

میخواستم از چشمِ مردم دور باشم
از ظلمِ آدم ها پر از فریاد بودم

هرگز کسی مانند من تنها نمیشد
در اوجِ سختی های خود فولاد بود

با زخمِ باقی مانده یی از هر تبر هم
اردیبهشتی سبز در مرداد بودم

از کودکی با واژه و شب خو گرفتم
با شعر و غم سر کردم و آزاد بودم

حالا چرا صبرو قراری نیست با من؟
من که پریشان خاطری دلشاد بودم

بهاره مرادنژاد




اندوهِ شب

تمامِ شب دو چشمِ تا سحر بیدار می خواهم
سکوتِ خانه و یک کاغذ و خودکار می خواهم

از آشوبی که برپا می شود در شهر بیزارم
کنارِ پنجره  تنهایی و سیگار می خواهم

دلم می گیرد و از قاصدک هایی که در راهند
خبر از آن دو چشمِ مستِ لاکردار می خواهم

دقیقاً لحظه یی که دارم از اندوه می میرم
کنارِ امنِ دریا وعده ی دیدار می خواهم

بیا و شعر شو،  با آن نظر بازیِ معروفت
من از آن چشم های لعنتی اقرار می خواهم

بپرسم مثلِ سابق بویِ باران می دهد دستت؟
بفهمی از دو دستت عطرِ شالیزار می خواهم

غریبه نیستی با من چه پنهان دردِ دیرینم
به رسم عشق و شیدایی تو را بسیار می خواهم


بهاره مرادنژاد










تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/07



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد


مجموعه شعر بی برگ و باری سروده بهاره مرادنژاد

دفتر اشعار بهاره مرادنژاد مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه بی برگ و باری    اثر بهاره مرادنژاد




شاعرانه

بغض و غمِ عاشقانه را می فهمی؟
شب گریه ی بی بهانه را می فهمی؟
از خنده ی چشمِ روشنت می ترسم
ترسیدن شاعرانه را می فهمی؟

بهاره مرادنژاد



جنون

درونش دختری کز کرده غمگین است
درونش دختری محتاج تسکین است
خودش را داده دست قرصِ خواب آور
جوانی که دلش دارالمجانین است


بهاره مرادنژاد



پائیز

ما وارث اشک و گریه در پائیزیم
با کوچه و بویِ نم به هم می ریزیم
باران که به شوقِ شعرمان می بارد
از واژه و استعاره ها لبریزیم

بهاره مرادنژاد


دوری

دلبسته به شعر و کُنجِ عُزلَت بودیم
در حسرت یک خیال راحت بودیم
دلتنگ شدیم و بین مان دوری بود
ما تشنه ی یک سلام و صحبت بودیم


بهاره مرادنژاد



زاگرس

تا برگ بلوطِ پیر افروخته شد
کاشانه ی امنِ جوجه ها سوخته شد
در شعله ی  داغِ زاگرس ماندم با
چشمی که به دست آسمان دوخته شد

بهاره مرادنژاد



فصلِ عاشقی

از کوچه ی متروک ما هر وقت رد می شد
چشمِ من آئینه شدن ها را بلد می شد

پائیز بود و فصلِ طولانیِ باران ها
فصلی که عشقش در دلم حبسِ ابد می شد


بهاره مرادنژاد







تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/07



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد

مجموعه شعر عهدشکن سروده فاطمه فخری فخرآبادی

دفتر اشعار دکتر فاطمه فخری فخرآبادی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه عهدشکن   اثر فاطمه فخری فخرآبادی


عهدشکن

در آینه تصویر کسی جز خود من نیست
حتی اثری از غمت ای عهد شکن نیست

یک عمر تماشای تو آموخته من را
در عشق کسی همقدم و رتبه ی زن نیست

گفتی که قوی باش‌؛ قوی بودم و رفتی
در ضعف تو و قوت من جای سخن نیست

گفتم به تو آن روز که این عهد شکستی
زن را به جز آغوش تو ای مرد وطن نیست

خندیدی و از عطر تو آکنده شد این شهر
از عطر تو آکنده نباشد که عَدَن نیست

ای شعر ببین عاقبت خیره سری را!
از هر چه که گفتی به جز آن عشق کهن نیست

هرچند که پنهان نشد از شعر غمت؛ باز
در آینه تصویر کسی جز خود من نیست.

فاطمه فخری فخرآبادی



آشفته

آشفته ام اما به طوفان دعوتم کن
زلفم؛ به احوال پریشان دعوتم کن

در سینه ام آتش فشانی خفته اما
گاهی به فریادی خروشان دعوتم کن

حالا که دست دیگران افتاده باغت!
لطفا به فصل برگ ریزان دعوتم کن

بشکن سکوت سرد و سنگین را؛ عزیزم
چیزی بگو؛ من را به باران دعوتم کن

گفتی سرانجامی ندارد عشق و رفتی
برگرد و بی اندوه پایان دعوتم کن

فرقی ندارد سهم این دیوانه رنج است
آشفته ام اما به طوفان دعوتم کن


فاطمه فخری فخرآبادی



برگرد

برگرد و یک بار دگر در فال من باش
یک عمر نه؛ یک روز تنها مال من باش

تا پر بگیرم کنج آغوش تو؛ برگرد
یا لااقل در خواب هایم بال من باش

آشفته حالی های من رسواترم کرد
ای غیرت مردانه؛! بازم شال من باش

بعد از تو رنگ از روی دنیایم پریده
برگرد و چون رنگی ترین آمال من باش

افعال بعد از تو بعیدند از تحقق
برگرد و امکان خوش هر حال من باش

چیزی نمی خواهم؛ فقط گاهی سراغی
وقتی که عمدا نیستم، دنبال من باش


فاطمه فخری فخرآبادی




راز شورانگیز

می شِکافم روزی آخَر سینه ی لبریز را
می کِشم بیرون از آن، این رازِ شورانگیز را

عشق را با هر چه در من سال ها زندانی است
هم تو را، هم خویش را، هم این غمِ خونریز را

دست بر می دارم از صبری که حقِّ من نبود
قدر می دانم پس از این فرصتِ ناچیز را

برزخ آری می رسد روزی به پایان، غم مخور
باز باور می کند این باغ، رستاخیز را

می رِسانم تا بهارِ سبزِ چشمانِ تو باز
ریشه های محکمِ جامانده در پاییز را

بوسه ای پیغمبرم را باز کافر می کند
عشق رسوا می کند پیراهنِ پرهیز را

کشورِ بی لشکری هستم که با دستانِ خویش
رخصتِ کشورگشایی می دهد چنگیز را

باز هم قربانیِ رسوایِ این میدان زن است
فاتحِ مغرورِ من! گردن بزن تبعیض را

لحظه های آخَرست و باز مِن مِن می کنم
تا بگویم با تو اسرارِ دلِ سرریز را

دوستت دارم و می دانم که می فهمی خودت
معنیِ شرمِ نگاه و لکنتِ یکریز را


فاطمه فخری فخرآبادی



ناگهان

دل از من برد و با ما بهتران رفت
خدایم بود و با آن کافران رفت

برایش امنیت جایی دگر بود
پرید از بامم و با دیگران رفت

درونِ لحظه ای گنجانده بودم
جهانم را ولی او بی امان رفت

مرا از رنجِ رسوایی چه غم بود؟!
که از آغوشِ من او مثلِ جان رفت

گمانم حرف هایش منطقی بود!
دگر عاشق نبود او بی گمان، رفت

نمی دانم چه شد؟! تقدیر این بود؟!
خرامان آمد اما ناگهان رفت


فاطمه فخری فخرآبادی




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/01



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

فاطمه فخری فخرآبادی

دفتر اشعار دکتر فاطمه فخری فخرآبادی شاعران کانون شعر ایران





خانم فاطمه فخری فخرآبادی



- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد   1366/3/6   اصفهان

- تحصیلات : دکترای شیمی گرایش معدنی


آثار متشر شده :


    

مجموعه شعر کلاسیک با نام رد پای تو
کتاب رد پای تو مجموعه شعر کلاسیکی است که در سال 1398  توسط انتشارات نزدیک تر به چاپ رسیده است. این کتاب در دو دفتر دیوانگی و آشفتگی متولد شده و شامل 48 شعر کلاسیک و عمدتا غزل  عاشقانه است.
عشقی که رد پایش سرآغاز دیوانگی ها و آشفتگی هایی در زندگی شاعر بوده؛ گاه جنون و سرمستی و گاه آشفتگی را مهمان واژه واره های دلی بی قرار ساخته و بی گمان شاعر هر چه دارد از او و برای اوست.
شماره کتابشناسی ملی: 5969683



جهت رویت اشعار ثبت شده  اینجا  کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :

خواستم از جهان سهمی بردارم به اندازه ی دلم؛
که شعر آمد و تمامم را گرفت
حالا هر گاه می خواهم بگویم چیستم؟!
غزلی می چکد از دلتنگی ام...
می پیچد به پای آرزوهایم
و سُر می خورد از دلم به آنجا که مقصد تمام شعرهای من است...
عشق!!!
همین قدر ناشناخته
و همان قدر ناگفته

مجموعه شعر او می رسد آخر سروده امیرمحمد خیربین قاضیانی

دفتر اشعار امیرمحمد خیربین قاضیانی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه او می رسد آخر   اثر امیرمحمد خیربین قاضیانی




او می رسد آخر

دل دل نکن ای دل که روزی می رسد آخر
پایان این آشفتگی با دیدن دلبر

موی پریشان سر من قصه ای دارد
دیگر ندارم شانه ای از شانه اش بهتر

عمری گذشته باز هم عمری اگر باشد
جز فکر آن لیلی نمی آید کسی در سر

از حال تب دار من اما غصه ها دارد
اسطوره ی صبری به نام حضرت مادر

طاقت ندارد تا ببیند تک جوانک او
در روبروی چشمهایش می شود پر پر

دیگر قلم در دست های من نمی رقصد
از بس نوشتم دلبر و دلبر در این دفتر

با اینکه عمرم رفت اما باز می گویم
دل دل نکن ای دل که روزی می رسد آخر

امیرمحمد خیربین قاضیانی



لعنت

ببین مرا که شدم سوژه ای برای رمان
چقدر ساده شکستم کنار خنده ی تان

عجب بهانه ی خوبی چه بی هوا گفتی
تو عاشقی و ولی می دهم برایش جان

چه درد های عجیبی چه قلب رنجوری
چه اضطراب بدی بعد دیدنت با آن

تو ظالمانه مرا بعد سالها کشتی
خدا کند ندهی جرم عشق را تاوان

و لعنتی ابدی نذر آن کسی کردم
که چشمهای مرا کرده دم به دم گریان

دعا بکن که مرا زود تر کفن بکنند
که درد های تنم بعد تو نشد درمان

امیرمحمد خیربین قاضیانی




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/06



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات