به نام خداوند مهرآفرین

به وبسایت کانون شعر ایران خوش آمدید

مشاهده شرایط و قوانین

شاعران کانون شعر ایران

.... ....

بخش های اصلی

..... ..... ... ...

وبسایت رسمی کانون شعر ایران

رضا رضی پور

شاعران کانون شعر ایران





آقای رضا رضی پور


- عضو رسمی و مشاور کانون شعر ایران

- متولد  تبریز  1335/03/31


آثار :

1_ مجموعه شعر کلاسیک ( وقتی که مه گل می کند ) چاپ اول نشر شانی
چاپ دوم _ انتشارات حکیم نظامی گنجوی
2_ مجموعه شعر سپید ( سوت همیشه نشانه ی بی خیالی نیست ) انتشارات نشر آثار برتر
3_ ترجمه گزیده شعر دومان اردم ( کافه خورشید )
4_ ترجمه گزیده شعر واقف صمد اوغلو از شاعران جمهوری آذربایجان ( غم ها شبیه هم نیستند )
 خوشنویسی تا مرحله ممتاز  سال 66_ گذراندن دوره انجمن سینمای جوان تبریز سال 64
دنبال کردن عکاسی



جهت رویت اشعار شاعر   اینجا   کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
شعر با من و من با شعر زندگی می کنیم
من نمی دانم شبیه چیستم
از کدامین کهکشانم کیستم
سالها در شعر هایم زیستم
باورم کن من زمینی نیستم



مجموعه شعر ممنوعه سروده سعید کاظمی آرپناهی

دفتر اشعار سعید کاظمی آرپناهی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه عهدشکن   اثر سعید کاظمی آرپناهی


گمشده

گمشده ای در میان دفتر شعرم
قافیه به قافیه دنبال تو می گردم
شعر بی جان می شود شعر جان می گیرد
وزنها بالا و پایین می شوند
قلم می لرزد
 دلبری سرکش درمیان کلمات می رقصد
عشوه می آید، ناز می کند، قهر می کند، قلمم را به بازی می گیرد
همه ی شعر را برای خود می خواهد...
بر این اشعار، بر این واژه ها پادشاهی می کند
روی «عین» عشق نشسته «دال» و «لام» را به بازی گرفته....

سعید کاظمی آرپناهی


ماه من

همچو تصویر ماه
در برکه ی خیال من
زلف کج بر صورت ماهت اگر افتد
نقش می بندد
بر صفحه ی دنیا
می نازم من به این تصویر بی تکرار
می نازد دنیا
به این ترسیم بی اغراق...

سعید کاظمی آرپناهی




دلتنگ

دلتنگ که باشی
هر لحظه آوار می ریزد
درد پشت درد
گریه بسیار می ریزد
هرلحظه فکرت با خاطری درگیر است
روی عکسِ بی حس
اشک ناچار می ریزد ...

سعید کاظمی آرپناهی



تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/01



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


مجموعه شعر دلتنگی سروده آذر رئیسی

دفتر اشعار آذر رئیسی مجموعه شعر



مجموعه دلتنگی   اثر آذر رئیسی



کهنگی

دلتنگ که باشی
نفس هایت
بوی کهنگی می گیرد...

آذر رئیسی




قاصدک

نسیم
موهای قاصدک را
نوازش می کند،
آرزوهایم...
که آذینِ
گیسوانش شده اند
به او
می سپارم
شاید در غروبی دیگر
طلوع کنند...

آذر رئیسی



زنانگی

زنانگی
درد می کشد
وقتی زمان نمی ایستد
و تمام دردهای دنیا
درآن متوقف می شوند...


آذر رئیسی



همبستر شب

شب
مادر شعرهایم بود،
از همبستر شدن با دلتنگی
آبستن دردهایم شد...


آذر رئیسی




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/07



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


مجموعه شعر تنهایی سروده آذر رئیسی

دفتر اشعار آذر رئیسی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه تنهایی   اثر آذر رئیسی


تنهایی

ماه من امشب چرا در آسمانت نیستی
پشت غم پنهان شدی در آشیانت نیستی

راستی شاید تورا در خاطرم گم کرده ام
این چنین آشفته ای درکهکشانت نیستی

باز هم با رفتنت شب را پر از غم کرده ای
دل به تنهایی سپردی در جهانت نیستی

با همه قهری و از حرف دلم رنجیده ای
ساربانی خسته ای در کاروانت نیستی

خواستم تنهاییت را با خودم قسمت کنم
آمدم، اما تو پیش میهمانت نیستی

آذر رئیسی



جست و جو

من آن آشفته حالی را شبی باز آرزو کردم
تو را بین تمام خاطراتم جست وجو کردم

شدم لیلا شدی مجنون در این دنیای بی پایان
که شب را در خیال و روز حفظِ آبرو کردم

دوباره چشمهایم را برای دیدنت بستم
برای چشمهای تو، نشستم گفت و گو کردم

نسیمی می وزید آرام در امواج گیسویم
شمیم جان نوازت را شبی مستانه بو کردم

دریغا روزشد، زیباترین رویای شب را برد
برای بودن باتو زمان را زیر و رو کردم

خودم میدانم این رویا دوباره بر نمی گردد
و تنها با غم ودل تنگی ام جانانه خو کردم

آذر رئیسی



کوچ

امشب، پرستوی دلم میل خطر دارد
پاییز در راه است و او قصد سفر دارد

او می رود از لانه و کاشانه اش امّا
یک منتظر بر روز دیدارش نظر دارد

پر میزند در آسمان و اوج می گیرد
شاید که از دیر آمدن قدری حذر دارد

بال و پرش رنجیده شد از باد و طوفان ها
غم بر دلش بارید و او شوری به سر دارد

شب هم سکوتی کرده و چیزی نمی گوید
او در خیالش فکر پروازی دگر دارد..


آذر رئیسی



مرگ

عشق را با یک نفس در سینه زندان می کنم
غصه را بر چهره ام هر لحظه پنهان می کنم

در نگاه عابران خسته از اندوه و درد
چشم های منتظر را خیس باران می کنم

عاقبت در یک شب تلخ زمستان، زیر برف
سختی این زندگی را بی تو آسان می کنم

بد فرو می پاشم اما از غم این سرگذشت
مرگ را با جان و دل در خانه مهمان می کنم

تا ابد در خواب آرام و سکوت سرد قبر
این تن آزرده را با خاک درمان می کنم

آذر رئیسی



برق نگاهت

چشمان تو دریایی از عشق و وفا بود
وقتی نگاهت با نگاهم آشنا بود

کشتی شدم در ساحل پلکت نشستم
جایی که خالی از هیاهو و صدا بود

خندیدی و من مات لبخند تو بودم
گلهای لبخندت مرا راز بقا بود

آنگونه زیبایی که دنیا کرده باور
نقاشی سیمای تو نقش خدا بود

من ماندم و برق نگاه عاشق تو
ماه وجودت پرتویی از ماورا بود


آذر رئیسی


بذرغم

آه، دلتنگی صفای خانه را برچید و رفت
بذر غم را بر دل ویرانه ام پاشید و رفت

من که چون کوهی قوی و رام بودم آخرش
با غرور کاذبش کاهی مرا نامید و رفت

آب و جارو کرده بودم خانه ی دل را دریغ
آمد اما زود در را پشت سر کوبید و رفت

کوچه غمگین شد شبی و رهگذر از اوگذشت
ابر تیره،اشک ماتم بر سرم بارید و رفت

شادمانی چون کبوتر از دلم پر می کشید
غصه آمد خنده را از روی لب قاپید و رفت

آن که روزی عشق را درچشم من تفسیر کرد
باز هم بر قلب من مثلِ جنون خندید و رفت


آذر رئیسی



شبهای دلتنگی

به دیدارم بیا امشب، خیالت را نمی خواهم
و قدری هم مدارا کن، ملالت را نمی خواهم

بیا مهمان قلبم شو در این شبهای تنهایی
برای دیدنت دیگر مجالت را نمی خواهم

بیا تا باز هم در دستهایم دست بگذاری
که بیش از این سکوت بی وصالت را نمیخواهم

کنار پنجره گرچه به یادت قهوه می نوشم
به قدری تلخ بود اما که فالت را نمیخواهم

برای پرزدن می خواهمت تا کوه خوشبختی
در این رویا ولی یک پر ز بالت را نمی خواهم


آذر رئیسی


گله

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از زن غریبیست
که عذاب در نهان را
به فغان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از شب سیاهیست
که سکوت اختران را
به جهان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از نوای سازیست
که هجوم گرگِ جان را
به شبان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از درد عجیبیست
که دوای عاشقان را
به امان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از شعر بلندیست
که جنون شاعران را
به زبان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از درخت زردیست
که نبود باغبان را
به خزان نگفته باشد


آذر رئیسی



همزاد غصه

به من گفتند هیچ از حس یک آدم نمی فهمی
تو بی احساسی از درد و غم و ماتم نمی فهمی
نگفت اما کسی شاید تو هم با غصه همزادی
بجز اندوهِ سخت از خوبی عالم نمی فهمی

آذر رئیسی



تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/01



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد



مجموعه شعر ردپای تو سروده محدثه آشتیانی

دفتر اشعار محدثه آشتیانی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه وارونگی اثر محدثه آشتیانی


روزگار

فرقی میان خوب و بد روزگار نیست
وقتی کسی برای تو چشم انتظار نیست

 سرما که زد به شاخه ی این باغ بی گمان
حتی اگر بهار بیاید بهار نیست

از این جهانِ همهمه بگذر، قبول کن
اینجا دلی برای دلت بی قرار نیست

با روزه ی سکوت زبانم مهار شد
اما دو چشم کافر من روزه دار نیست

اقرار میکنم که‌ دلم پایبند توست
هرچند اعتراف به غم، افتخار نیست

محدثه آشتیانی



یادم رفت

گفتم از خون دلم دم بزنم یادم رفت
لب به لبخند گشودی، سخنم یادم رفت

بس که غم جای تو را در بغلم پر کرده
شیوه ی دلبری ام، اینکه زنم یادم رفت

اهل آغوش توام اهل تو را داشتنم
در حوالیِ تن تو، وطنم یادم رفت

در دلِ آتش این عشق که گیر افتادم
محو چشم تو شدم، سوختنم یادم رفت

رفتی و خاطره هایت نپرید از سر من
هر چه جز عطر تو بر پیرهنم یادم رفت

روز مرگم كه به آغوش تو برمی گشتم
آنقدر هول تو بودم كفنم یادم رفت

محدثه آشتیانی



کجایی

کجایی؟ نیستی! دیوانگی‌ها! های‌وهویت کو؟
شرابی کهنه دارم در بساط خود،سبویت کو؟

زمانی آرزویت بودم این را بارها گفتی
تمام آرزوهای محالم! آرزویت کو؟

بزن بر صورتم باران ، بشوران حرفایم را
که میپ رسد دلم از چشم هایم، آبرویت کو؟

تمام عمر را هر روز دنبال تو می گردم
شبی که‌ بشکند درمن‌طلسم‌جستجویت، کو؟

گرفته عشق هرچند از وجودم پای رفتن را
بگو بال‌ و ‌‌پری که باز برگردم به سویت کو

محدثه آشتیانی



تاریخ ثبت اشعار : 1399/03/25



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


محدثه آشتیانی

دفتر اشعار محدثه آشتیانی آثار شاعران کانون شعر ایران





خانم محدثه آشتیانی

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد :  قم   1368/06/06

- تحصیلات : مهندسی فناوری اطلاعات

- طراحی عکس، گرافیک و چرم دوزی آماتور


جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر  اینجا  کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
شاعر با همه ی ذوق و بداهه های نامنظمش در سال های قبل از شاعری همیشه در رشته ریاضی فعالیت کرده و همه ی علاقه اش در حل معادلات چند مجهولی بوده اما از یک زمان به بعد حس کرد که ریاضی به تنهایی جوابگوی احساس درونی اش نیست و اینگونه بود که زیستن در شعر را آغاز کرد...


فریبا سرعت

دفتر اشعار فریبا سرعت شاعران کانون شعر ایران




خانم فریبا سرعت

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد :  تهران  1362/05/31

- تحصیلات : کارشناسی ارشد مترجمی زبان انگلیسی

- مدرس زبان انگلیسی

- خطاط نستعلیق و کتابت عضو انجمن خوشنویسان ایران



آثار منتشر شده :


  


قلبم تو را می طلبد 1
قلبم تو را می طلبد 2


جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر اینجا  کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
سپاس گویمت که روح مرا به لطافت گلبرگ ها آفریدی
از دوران کودکی همیشه زنگ انشا و ادبیات فارسی برای من بهترین ساعات بود. تمام شعرهای کتاب را حفظ و با خود تکرار می کردم. در نوجوانی شروع به نوشتن دل نوشته هایم کردم و تعدادی محدود را در چند مجله از جمله مجله دنیای جوانان منتشر کردم. با ورود به عرصه جوانی روح شعر نو در من بیدار شد. گاه به یک باره پاسی از شب گذشته از خواب بیدار می شوم کاغذ و قلم به دست می گیرم و بی آنکه حتی فکر کنم می نویسم . گاه با شنیدن خبری خوب و گاه با شنیدن نغمه غم انگیز یک دوست حسی از درونم مرا دست به قلم می کند. از دید من شعر موهبتی الهی است که به یکباره در ذهن و دل جاری می شود. آرزوی من زندگی مملو از نغمه های خوش برای بشریت است. باشد که هیچ چشمی نگرید جز برای شادمانی.

مجموعه شعر وارونگی سروده نسترن شلت

دفتر اشعار نسترن شلت مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه وارونگی   اثر نسترن شلت


كلید

از گوشه ی چشمی مایوس
برمی دارم آخرین کلیدرا
نگاه مى كنم با گوشه ى دیگرش
به صورت قفل شده ات
چه عبوسانه بسته اى آن را
می ترسد کلید
از مرده کلید های زمین افتاده
می لرزد تنش در دهان یخ زده ات
نگاه‌ می کنم به پاهایم
دست ا‌ز چرخش نگه می دارم
من که هنوز‌‌‌ پای رفتن ندارم!!!
به آرامی
بی صدا
کلید به چشم
من به رختخواب
و‌تو‌ به ذهن آشفته ام برمی گردی ...

نسترن شلت



درد

با گریه می‌خندم
بر لذت دردناک سلول های تنیده در هم
بر سو سوی چراغی که
صورتت را دو نیم می کند
لال وار خیره می شوم
بر کودک تازه به حرف افتاده ی چشمانت
فشار می دهم دستت را
شاید از آن خونی گرم
بر پاهای مرده ام بچکد
من تمام آن لحظه را
در خود می بارم
تا منجی انقراضت در تن شوم
با گریه می خندم
بر لذت دردناک این درد
که تو‌را بارها می رویاند در من ...

نسترن شلت



خارپشت

در آغوشت می‌گریم
و تو فکر می‌کنی این زن
چرا باید در آغوش محبوبش بگرید
روز اعتراف است
من زن نیستم
خارپشتم
خارپشتی که خارهایش
وارونه رشد می‌ کند در تنش
واین پوست این پوست زن
زخم هایش را می پوشاند
مرا بغل می‌گیری
و نمی دانی
هرچه محمکتر در آغوش بگیری
نزدیکتر می شوند به قلبم تیغ ها ...

نسترن شلت




تاریخ ثبت اشعار : 1399/03/21



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

نسترن شلت

دفتر اشعار نسترن شلت آثار شاعران کانون شعر ایران





خانم نسترن شلت

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر، نویسنده و داستان نویس

- متولد :  تهران   1366/03/07

- تحصیلات : لیسانس مترجمی زبان انگلیسی

- مدرس زبان انگلیسی

- مترجم شعر

- چاپ دو شعر در مجموعه سپید سر خط


جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر  اینجا  کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
نسترن شلت هستم 32 ساله معلم و مترجم زبان انگلیسی علاقه مند به شعر و داستان نویسی و قصه گویی کودکان

مجموعه شعر یاد مهتاب سروده آذر رئیسی

دفتر اشعار آذر رئیسی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه یاد مهتاب   اثر آذر رئیسی




چشمان تو

برق چشمان تو شهری را پریشان می کند
رخنه در ایمان مومن یا مسلمان می کند

نقش لبخندت اگر یک روز ننشیند به لب
آسمان فرش زمین را خیس باران می کند

آنچنان قلبم فرو می پاشد از سیلاب درد
بند بند خانه را این غصه ویران می کند

وای اگر ناز نگاهت را نبیند هر شفق
تا فلق دشتِ دلش را چون بیابان می کند

ساز سرنای دلت کوک است و وَرساقی زند
مست و رقصان تن فدای گوهر جان می کند

روزهای تیره و شبهای ظلمت در گذر
هرکه عاشق شد جهانی را چراغان می کند

آذر رئیسی



توهم ها

با کوله باری از توهم ها
تا صبح جای هر دو بیدارم
با چشمهایی دوخته بر در
در حسرت یک لحظه دیدارم

اینجا کنار پنجره بی تو
همصحبت هر بارِ مهتابم
با گریه ای خاموش و دلشوره
با غصه ها در حال پیکارم

حالا میان کوچه های شهر
تنهاترین شبگرد بی تابم
در خاطرات این خیابانها
آواره ای رنجور و بیمارم

درکنج قلبم ساکت و تنها
با یک نگاه خیره می مانم
از این همه نامردی و غربت
برحال خود چون ابر می بارم

گاهی دلم از عشق می گیرد
از داغ تو تب کرده بی خوابم
گاهی دوباره با دو چشم تر
در باغ بی تو لاله می کارم

آذر رئیسی



مرهم

روزی که دستان تو را محکم گرفتم
گویی برای زخم خود مرهم گرفتم

گفتی که با من تا ابد همراه هستی
از گفتن این جمله قدری دم گرفتم

وقتی که قلبت را به قلبم هدیه کردی
پس لرزه ای از لرزه های بم گرفتم

خندیدی و در خنده های من نشستی
در شهر تو کاشانه ای بی غم گرفتم

یک لحظه سُر خوردم به اعماق نگاهت
از اشک چشمان ترت شبنم گرفتم

عهدی که با تو بسته ام در آسمان است
بر جعبه ی اسرار خود محرم گرفتم

آذر رئیسی



سنگ صبور

وقتی که تنهایی دلت یک مرد می خواهد
سنگ صبوری محرم و همدرد می خواهد

هنگام خشم و فاجعه در قلب اقیانوس
یک مرغ طوفان زاد و دریاگرد می خواهد

وقتی به تاریکی و تنهایی گرفتاری
آزاد مردی عاشق و شبگرد می خواهد

مغرور هستند و قوی زنهای با احساس
زن بین قلب و عقل شهرآورد می خواهد

چون تشنه ای تنها در این صحرای بی پایان
تنها فقط یک جرعه آب سرد می خواهد

آه از دلِ وامانده در سلول تنهایی
جان را تهی از عاشق تو زرد می خواهد

آذر رئیسی



ترس

من از چشمان شورانگیز تو بسیار می ترسم
و از دیوانگی های پر از تکرار می ترسم

برای عاشقی و دل سپردنهای پوشالی
در این شبهای تنهایی من از اجبار می ترسم

از این مستی از این عشق و از این دل دادن و کندن
بسان اسب ها از بستن افسار می ترسم

برای شاد و راحت زندگی کردن در این دنیا
ز عاشق بودن و دل بستن دلدار می ترسم

دلم میلرزد اما از غم رسوا شدن حتی
میان واژه ها از گفتن دیدار می ترسم

آذر رئیسی


تاریخ ثبت اشعار : 1399/03/21



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


آذر رئیسی فیل آبادی

دفتر اشعار آذر رئیسی شاعران کانون شعر ایران





خانم آذر رئیسی فیل آبادی

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر و نویسنده

- متولد :   اهواز    1359/11/25

- خانه دار

جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر اینجا کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :

نام من پاییزی(آذر) اما دختری از بهمنم
حرفها و درد و دل هایم را بصورت موزون به زبان می آورم، شاید شعر باشند یا دلنوشته، نمی دانم ...
هرچه هست از اعماق وجودم نشات می گیرند و با آن ها زندگی می کنم
قبلا گاهی می نوشتم ولی بیش از یک سال است که به طور جدی تر شروع به نوشتم کردم و از دلتنگی ها و عاشقانه هایم می نویسم
امید که بتوانم راهی را که در پیش گرفتم به سر منزل مقصود برسانم.

مجموعه شعر گذشته ای که گذشت سروده لیلا شامخی صابر

دفتر اشعار لیلا شامخی صابر مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران




مجموعه گذشته ای که گذشت   اثر لیلا شامخی صابر




لیلاشود

عاشقی نشو ونمایِ دلِ تبدار تونیست،
مرد ره خواهد ازاین درد گذر کردنها

تا نیافتی ونبینی که چه سخت است زمین،
توندانی خبرازصخره، حَذَر کردنها

عاشقی گَه به زمینت زند و گَه به هوا،
درس صبری دهد از، سود و ضررکردنها

تا تو ازصبر به معشوق رسی عید شود،
می رود سیزده ات بعدِ بِدَر کردنها

اینکه خود ازغم این عشق بدانی کافیست،
این وآن را چه لزومیست خبرکردنها

درد عشقی نکشیده چه خبرداری،از
شب رو با گریه وبغضی به سحرکردنها

تا که "لیلاشود"آن دل که بدستش آری،
مرد ره خواهد ازاین درد گذر کردنها.
لیلا شامخی صابر



گل من

چشم درراه توبودم: نرسیدی گلِ من؟
مگر از قلب حقیرم توچه دیدی گل من؟

توچه دیدی که چنین روی به صحرا کردی
چشم غمگینِ مرا لانه ی دریا کردی!

خط بُطلان به همه وعده ودیدار زدی،
وچه ساده به تَنِ پودِ دلم تارزدی

امشب آن عهدقدیم تو بیاد آوردم
که چه ساده همه پیمان تو باور کردم

گلِ من! بازمن و چشم تَرَم در راهیم
همسفر با نفسِ آخرو اشک وآهیم

تاکجا؟ تاکجا فرصت دیدارتو را می یابم
داده ای وعده به بیداری و من درخوابم

خواب رویایی وشیرین، من وتو دست به دست!
هردو از قصه ی هم باخبرو هرچه که هست

لب به لب با تو و با خنده ی مستانه ی تو
با تنِ گرم من و باهمه بیگانه ی تو!

حیف شد، روز شد وخواب گِران آخرشد
شاهدخواب قشنگ من وتو ساغرشد

بازبیداری و دلتنگی و ازچشم تو گفتن
باز امید که روزی بَرِ چشمانِ توخفتن

با دل سوخته ای نام تو را دردکشیدن
درخفا بغض شکستن درخفا نازخریدن

چشم درراه توبودم: نرسیدی گلِ من؟
مگر از قلب حقیرم توچه دیدی گل من؟

لیلا شامخی صابر



قرارسرنوشت

زمانه بامنه رسواقراری اینچنین دارد،
که هرلحظه روانم رابه دشنامی بیازارد

چنانم روزوشب طی شدبه سختی درکنارغم
که ذهن آدم وحوا، توانش نیست بشمارد

توان وزوربازورفت، چه شبهاازکف فرهاد
که شیرین عشقِ پاکش را به دست تیشه بسپارد

دگرتاب درنگم نیست که عمری درغفابگذشت
هم او درکار ما مانده، عجب صبری خدادارد!

کشیدم بارسختی ها به تنهایی دراین دنیا
کنون خسته تنم خواهدکه بارش برزمین آرد

چه بیهوده تلاشی بود: رهایی ازغمِ تقدیر
ندانستم فلک بامن،سرِسازش نمی دارد

نفوذ قطره ی احساس، به روی سنگ سیمانی
که جنسِ قلب آدمهاست، گلِ بابونه می کارد!

دراین دنیای وانفسا، که روزِمرگ خوبی هاست،
نگاهم رازِ دیرینش به چشمان که بسپارد

زدم برچهره ی غمگین، نقابی از رضایت، تا
مبادا چشمِ نامحرم خیال هرزه پندارد

اگردرد دلی کردم، گلایه درخورِمن نیست!
زمانه با من رسوا قراری اینچنین دارد ...

لیلا شامخی صابر




برنگرد

دست هم تکان ندادی و ....رفتی!
بغضم شکست و دردلم تِرکید
آسمان دلش به حالم سوخت
ابری فرستاد و بر تَبَم بارید


اشتباه بود آن مسیر که تو را
به دورترین فاصله فرامی خواند،
تو رفتی اما پِیِ همان راهی،
که همیشه تو را ز من جدا می خواند.


به چشمهای بارانیم قسم خوردم،
اگر از راهِ رفته برگردی،
هم اعتبار"عشق" را زمین زده ای،
هم به من هم به آسمان جفا کردی!

بعدِ تو نه اشک میماند و نه دلتنگی
نه پاییز، نه زمستانِ غمگینی
دوباره بهار به قلبم جوانه خواهد زد
نشان به نشان:"همین شکوفه که می بینی!"

لیلا شامخی صابر



سفر

تو می روی بی اعتنابه این دل خراب من
بدرقه می کند تورا چشم پرالتهاب من

تو می روی و رفتنت نگشته محو باورم
هوای عاشقانه ات هنوزمانده درسرم

بعدِ تو ازشب دلم، دگرشهاب رَدنشد
حریف گریه های من کسی نبود، سَد نشد

نه دوری ازمقابلم، نه درکنارمی هنوز
دراین تلاطمِ حضور، به حیرتم شبانه روز

بعید می نمود اگربه کوی تو رسیدنم
محال ترازآن شده، تو را دوباره دیدنم!

تو می روی و من هنوزبه خطِ بسته می دوم
چراغ رفتنت شده، همان ستاره شَبَم

چه دلخوشی به عالَمی که خسته از"من" ومنست!
چه درد بی نهایتی به استخوان این تَنَست!

چه ماندنی، چه رفتنی،"سفر"چگونه دشمنی؟
به جان عشق عاشقان هماره زَخمه می زنی

کنون من و مرام تو براین بساطِ کهنگی
که ماندنم بدون تو، نه مردن است نه زندگی

قسمت نشدکه عشق خود فداکنم به پای تو
قسمت نشد بمانی و شوم من آشنای تو

تو چشمه سارحسرتی به عمق درد و دوریم
شکسته قایقی هنوزبه ساحل صبوریم

برو که ساززندگی، به میل ما نمی زنند
تمام گفته های تو حدیث کهنه منند

برو که دست سرنوشت کنون شده پناه تو
توهم مقصری عزیز"همین سفرگناه تو!"

لیلا شامخی صابر





تاریخ ثبت اشعار : 1399/03/21


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

لیلا شامخی صابر

دفتر اشعار لیلا شامخی صابر شاعران کانون شعر ایران





خانم لیلا شامخی صابر

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر و نویسنده

- کارشناس ارشد روانشناسی

- آموزگار و مشاور تربیتی وتحصیلی

- متولد تهران در ماه اسفند


جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر اینجا کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :

"من لیلا هستم...ماناترین واژه ازتعریف عشق!
متولدماه کامِل اسفندم با کوله باری از خاطره بردوش. نگاه پر لطف خداوند شامل ذوق ذهنم شده تا هرازگاهی از دل و از دنیا و ازدلشوره و پنداره بنویسم و گاه انتظارم از زندگی را بانوازش قلم بردفتربه تصویر بکشم.
شُغلم آموزگاریست و از تجربه های زندگیم صبوری آموختم و صابرشدم وبه شاگردانم عشق و وفاداری و ادب تعلیم می دهم. در بِداهه گویی وغزل سُرایی و شعرنو شوقی دیرینه دارم و آثاری آماده ی نشرکه بزودی تقدیم لطافتِ نگاهتان خواهدشد با عنوان:
"متن هایم برای تو خواهدماند
شعرهایم برای توخواهد خواند"
زندگی را زیبا می بینم خواه به شادی و خواه به غم! و جهان من خلاصه شده در چشمانِ مهربان دخترم "صوفیا"که خالق دنیای رنگیِ ذهن وقلب منست!
واعتقاد دارم "تا آرامش را به اشتراک نگذاریم، سبز نخواهیم شد"

من همون روز تولد مردم - زهرا شادباش

دفتر اشعار زهرا شادباش آثار شاعران کانون شعر ایران



من همون روز تولد مردم

ننگ یه بی آبرویی با منه
جای داغِ برده بودن رو تنم
من همون عقده ی چندصد سالم
که باید دفن بشم توو وطنم

دستی که انداختی دور گردنم
فکر می کردی حلقه ی دار بشه؟
یا با حرفایی که پشتمون زدن
پدرم  عمری  گرفتار بشه؟

فکر می کردم جای هر آغوشی
که یه عمر ازم دریغش کردن
بتونم پیش تو آروم باشم
تا خوشی های منم بر گردن

آرزوی پدر من این بود
که پسر شم ولی بدآورم
آخه دختر شدم و واسه پدر
من همون روز تولد مردم!

جرم دختر بودنم با من بود
من که از آغوش تو ترسیدم
حالا که اشک میریزن واسه من
بگو جز کنایه چیزی نشنیدم

بگو که چطوری قاتلم شدن
مردمی که خونمو می خوردن
پدری که پاره ی تنش بودم
جلو چشماش کفنم رو بردن


زهرا شادباش
تاریخ ثبت شعر : 1399/03/19

مجموعه شعر شوره زار سروده مریم عادلیان

دفتر اشعار مریم عادلیان مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه شوره زار   اثر مریم عادلیان



جاده نفرین شده

جاده ای نفرین شده ام
همه از من
می گذرند


مریم عادلیان

تنهایی

تنهایی یعنی
بسرایمت
نخوانی ام


مریم عادلیان


عدالت

برای طبقه مرفه 
طبقه می سازد
دستمزدش را
در پایینترین طبقه می گیرد
و هر روز
رو به خدای هفت طبقه
عدالت طبقه بندی را
طبقه
به
طبقه
اشک می ریزد ...


مریم عادلیان


موج

پدرم
موج به موج عوض می شود
قامت خواهرم خم می شود
جهزیه مادرم ترک برمی دارد
این وسط اما من
سهمیه ام را برمیدارم
به دانشگاه می روم
و زیر نگاه تنفر امیز همکلاسیهایم
به این فکر می کنم
زندگی آنها به اندازه ما
مواج است؟!


مریم عادلیان


تنهایی

جنگ‌همیشه فاجعه نیست
گاهی
از بی کسی به جنگ می روی
تا به جای تنهایی
گلوله ای درون قلبت جای دهی
و در قطعه مبارزان
در یادها بمانی


مریم عادلیان


شوره زار

همسایه ما
کشاورز ماهری است
هر روز
روی شوره زار صورت زنش
بادمجان می کارد


مریم عادلیان



تاریخ ثبت اشعار : 1399/03/18


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


مریم عادلیان

دفتر اشعار مریم عادلیان شاعران کانون شعر ایران





خانم مریم عادلیان

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر و نویسنده

- متولد :   شیراز  1360/07/01 

- تحصیلات : کارشناس ارشد زبان انگلیسی

- کتابدار

- کتاب شعر با عنوان « یک قلب سفید بزرگ »

- چاپ مقالات در زمینه زبان انگلیسی

- چاپ کتاب در زمینه زبان  انگلیسی و برق


جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر  اینجا   کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
از سال ۷۴ با نوشتن متن ادبی شروع به فعالیت در زمینه ادبیات کردم که همان سال اولین شعر سپید را نوشتم و تاالان در این زمینه مشغول به نوشتن هستم
سال ۸۴ اولین کتاب خود در زمینه شعر همراه با ترجمه انگلیسی (ترجمه اشعار توسط خودم) را منتشر کردم .
در چندین جشنواره شعر و متن ادبی مقام اول و سوم را کسب کردم

حوریه قادری سه قلعه

دفتر اشعار حوریه قادری سه قلعه شاعران کانون شعر ایران






خانم حوریه قادری سه قلعه

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد : 1375/04/28

- خراسان جنوبی.شهرستان سرایان .شهر سه قلعه

تحصیلات : کارشناسی بهداشت دهان و دندان (کارمند)


جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر  اینجا   کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
من دو سه سالی هست که شعر می گم (غزل) شعر خوندن و شعر گفتن رو خیلی دوست دارم تقریبا می شه گفت اوغات فراغتم صرف اینکار می شه و تنها کاری هست که هیچ وقت خسته نمیشم ازش ..سروکله زدن با کلمات  و حسی که بعد از سردون شعری که خلق کرده باشم از بهتر ین حس های دنیاست برام...
موقع شعر گفتن وارد دنیای دیگه ای می شم و همه چیو فراموش می کنم...
خداروشاکرم که تونستم عضو کوچکی از کانون شعر ایران باشم ...




کاش

کاش بین منو تو فاصله نازل  نشود
عاشقی باشم ودیوانه که عاقل نشود

سرسجاده فقط یادتودر خاطرم است
چه کنم قبله نما سمت تومایل نشود؟

باغم ودرد عجین گشته وجودم انگار
غم تو درد قشنگیست، که شامل نشود

غزل و شعر ردیف است اگر اوباشد
تانباشد غزل وقافیه حاصل نشود

چشم شاعرکش او کشته رقیبان انگار
مژه برهم نزند کاش، که قاتل نشود

حوریه قادری
تاریخ ثبت شعر : 1399/03/17




زلزله ی عشق

رسم بیت و غزل وقافیه برهم زده ای
لرزه برجان من و زلزله ی بم زده ای

دلم از نازکی اش می شکند در غم تو
توبه این عشق من و این دل من غم زده ای

زخمت انگار که کاریست ولی دارویش
بانگاهی به دل غم زده مرهم زده ای

باد می آید ومن دست و دلم می لرزد
واشود روسری ات ،شکر،گره محکم زده ای

لحظه ای هم نشده حفظ کنم چشمم را
توبه چشمان من غم زده ماتم زده ای

زخم تو رد شده از مرز وجودم انگار
تونه تنها که به من ،زخم به عالم زده ای

من خودم سمت قفس می روم ومی دانم
توبه این دام که بسته اس کمی سم زده ای

من به تنهایی و یاد تو قناعت کردم
توچرا طعنه به من وین کمر خم زده ای

گفته بودی که همین کوچه خودش شاهد ماست
عجبا!!برسرهر کوچه تو پرچم زده ای

و خدا گفت که این قلب پر از عشق و وفاست
نکند دست به این خلقت آدم زده ای؟!!...

حوریه قادری
تاریخ ثبت شعر : 1399/03/17




شاه شطرنج

مهره ی شاهی ودل مات نگاهت شده است
عاشق خال لب و چشم سیاهت شده است

لشکری از مژه داری و ولی این دل من
آمده سوی تو سرباز سپاهت شده است

سایه ی این مژه ها بر رخت  افتاده و دل
محو آن دلبری و ناز نگاهت شده است

چه بگویم به دلم تا بتوان از تو گریخت!؟
تا نظر میکنم او باز به راهت شده است

تو به مژگان سیه رخنه به دینم کردی
وای از آن چشم، همان بار گناهت شده است!

دل شکستن گنهت، می شکنی، می گذری
گله ای نیست که این خون مباحت شده است

باز آیی که بمانی، روی اما به شتاب
رفت و آمد روش گاه به گاهت شده است

 همه ی عمر نگاهم به در اینجا خشکید
همه ی عمر من انگار تباهت شده است

 کاش من همچو زلخیا شوم و مژده رسد
گریه بس کن که خدا پشت و پناهت شده است

حوریه قادری
تاریخ ثبت شعر : 1399/03/17



گم شده

دل من بی تو درآشوب جهان گم شده است
همه ی زندگی ام شعر و ترنّم شده است

لب این جام شراب و لب تو مثل هم اند
توببخش بوسه زدم  سوءِ تفاهم شده است

آتش عشق تو هی شعله به قلبم زد ومن
سوختم، ساختم، انگار دل هیزم شده است

مثل آن صاحب مصرم که دلش پس زده شد
پادشاه بوده و محتاح  ترحم شده است

بازمن پشت همان دست که پوچ است زدم
وصل تو هم به گمانم که  توهّم  شده است

مثل آن بچه که با گریه پی مادر بود
دست دل رانگرفتی و دلم گم شده است

دردم این نیست که تو خانه خرابم کردی
دردم این است دلت قسمت مردم شده است

حوریه قادری
تاریخ ثبت شعر : 1399/03/17





حلاج - سمیرا شهیکی

دفتر اشعار سمیرا شهیکی آثار شاعران کانون شعر ایران


حلاج

می گفت زمین را برای تنش دوخته اند
مردی که بقچه به دست
حلاج را به چشمهایش بسته بود
زل می زدم
زل می زدم
به کبودی لبهاش،
به خامی نفرین نشسته در سایه
و به انگشتان کشیده ای
که کشتزار پرندگان
در انتهای آسمان بود
می گفت از آغوشم بگو
و از گلوگاه
که باد را
بر چوبه دار نوازش می کرد
به کری گوشهام
که نعره می خواهم
و بلعیدن
جرعه جرعه
روز هایم را
که این خاک به اشک سیراب نمی شود...

سمیرا شهیکی
تاریخ ثبت شعر : 1399/03/17

و زمین کشتزار زخم است - سمیرا شهیکی

دفتر اشعار سمیرا شهیکی آثار شاعران کانون شعر ایران


و زمین کشتزار زخم است

به گردی خوابی در جغرافیا
و زمین که کشتزار زخم است
برای نماندن آمده بود
برای صلح...
جنگ  می خواست
تن به تن
زنی که جوانیش را دریده بود
 از دیوار می‌گفت
و سردی جنگی
که بر سنگینی دوشش
نیزه پرتاب می کرد
تاب را از خوابگاه
و خواب را بر مژگانش مسموم کرده بود
دولت هزار ساله
زیر پاهاش
و او بامداد سحر گاه جمعه
که در دشتهای تنش
پرسان ،پرسان می خرامید

سمیرا شهیکی
تاریخ ثبت شعر : 1399/03/17

بگو صاف و دریایی بگو - سمیرا شهیکی

دفتر اشعار سمیرا شهیکی آثار شاعران کانون شعر ایران


بگو صاف و دریایی بگو

سپید
سیاه
و مطلقا ممنوع
گره خورده بود
به عمق آرامیم
به کلماتی که جرعه جرعه دهانم را نوشیدند
بگو
بگو صاف دریایی بگو
کجای این جهان صف کشیده اند
دخترکان آبستن...
که غروب کنم هیاهویی درونت را
در دورترین قسمت زمین
بگو مطلقا کجایی جهانی
که در آغوش بگیرم
بردیای خونخوارت را
و بگریانم تمام طلوعهای یکطرفه را...
بگو کجای جهانی؟
یا
زمین گرد است ؟
به گردی تمام عینک های ته استکانی
این روزها
سکوتها آنقدر سرشان را توی لاک خودشان فرو برده اند
مثل افسران از جنگ برگشته ی نازی
بیراهه می روی؟
این دایره قطب نمای استخوان و تن پوسیده و آغوش است .
برگرد
تازه شده ای شبیه رگبار مسلسل به نقطه نقطه تنم 
برگرد
از قانون عجول اجباری ...

سمیرا شهیکی
تاریخ ثبت شعر : 1399/03/17




سمیرا شهیکی

دفتر اشعار سمیرا شهیکی شاعران کانون شعر ایران





خانم سمیرا شهیکی

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر و نویسنده

- متولد :   جیرفت کرمان  1366/11/01

تحصیلات : فوق دیپلم

- نقاشی و تاتر


جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر  اینجا  کلیک کنید



مختصری از زبان شاعر :
من از کودکی علاقه شدیدی به شعر داشتم اشعار حافظ و سعدی و فردوسی رو حفظ می کردم، شعر رو از سال ۷۹ از شهر جیرفت کار کردم و بصورت جدی شعر رو سال ۸۰ شروع کردم تا سال نود بعد از سال ۹۰ تا سال ۹۷ به هیچ عنوان کار نکردم و از عرصه هنر دور بودم شروع دوباره ام از سال ۹۷ بود

شاه نجف - نیما خادمی

آثار شاعران کانون شعر ایران اشعار آئینی و مذهبی دفتر اشعار نیما خادمی


شاه نجف

شاهِ نجف! امیری و عالم گدایِ تو

جن و تمامِ آدمیان مبتلایِ تو

این‌بار هـم درآمده قرعه به نامِ من

در وصفِ تو، غزل بنویسم برای تو

در آسمانِ بخشش و لطف و کرم

خورشید گشته زائرِ صحن و سرای تو

باران و ابر، نزد شما قطره‌اند و بـس

بارانِ عـشق، می‌چکد از این هوای تو

دارالشِفایِ حجت ثانیِ ما رضا

یک شـعبه از کرامتِ دارالشِفایِ تو

دارم یقین که علتِ خلقت تویی علی!

وقتی صدایِ خدایی و او هم‌صدای تو

تو! جانِ جانِ جهانی، علی! علی!

ای جانِ ما تمامِ خلائق، فدای تو

صد سجده اگر که تو بودی، بیش می‌نمود

شیطان به جایِ حضرتِ آدم، به پای تو

گر مَدحِ تو به رویِ زبانم نشسته است

شاعر شدم، که تا بشوم هم‌نوای تو

نیما خادمی
تاریخ ثبت شعر : 1399/03/02

برای تو - نیما خادمی

آثار شاعران کانون شعر ایران دفتر اشعار نیما خادمی


برای تو

خودم را با غرورم می‌گذارم زیر پای تو

تمام واژه‌های دوستت دارم برای تو

دوباره باز، استشمامِ عطرِ چایی و حافظ

تنفس می‌کنم یک بارِ دیگر در هوای تو

من و شعر و تو و فنجان چایی و غزل، اینبار

چه کیفی دارد این شعر و غزل‌ها، با صدای تو

تو هستی بهترین احساس دنیای غزل‌هایم

تمامیِ غزل‌هایم، غزالِ من! فدایِ تو

سرم را می‌گذارم روی پاهای تو می‌خوابم

به امیدی که چشمم وا شود با خنده‌های تو

تو آشوبی وُ چشمت می‌کند آرامِ آرامم

فقط از این دلِ من باخبر تو، باخدایِ تو

عذابم می‌دهد گاهی که اشک شوق می‌ریزی

به آتش می‌کشد این ناله‌ها و گریه‌های تو

نیما خادمی
تاریخ ثبت شعر : 1399/03/02


حال دلم زمستانی است و سرد - نیما خادمی

دفتر اشعار نیما خادمی آثار شاعران کانون شعر ایران



حال دلم زمستانی است و سرد

نگاه کن به من وُ چَشم من که بیمارم

که از نبودِ نگاهِ تو، سخت بـیزارم

تویی مُسَکِّن این اعتیادِ چَشمِ تَرَم

بگیر دست مرا و نده تو آزارم

تمامِ مویِ سرم شد سفید، از دوریْت

گمان نکن که منم مثلِ خودَت بی‌عارم!!

نزن به سینه‌ی من دست رد، نگاهی کن

به این نگاه خراب و دلِ گرفتارم

ببین که خسته شده چشم‌هایم از دوری

ببین که از سرِ شـب تا به حال، بیدارم

شبیهِ عقربه‌ی ساعتی که می‌چرخد

به حالِ چرخش و دائم به حالِ تکرارم

بخر مرا و ببر با خودت از این بازار

نگاه کن به من و حال و روزِ بازارم

نیما خادمی
تاریخ ثبت شعر : 1399/03/02

نیما خادمی

دفتر اشعار نیما خادمی شاعران کانون شعر ایران





آقای نیما خادمی


- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- ویراستار

- تحصیلات : دانشجومعلم مقطع کارشناسی دانشگاه فرهنگیان شیراز

- متولد : 1377/11/17 کازرون

 جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر  اینجا  کلیک کنید



مختصری از زبان شاعر :
بیشتر از شعر، داستان می‌نویسم؛ ولی بیشتر از داستان، شعر می‌خوانم...
با اشعار رهی زندگی می‌کنم و با اشعار اخوان ثالث و هوشنگ ابتهاج از زندگی لذت می‌برم!
چند سالی‌ هست بعد از فراغت از کنکور، شروع به نوشتن داستان و شعر کرده‌ام و در مسابقات ادبی و هنری از سطح شهرستانی تا کشوری شرکت کرده‌ام و افتخاراتی کسب کرده‌ام.
در انجمن‌های ادبی شهرستان‌های رستم و ممسنی و انجمن ادبی حیات شعر شیراز عضو هستم و همچنان فعالیت‌های ادبی‌ام را نه چندان مرتبط با رشته‌ی تحصیلی‌ام به عنوان دبیر کانون شعر و ادب دانشگاه فرهنگیان شهید مطهری شیراز و همچنین صاحب امتیاز، مدیرمسئول و سردبیر گاهنامه‌ی بهار دنبال می‌کنم.

مرداب - حسین طلائی

دفتر اشعار حسین طلائی آثار شاعران کانون شعر ایران



مرداب

مرداب تویی غرق در آغوش توام

من شاخه ی نیلوفر تن پوش توام

جا مانده ز دریا و پریشان شده ای

من ریشه و برگی که فراموش توام

حسین طلائی
تاریخ ثبت شعر : 1399/02/29







حسین طلائی

شاعران کانون شعر ایران دفتر اشعار حسین طلائی






آقای حسین طلائی


- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- تحصیلات : کارشناس برق قدرت (الکتروتکنیک)

- متولد : 1358/11/10 همدان

 

مختصری از زبان شاعر :

از سنین نوجوانی به نوشتن و شعر علاقه ی فراوانی داشتم و دست به قلم بودم.
چون با تکنیک های شعر ( وزن و عروض و قافیه) آشنایی نداشتم به صورت آزاد و دلنوشته مطالبی می نوشتم.
در سنین بالاتر به فکر یادگیری وزن و عروض و قافیه افتادم و در جلسات شعر و کانون شعر همدان (حوزه هنری) شرکت می نمودم.
و به لطف و یاری خداوند توانستم شعر کلاسیک (غزل ،دوبیتی و رباعی) بیاموزم و عضو کوچکی از جامعه ی شاعران معاصر باشم.
در پایان از تمام اساتید و ادیبان گرامی که من را در انجام این امر یاری رساندند تشکر می نمایم.
با تشکر از کانون شعر ایران که حامی شاعران جوان و معاصر می باشد.

مجموعه شعر غبار فراموشی سروده فاطمه اتحاد

دفتر اشعار فاطمه اتحاد مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه غبار فراموشی اثر فاطمه اتحاد


اغما

از چاه بختم انتظار ماه دارم
کم سو شده چشمی که در این راه دارم

شاید به اغما رفته ای، ای بخت بیدار
دستی بجنبان فرصتی کوتاه دارم

هفت آسمان ارزانی خوبان عالم
من حُسنِ یوسف در درون چاه دارم

عمری ست حتی سایه ام از من فراری ست
در سرنوشتم جن و "بسم الله"دارم

دنبال راهی غیر راه مستقیمم
در سر خیالی آب زیر کاه دارم

آنقدر درس از زندگی آموختم که
ظرفیت تأسیس دانشگاه دارم

بگذار آب جوی گردد ، آبرویم
بی عشق از این زندگی اکراه دارم

فاطمه اتحاد


بی خریدار

نه در با تخته جور است و نه گل دلداده ی خار است
که معنای سکوتِ من، رضایت نیست، اجبار است

بیا جلاد دستم را ببُر، انگشت تا آرنج
که حملِ دستهای بی نمک بسیار دشوار است

دلم خون ست، از زخمِ زبان ظاهراً  یاران
خودی دشمن شود،دیگر چه امّیدی به اغیار است

به مویم رحم جایز نیست، از ته تیغ خواهم زد
که هر تارش بدون عشق حکمِ حلقه ی دار است

چه جای سرمه بر چشمی که چشمی نیست دنبالش
دو سنگِ  لعلِ سبزی که،چو ریگی بی خریدار است

بخوان "الحمد" روی گور رویاهایم، این سینه
زیارتگاهِ دلتنگی بدون هیچ زوّار است

تنِ این مرگِ قلبی را مباد اهدا کنید ، آخر
تنم پس می زند، از بس به تنهایی گرفتار است


فاطمه اتحاد


زبان سرخ

وقتی پرستو از سفر آهنگ می زد
آیینه ی شفاف قلبم زنگ می زد

صبرم کفاف یک قدم دوری نمی داد
او حرف، از فرسنگ ها فرسنگ می زد

من چون کبوتر جَلدِ بامش بودم اما...
او طفل بازیگوش و بر من سنگ می زد

عمری زلیخا دست بر دامان و اینبار
یوسف به دامان زلیخا چنگ می زد

من داستان آن گل زردم که عمری ...
با خون دل رخساره اش را رنگ می زد

باشد سر سبزش سلامت یار ما که
با آن زبان سرخ طبل جنگ می زد

" آدم به آدم میرسد ما کوه بودیم "
یک پای این وصلت همیشه لنگ می زد


فاطمه اتحاد


غبار فراموشی

با این که جان دادم ولی جان دارم انگار
در خود هزاران کُشته پنهان دارم انگار

زخم از غریب و آشنا، خوردم همیشه
اطراف خود صدها نمکدان دارم انگار

این روز ها بر در دو چشم خیره دارم
خون در دو مروارید غلتان  دارم انگار

سرما شبیخون زد به مغز استخوانم
در پشت هر فصلم زمستان دارم انگار

شوق پریدن دارم اما بال و پر نه
سلول در سلول زندان دارم انگار

بر من غباری از فراموشی نشسته
خونم که در یک مُرده جریان دارم انگار

هر کس گُلی آورده با خود بر مزارم
باور نمی کردند درمان دارم انگار


فاطمه اتحاد


تماشایی

می سوزم و این رقصِ اسپندم تماشاییست
شمعم که با پروانه پیوندم تماشاییست

وقتی نباشی طرح لبخندِ ژکوندم که
ترکیب اشک و آه و لبخندم تماشاییست

بادم که می خواهی مرا در بندِ خویش، اما
اینکه نه در قیدم نه در بندم تماشاییست

سنگی کنار جاده ام، اما به چشم غیر
این ظاهر همچون دماوندم تماشاییست

راه" والضّالین" و راهِ راستم گُم شد
درگیر بودن با خداوندم تماشاییست

دلبسته ی دنیای وانفسا نخواهم شد
آزادی روحِ هنرمندم تماشاییست


فاطمه اتحاد


زنی دیگر

افتاده ام از بهمنی در بهمنی دیگر
در انتظار روزهای روشنی دیگر

شش ماه من پاییز و شش ماهم زمستان است
اردیبهشتم گم شده در گلشنی دیگر

دارد به زانو در می آید استخوان هایم
ای کاش می رفتم از این تن در تنی دیگر

یک برگ باقی مانده از باغِ تنِ این زن
شاید ببینی بعد از این در من زنی دیگر

گل های بالشت مرا سیلاب اشکم شُست
هر روز از این گلخانه کم شد سوسنی دیگر

دامانم از چنگال حسرت هام صد چاک است
باید که از نو تن کنم پیراهنی دیگر

از پیله ی تنهایی  افتادم به دام عشق
بُردم پناه از دشمنی بر دشمنی دیگر


فاطمه اتحاد


سرخاب

بر سرِ سنگ مزارم دیده پر آب آمده
نوشدارو باز بعد از مرگ سهراب آمده

پای صبر چشمهام آکنده بود از آبله
تا شدم عکسی میانِ سینه ی قاب آمده

دیده ام عمری به راهش رنج بیداری کشید
حیف بی موقع به پلک خسته ام خواب آمده

شاخه ی صبرم ثمر داد، ای دلم دل دل نکن
ماهی آزاد، بی طعمه به قلاب آمده

نبض موسیقی بزن، ای تن در آغوشش بکش
مژده نیلوفر، برقص آ، قو به مرداب آمده

پس چرا خشکیده ای؟ جاری شو ای خون در رگم
روی قرمز کن رُخم، گلگونه سرخاب آمده

"دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت"
عاقبت آرام جانِ روح بی تاب آمده


فاطمه اتحاد


حرف دو پهلو

تا دست بُردی بی امان در بین گیسو
یک گله اسب ترکمن رم کرد در مو

شهد از کدامین گل به لبهایم خوراندی
جای عسل، دارد شراب ناب کندو

در گرگ و میش چشم تو شیری نهان بود
مسخ نگاه وحشی ت شد چشم آهو

شمشیر صیقل داده بود ابروی تیزم
با من چه کردی که، نمی برّید چاقو

پرسیدی از حالم، نوشتم شُکر، امّا
با تو حکایت دارد این حرف دو پهلو

عشق تو احیا کرد جسم مرده ام را
هم سو به چشمم داد، هم قوّت به زانو

بر هر چه درد بی دوا، عشق است درمان
بیهوده می گردد جهان دنبال دارو


فاطمه اتحاد


تاریخ ثبت اشعار : 1399/02/25


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


مجید محبعلی

دفتر اشعار مجید محبعلی شاعران کانون شعر ایران





آقای مجید محبعلی


- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- تحصیلات : کارشناس ارشد مدیریت

- متولد : 1344/07/24


 دو مجموعه رباعی:

1_ دو فنجان تنهایی

2_ هم نفس با تو


مختصری از زبان شاعر :
مجید محبعلی متولد 1344 تهران است . محبعلی تحصیلاتش را در رشته ی مدیریت تا کارشناسی ارشد ادامه داده و 15 سال است که در قالبهای رباعی و غزل و همچنین سپید طبع آزمایی می کند اما  محبعلی در مجامع ادبی بیشتر بخاطر رباعیات صمیمی و زیبایش شناخته می شود.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic