به نام خداوند مهرآفرین

به وبسایت کانون شعر ایران خوش آمدید

مشاهده شرایط و قوانین

شاعران کانون شعر ایران

.... ....

بخش های اصلی

..... ..... ... ...

وبسایت رسمی کانون شعر ایران

مجموعه شعر لبخند سکوت سروده لیلا شامخی صابر

آثار شاعران کانون شعر ایران مجموعه شعر دفتر اشعار لیلا شامخی صابر


مجموعه لبخند سکوت    اثر لیلا شامخی صابر


 کاش...

تو یک لبخند ازمن جلوتری
ومن یک سکوت ازتو عقب تر
کاش درسکوت می خندیدی،
و کارم این نبود:
درلبخند گریه کردن!


لیلا شامخی صابر























تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/18



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد

مجموعه شعر راه سروده راحله غضبانی

مجموعه شعر دفتر اشعار راحله غضبانی آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه راه    اثر راحله غضبانی


جرعه نگاهی

هر وقت بگویی و بخواهی بشود
دل مست به یک جرعه نگاهی بشود

لب را نگشودم و تو خواندی همه را
یک روح و دو جسم گاه گاهی بشود

دل شاد به یک خنده‌ی دلدار شود
شب روشن از آن چشم سیاهی بشود

تاریک شود روز به دور از نگهت
دل غمزده از حسرت و آهی بشود

از کوه شود کاه بسازی روزی
هم معجزه‌ای با پرکاهی بشود

از خلد براندش به زمین آدم را
چون خوردن یک سیب گناهی بشود

دل چونکه به پادشاه خوبان گرم است
پیروز به لشکر و سپاهی بشود

راحله غضبانی



چه کسی؟

بر سر عشق چه آمد چه شد آن گفت و شنود
چه کسی مهر و تولای دلش را بربود

در شب تار نتابید چو مهتاب دگر
از چه در بستر احساس من امشب نغنود

دل مجنون شده‌اش در پی لیلای که شد
دلپریشانی و بی تابی او  بهر چه بود

چه کسی نقش مرا پاک نمود از دل او
چه کسی تشنه‌ی احساس مرا سیر نمود

آن که از عشق دلم شعر و  غزلها می گفت
از برای چه کسی جز دل من شعر سرود

با دل عاشق شدم و دست وفا دادم حیف
خنجر تیز جفا آمده بر سینه فرود

آتش عشق به دوری نشود سرد و خموش
می‌شود خاطره‌ها را مگر از یاد زدود


راحله غضبانی



تنهایی

درد و رنج بی کسی ما را پریشان می‌کند
چشم دل را درد تنهایی چو گریان می‌کند

می‌روم پیش خدا باید بدانم آخر او
درد تنها بودنش را با چه درمان می‌کند


راحله غضبانی




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/16



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد


مجموعه شعر بعد از او سروده مهدی دهاقین

دفتر اشعار مهدی دهاقین مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه  بعد از او    اثر مهدی دهاقین



ساده نیست

بارِ رفتن بسته ام  اما کسی آماده نیست
هیچکس پابند آن قولی که قبلا داده نیست

چون قطاری عمر را هم صرف رفتن کرده ام
تازه فهمیدم کسی در انتهای جاده نیست

اینکه گاهی مینشینم اینکه گاهی می روم
قصهٔ پیری که از دستش عصا افتاده نیست

هرکسی از دوستی دم زد که نامش دوست نیست
هر گلیم پاره ای روی زمین، سجاده نیست

آه دنیا آنچه با من کرده ای حقم نبود
پاسخِ عمری وفا ای بی وفا قلاده نیست

ساده می گویم به زودی قید او را میزنم
ساده می گویم ولی آنقدرها هم ساده نیست

مهدی دهاقین



رقیب

بوی دستان تو را داشت گریبان رقیب
بی جهت نیست که شهری شده خواهان رقیب

آمدم در پی آغوش تو اما دستم
از بد حادثه افتاد به دامان رقیب

با خیال تو قدم میزنم و میبینم
ناگهان باز رسیدم به خیابان رقیب

اینکه با او سر یک میز نشستی تلخ است
تلخ تر، اینکه شدی خیره به چشمان رقیب

آتشم می زند این کوچه نمرود پرست
آتشی که شده امروز گلستان رقیب

قَسَمت می دهم از پنجره یک بار مرا..
قَسَمت می دهم اینبار، تو را جان رقیب


مهدی دهاقین



بهارِ دلتنگ

بهار امسال سمتِ شهرِ ما کمرنگ می آید
بهار امسال می آید ولی دلتنگ  می آید

من آن دیوانه ای هستم  که بی آزار می گردد
ولی از کودکان کوچه سمتش سنگ می آید

خرابی های خوارزمم که بینِ کوچه بازارش
صدای چکمه های پادشاهی لنگ می آید

برایم در مصلایی سخن از صلح می گویند
که از گلدسته اش بانگِ اذان جنگ می آید

به امیدِ رفاقت، دوستانم را عوض کردم
ندانستم خیانت می رود، نیرنگ می آید


مهدی دهاقین




بازی

طاقِ ابروی تو با محراب بازی می کند
تارِ موهای تو با مضراب بازی می کند

تا نگاهت پشتِ قابِ پنجره می ایستد
بوسهٔ باران به روی قاب بازی می کند

هرکجا چشمان تو صیاد باشد ناگهان
ماهیِ بیچاره با قلاب بازی می کند

ماه من!!! گاهی میایی گاه پنهان میشوی
عکسِ زیبای تو با مرداب بازی می کند

خاطراتت می رود با کودک رویای من
روی تاب گیسوانت، تاب بازی می کند

در شب تاریک من، فانوس سوسو می زند
در شب تابان تو، مهتاب بازی می کند

پشت دریا ساکن شهری و اینجا بعد تو
یک نفر با قایق سهراب بازی می کند


مهدی دهاقین




وقت رفتن

وقت رفتن بود اما مثل من تنها نبود
وقت رفتن تازه فهمیدم دلش با ما نبود

خواستم با خاطراتش سرکنم اما نشد
فکر کردم چاره ام تنهایی است اما نبود

نامه اش می گفت می آید ولی شک داشتم
نامه اش می گفت... اما پای آن امضا نبود

قلب من در سینه چون لبهای ماهی می تپد
گرچه این آغشته در خون قسمتش دریا نبود

با خیالش سالها شب زنده داری کرده ام
لیلة القدری که دیگر قابل احیا نبود

ما که عمری رابه پای مهربانی باختیم
سهممان چیزی به جز بی مهریِ دنیا نبود

مهدی دهاقین




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/14



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد


مجموعه شعر شبانه ها سروده بهاره مرادنژاد

دفتر اشعار بهاره مرادنژاد مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه  شبانه ها    اثر بهاره مرادنژاد



گذشته

گمگشته یی در ناکجا آباد بودم
من عابری که برده نام از یاد بودم

من رنجِ موجی در تلاطم های دریا
من ماتم و آوازِ قو در باد بودم

میخواستم از چشمِ مردم دور باشم
از ظلمِ آدم ها پر از فریاد بودم

هرگز کسی مانند من تنها نمیشد
در اوجِ سختی های خود فولاد بود

با زخمِ باقی مانده یی از هر تبر هم
اردیبهشتی سبز در مرداد بودم

از کودکی با واژه و شب خو گرفتم
با شعر و غم سر کردم و آزاد بودم

حالا چرا صبرو قراری نیست با من؟
من که پریشان خاطری دلشاد بودم

بهاره مرادنژاد















تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/07



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد


مجموعه شعر بی برگ و باری سروده بهاره مرادنژاد

دفتر اشعار بهاره مرادنژاد مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه بی برگ و باری    اثر بهاره مرادنژاد




شاعرانه

بغض و غمِ عاشقانه را می فهمی؟
شب گریه ی بی بهانه را می فهمی؟
از خنده ی چشمِ روشنت می ترسم
ترسیدن شاعرانه را می فهمی؟

بهاره مرادنژاد



جنون

درونش دختری کز کرده غمگین است
درونش دختری محتاج تسکین است
خودش را داده دست قرصِ خواب آور
جوانی که دلش دارالمجانین است


بهاره مرادنژاد



پائیز

ما وارث اشک و گریه در پائیزیم
با کوچه و بویِ نم به هم می ریزیم
باران که به شوقِ شعرمان می بارد
از واژه و استعاره ها لبریزیم

بهاره مرادنژاد


دوری

دلبسته به شعر و کُنجِ عُزلَت بودیم
در حسرت یک خیال راحت بودیم
دلتنگ شدیم و بین مان دوری بود
ما تشنه ی یک سلام و صحبت بودیم


بهاره مرادنژاد



زاگرس

تا برگ بلوطِ پیر افروخته شد
کاشانه ی امنِ جوجه ها سوخته شد
در شعله ی  داغِ زاگرس ماندم با
چشمی که به دست آسمان دوخته شد

بهاره مرادنژاد




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/07



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد

مجموعه شعر عهدشکن سروده فاطمه فخری فخرآبادی

دفتر اشعار فاطمه فخری فخرآبادی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه عهدشکن   اثر فاطمه فخری فخرآبادی


عهدشکن

در آینه تصویر کسی جز خود من نیست
حتی اثری از غمت ای عهد شکن نیست

یک عمر تماشای تو آموخته من را
در عشق کسی همقدم و رتبه ی زن نیست

گفتی که قوی باش‌؛ قوی بودم و رفتی
در ضعف تو و قوت من جای سخن نیست

گفتم به تو آن روز که این عهد شکستی
زن را به جز آغوش تو ای مرد وطن نیست

خندیدی و از عطر تو آکنده شد این شهر
از عطر تو آکنده نباشد که عَدَن نیست

ای شعر ببین عاقبت خیره سری را!
از هر چه که گفتی به جز آن عشق کهن نیست

هرچند که پنهان نشد از شعر غمت؛ باز
در آینه تصویر کسی جز خود من نیست.

فاطمه فخری فخرآبادی



آشفته

آشفته ام اما به طوفان دعوتم کن
زلفم؛ به احوال پریشان دعوتم کن

در سینه ام آتش فشانی خفته اما
گاهی به فریادی خروشان دعوتم کن

حالا که دست دیگران افتاده باغت!
لطفا به فصل برگ ریزان دعوتم کن

بشکن سکوت سرد و سنگین را؛ عزیزم
چیزی بگو؛ من را به باران دعوتم کن

گفتی سرانجامی ندارد عشق و رفتی
برگرد و بی اندوه پایان دعوتم کن

فرقی ندارد سهم این دیوانه رنج است
آشفته ام اما به طوفان دعوتم کن


فاطمه فخری فخرآبادی



برگرد

برگرد و یک بار دگر در فال من باش
یک عمر نه؛ یک روز تنها مال من باش

تا پر بگیرم کنج آغوش تو؛ برگرد
یا لااقل در خواب هایم بال من باش

آشفته حالی های من رسواترم کرد
ای غیرت مردانه؛! بازم شال من باش

بعد از تو رنگ از روی دنیایم پریده
برگرد و چون رنگی ترین آمال من باش

افعال بعد از تو بعیدند از تحقق
برگرد و امکان خوش هر حال من باش

چیزی نمی خواهم؛ فقط گاهی سراغی
وقتی که عمدا نیستم، دنبال من باش


فاطمه فخری فخرآبادی



تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/01



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

مجموعه شعر او می رسد آخر سروده امیرمحمد خیربین قاضیانی

دفتر اشعار امیرمحمد خیربین قاضیانی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه او می رسد آخر   اثر امیرمحمد خیربین قاضیانی




او می رسد آخر

دل دل نکن ای دل که روزی می رسد آخر
پایان این آشفتگی با دیدن دلبر

موی پریشان سر من قصه ای دارد
دیگر ندارم شانه ای از شانه اش بهتر

عمری گذشته باز هم عمری اگر باشد
جز فکر آن لیلی نمی آید کسی در سر

از حال تب دار من اما غصه ها دارد
اسطوره ی صبری به نام حضرت مادر

طاقت ندارد تا ببیند تک جوانک او
در روبروی چشمهایش می شود پر پر

دیگر قلم در دست های من نمی رقصد
از بس نوشتم دلبر و دلبر در این دفتر

با اینکه عمرم رفت اما باز می گویم
دل دل نکن ای دل که روزی می رسد آخر

امیرمحمد خیربین قاضیانی



لعنت

ببین مرا که شدم سوژه ای برای رمان
چقدر ساده شکستم کنار خنده ی تان

عجب بهانه ی خوبی چه بی هوا گفتی
تو عاشقی و ولی می دهم برایش جان

چه درد های عجیبی چه قلب رنجوری
چه اضطراب بدی بعد دیدنت با آن

تو ظالمانه مرا بعد سالها کشتی
خدا کند ندهی جرم عشق را تاوان

و لعنتی ابدی نذر آن کسی کردم
که چشمهای مرا کرده دم به دم گریان

دعا بکن که مرا زود تر کفن بکنند
که درد های تنم بعد تو نشد درمان

امیرمحمد خیربین قاضیانی




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/06



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

مجموعه شعر ممنوعه سروده سعید کاظمی آرپناهی

دفتر اشعار سعید کاظمی آرپناهی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه عهدشکن   اثر سعید کاظمی آرپناهی


گمشده

گمشده ای در میان دفتر شعرم
قافیه به قافیه دنبال تو می گردم
شعر بی جان می شود شعر جان می گیرد
وزنها بالا و پایین می شوند
قلم می لرزد
 دلبری سرکش درمیان کلمات می رقصد
عشوه می آید، ناز می کند، قهر می کند، قلمم را به بازی می گیرد
همه ی شعر را برای خود می خواهد...
بر این اشعار، بر این واژه ها پادشاهی می کند
روی «عین» عشق نشسته «دال» و «لام» را به بازی گرفته....

سعید کاظمی آرپناهی


ماه من

همچو تصویر ماه
در برکه ی خیال من
زلف کج بر صورت ماهت اگر افتد
نقش می بندد
بر صفحه ی دنیا
می نازم من به این تصویر بی تکرار
می نازد دنیا
به این ترسیم بی اغراق...

سعید کاظمی آرپناهی




دلتنگ

دلتنگ که باشی
هر لحظه آوار می ریزد
درد پشت درد
گریه بسیار می ریزد
هرلحظه فکرت با خاطری درگیر است
روی عکسِ بی حس
اشک ناچار می ریزد ...

سعید کاظمی آرپناهی



تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/01



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


مجموعه شعر دلتنگی سروده آذر رئیسی

دفتر اشعار آذر رئیسی مجموعه شعر



مجموعه دلتنگی   اثر آذر رئیسی



کهنگی

دلتنگ که باشی
نفس هایت
بوی کهنگی می گیرد...

آذر رئیسی




قاصدک

نسیم
موهای قاصدک را
نوازش می کند،
آرزوهایم...
که آذینِ
گیسوانش شده اند
به او
می سپارم
شاید در غروبی دیگر
طلوع کنند...

آذر رئیسی



زنانگی

زنانگی
درد می کشد
وقتی زمان نمی ایستد
و تمام دردهای دنیا
درآن متوقف می شوند...


آذر رئیسی



همبستر شب

شب
مادر شعرهایم بود،
از همبستر شدن با دلتنگی
آبستن دردهایم شد...


آذر رئیسی




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/07



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


مجموعه شعر تنهایی سروده آذر رئیسی

دفتر اشعار آذر رئیسی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه تنهایی   اثر آذر رئیسی


تنهایی

ماه من امشب چرا در آسمانت نیستی
پشت غم پنهان شدی در آشیانت نیستی

راستی شاید تورا در خاطرم گم کرده ام
این چنین آشفته ای درکهکشانت نیستی

باز هم با رفتنت شب را پر از غم کرده ای
دل به تنهایی سپردی در جهانت نیستی

با همه قهری و از حرف دلم رنجیده ای
ساربانی خسته ای در کاروانت نیستی

خواستم تنهاییت را با خودم قسمت کنم
آمدم، اما تو پیش میهمانت نیستی

آذر رئیسی



جست و جو

من آن آشفته حالی را شبی باز آرزو کردم
تو را بین تمام خاطراتم جست وجو کردم

شدم لیلا شدی مجنون در این دنیای بی پایان
که شب را در خیال و روز حفظِ آبرو کردم

دوباره چشمهایم را برای دیدنت بستم
برای چشمهای تو، نشستم گفت و گو کردم

نسیمی می وزید آرام در امواج گیسویم
شمیم جان نوازت را شبی مستانه بو کردم

دریغا روزشد، زیباترین رویای شب را برد
برای بودن باتو زمان را زیر و رو کردم

خودم میدانم این رویا دوباره بر نمی گردد
و تنها با غم ودل تنگی ام جانانه خو کردم

آذر رئیسی



کوچ

امشب، پرستوی دلم میل خطر دارد
پاییز در راه است و او قصد سفر دارد

او می رود از لانه و کاشانه اش امّا
یک منتظر بر روز دیدارش نظر دارد

پر میزند در آسمان و اوج می گیرد
شاید که از دیر آمدن قدری حذر دارد

بال و پرش رنجیده شد از باد و طوفان ها
غم بر دلش بارید و او شوری به سر دارد

شب هم سکوتی کرده و چیزی نمی گوید
او در خیالش فکر پروازی دگر دارد..


آذر رئیسی



مرگ

عشق را با یک نفس در سینه زندان می کنم
غصه را بر چهره ام هر لحظه پنهان می کنم

در نگاه عابران خسته از اندوه و درد
چشم های منتظر را خیس باران می کنم

عاقبت در یک شب تلخ زمستان، زیر برف
سختی این زندگی را بی تو آسان می کنم

بد فرو می پاشم اما از غم این سرگذشت
مرگ را با جان و دل در خانه مهمان می کنم

تا ابد در خواب آرام و سکوت سرد قبر
این تن آزرده را با خاک درمان می کنم

آذر رئیسی



برق نگاهت

چشمان تو دریایی از عشق و وفا بود
وقتی نگاهت با نگاهم آشنا بود

کشتی شدم در ساحل پلکت نشستم
جایی که خالی از هیاهو و صدا بود

خندیدی و من مات لبخند تو بودم
گلهای لبخندت مرا راز بقا بود

آنگونه زیبایی که دنیا کرده باور
نقاشی سیمای تو نقش خدا بود

من ماندم و برق نگاه عاشق تو
ماه وجودت پرتویی از ماورا بود


آذر رئیسی


بذرغم

آه، دلتنگی صفای خانه را برچید و رفت
بذر غم را بر دل ویرانه ام پاشید و رفت

من که چون کوهی قوی و رام بودم آخرش
با غرور کاذبش کاهی مرا نامید و رفت

آب و جارو کرده بودم خانه ی دل را دریغ
آمد اما زود در را پشت سر کوبید و رفت

کوچه غمگین شد شبی و رهگذر از اوگذشت
ابر تیره،اشک ماتم بر سرم بارید و رفت

شادمانی چون کبوتر از دلم پر می کشید
غصه آمد خنده را از روی لب قاپید و رفت

آن که روزی عشق را درچشم من تفسیر کرد
باز هم بر قلب من مثلِ جنون خندید و رفت


آذر رئیسی



شبهای دلتنگی

به دیدارم بیا امشب، خیالت را نمی خواهم
و قدری هم مدارا کن، ملالت را نمی خواهم

بیا مهمان قلبم شو در این شبهای تنهایی
برای دیدنت دیگر مجالت را نمی خواهم

بیا تا باز هم در دستهایم دست بگذاری
که بیش از این سکوت بی وصالت را نمیخواهم

کنار پنجره گرچه به یادت قهوه می نوشم
به قدری تلخ بود اما که فالت را نمیخواهم

برای پرزدن می خواهمت تا کوه خوشبختی
در این رویا ولی یک پر ز بالت را نمی خواهم


آذر رئیسی


گله

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از زن غریبیست
که عذاب در نهان را
به فغان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از شب سیاهیست
که سکوت اختران را
به جهان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از نوای سازیست
که هجوم گرگِ جان را
به شبان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از درد عجیبیست
که دوای عاشقان را
به امان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از شعر بلندیست
که جنون شاعران را
به زبان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از درخت زردیست
که نبود باغبان را
به خزان نگفته باشد


آذر رئیسی



همزاد غصه

به من گفتند هیچ از حس یک آدم نمی فهمی
تو بی احساسی از درد و غم و ماتم نمی فهمی
نگفت اما کسی شاید تو هم با غصه همزادی
بجز اندوهِ سخت از خوبی عالم نمی فهمی

آذر رئیسی



تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/01



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد



مجموعه شعر ردپای تو سروده محدثه آشتیانی

دفتر اشعار محدثه آشتیانی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه وارونگی اثر محدثه آشتیانی


روزگار

فرقی میان خوب و بد روزگار نیست
وقتی کسی برای تو چشم انتظار نیست

 سرما که زد به شاخه ی این باغ بی گمان
حتی اگر بهار بیاید بهار نیست

از این جهانِ همهمه بگذر، قبول کن
اینجا دلی برای دلت بی قرار نیست

با روزه ی سکوت زبانم مهار شد
اما دو چشم کافر من روزه دار نیست

اقرار میکنم که‌ دلم پایبند توست
هرچند اعتراف به غم، افتخار نیست

محدثه آشتیانی



یادم رفت

گفتم از خون دلم دم بزنم یادم رفت
لب به لبخند گشودی، سخنم یادم رفت

بس که غم جای تو را در بغلم پر کرده
شیوه ی دلبری ام، اینکه زنم یادم رفت

اهل آغوش توام اهل تو را داشتنم
در حوالیِ تن تو، وطنم یادم رفت

در دلِ آتش این عشق که گیر افتادم
محو چشم تو شدم، سوختنم یادم رفت

رفتی و خاطره هایت نپرید از سر من
هر چه جز عطر تو بر پیرهنم یادم رفت

روز مرگم كه به آغوش تو برمی گشتم
آنقدر هول تو بودم كفنم یادم رفت

محدثه آشتیانی



کجایی

کجایی؟ نیستی! دیوانگی‌ها! های‌وهویت کو؟
شرابی کهنه دارم در بساط خود،سبویت کو؟

زمانی آرزویت بودم این را بارها گفتی
تمام آرزوهای محالم! آرزویت کو؟

بزن بر صورتم باران ، بشوران حرفایم را
که میپ رسد دلم از چشم هایم، آبرویت کو؟

تمام عمر را هر روز دنبال تو می گردم
شبی که‌ بشکند درمن‌طلسم‌جستجویت، کو؟

گرفته عشق هرچند از وجودم پای رفتن را
بگو بال‌ و ‌‌پری که باز برگردم به سویت کو

محدثه آشتیانی



تاریخ ثبت اشعار : 1399/03/25



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


مجموعه شعر وارونگی سروده نسترن شلت

دفتر اشعار نسترن شلت مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه وارونگی   اثر نسترن شلت


كلید

از گوشه ی چشمی مایوس
برمی دارم آخرین کلیدرا
نگاه مى كنم با گوشه ى دیگرش
به صورت قفل شده ات
چه عبوسانه بسته اى آن را
می ترسد کلید
از مرده کلید های زمین افتاده
می لرزد تنش در دهان یخ زده ات
نگاه‌ می کنم به پاهایم
دست ا‌ز چرخش نگه می دارم
من که هنوز‌‌‌ پای رفتن ندارم!!!
به آرامی
بی صدا
کلید به چشم
من به رختخواب
و‌تو‌ به ذهن آشفته ام برمی گردی ...

نسترن شلت



درد

با گریه می‌خندم
بر لذت دردناک سلول های تنیده در هم
بر سو سوی چراغی که
صورتت را دو نیم می کند
لال وار خیره می شوم
بر کودک تازه به حرف افتاده ی چشمانت
فشار می دهم دستت را
شاید از آن خونی گرم
بر پاهای مرده ام بچکد
من تمام آن لحظه را
در خود می بارم
تا منجی انقراضت در تن شوم
با گریه می خندم
بر لذت دردناک این درد
که تو‌را بارها می رویاند در من ...

نسترن شلت



خارپشت

در آغوشت می‌گریم
و تو فکر می‌کنی این زن
چرا باید در آغوش محبوبش بگرید
روز اعتراف است
من زن نیستم
خارپشتم
خارپشتی که خارهایش
وارونه رشد می‌ کند در تنش
واین پوست این پوست زن
زخم هایش را می پوشاند
مرا بغل می‌گیری
و نمی دانی
هرچه محمکتر در آغوش بگیری
نزدیکتر می شوند به قلبم تیغ ها ...

نسترن شلت




تاریخ ثبت اشعار : 1399/03/21



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

مجموعه شعر یاد مهتاب سروده آذر رئیسی

دفتر اشعار آذر رئیسی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه یاد مهتاب   اثر آذر رئیسی




چشمان تو

برق چشمان تو شهری را پریشان می کند
رخنه در ایمان مومن یا مسلمان می کند

نقش لبخندت اگر یک روز ننشیند به لب
آسمان فرش زمین را خیس باران می کند

آنچنان قلبم فرو می پاشد از سیلاب درد
بند بند خانه را این غصه ویران می کند

وای اگر ناز نگاهت را نبیند هر شفق
تا فلق دشتِ دلش را چون بیابان می کند

ساز سرنای دلت کوک است و وَرساقی زند
مست و رقصان تن فدای گوهر جان می کند

روزهای تیره و شبهای ظلمت در گذر
هرکه عاشق شد جهانی را چراغان می کند

آذر رئیسی



توهم ها

با کوله باری از توهم ها
تا صبح جای هر دو بیدارم
با چشمهایی دوخته بر در
در حسرت یک لحظه دیدارم

اینجا کنار پنجره بی تو
همصحبت هر بارِ مهتابم
با گریه ای خاموش و دلشوره
با غصه ها در حال پیکارم

حالا میان کوچه های شهر
تنهاترین شبگرد بی تابم
در خاطرات این خیابانها
آواره ای رنجور و بیمارم

درکنج قلبم ساکت و تنها
با یک نگاه خیره می مانم
از این همه نامردی و غربت
برحال خود چون ابر می بارم

گاهی دلم از عشق می گیرد
از داغ تو تب کرده بی خوابم
گاهی دوباره با دو چشم تر
در باغ بی تو لاله می کارم

آذر رئیسی



مرهم

روزی که دستان تو را محکم گرفتم
گویی برای زخم خود مرهم گرفتم

گفتی که با من تا ابد همراه هستی
از گفتن این جمله قدری دم گرفتم

وقتی که قلبت را به قلبم هدیه کردی
پس لرزه ای از لرزه های بم گرفتم

خندیدی و در خنده های من نشستی
در شهر تو کاشانه ای بی غم گرفتم

یک لحظه سُر خوردم به اعماق نگاهت
از اشک چشمان ترت شبنم گرفتم

عهدی که با تو بسته ام در آسمان است
بر جعبه ی اسرار خود محرم گرفتم

آذر رئیسی



سنگ صبور

وقتی که تنهایی دلت یک مرد می خواهد
سنگ صبوری محرم و همدرد می خواهد

هنگام خشم و فاجعه در قلب اقیانوس
یک مرغ طوفان زاد و دریاگرد می خواهد

وقتی به تاریکی و تنهایی گرفتاری
آزاد مردی عاشق و شبگرد می خواهد

مغرور هستند و قوی زنهای با احساس
زن بین قلب و عقل شهرآورد می خواهد

چون تشنه ای تنها در این صحرای بی پایان
تنها فقط یک جرعه آب سرد می خواهد

آه از دلِ وامانده در سلول تنهایی
جان را تهی از عاشق تو زرد می خواهد

آذر رئیسی



ترس

من از چشمان شورانگیز تو بسیار می ترسم
و از دیوانگی های پر از تکرار می ترسم

برای عاشقی و دل سپردنهای پوشالی
در این شبهای تنهایی من از اجبار می ترسم

از این مستی از این عشق و از این دل دادن و کندن
بسان اسب ها از بستن افسار می ترسم

برای شاد و راحت زندگی کردن در این دنیا
ز عاشق بودن و دل بستن دلدار می ترسم

دلم میلرزد اما از غم رسوا شدن حتی
میان واژه ها از گفتن دیدار می ترسم

آذر رئیسی


تاریخ ثبت اشعار : 1399/03/21



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


مجموعه شعر گذشته ای که گذشت سروده لیلا شامخی صابر

دفتر اشعار لیلا شامخی صابر مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران




مجموعه گذشته ای که گذشت   اثر لیلا شامخی صابر




لیلاشود

عاشقی نشو ونمایِ دلِ تبدار تونیست،
مرد ره خواهد ازاین درد گذر کردنها

تا نیافتی ونبینی که چه سخت است زمین،
توندانی خبرازصخره، حَذَر کردنها

عاشقی گَه به زمینت زند و گَه به هوا،
درس صبری دهد از، سود و ضررکردنها

تا تو ازصبر به معشوق رسی عید شود،
می رود سیزده ات بعدِ بِدَر کردنها

اینکه خود ازغم این عشق بدانی کافیست،
این وآن را چه لزومیست خبرکردنها

درد عشقی نکشیده چه خبرداری،از
شب رو با گریه وبغضی به سحرکردنها

تا که "لیلاشود"آن دل که بدستش آری،
مرد ره خواهد ازاین درد گذر کردنها.
لیلا شامخی صابر



گل من

چشم درراه توبودم: نرسیدی گلِ من؟
مگر از قلب حقیرم توچه دیدی گل من؟

توچه دیدی که چنین روی به صحرا کردی
چشم غمگینِ مرا لانه ی دریا کردی!

خط بُطلان به همه وعده ودیدار زدی،
وچه ساده به تَنِ پودِ دلم تارزدی

امشب آن عهدقدیم تو بیاد آوردم
که چه ساده همه پیمان تو باور کردم

گلِ من! بازمن و چشم تَرَم در راهیم
همسفر با نفسِ آخرو اشک وآهیم

تاکجا؟ تاکجا فرصت دیدارتو را می یابم
داده ای وعده به بیداری و من درخوابم

خواب رویایی وشیرین، من وتو دست به دست!
هردو از قصه ی هم باخبرو هرچه که هست

لب به لب با تو و با خنده ی مستانه ی تو
با تنِ گرم من و باهمه بیگانه ی تو!

حیف شد، روز شد وخواب گِران آخرشد
شاهدخواب قشنگ من وتو ساغرشد

بازبیداری و دلتنگی و ازچشم تو گفتن
باز امید که روزی بَرِ چشمانِ توخفتن

با دل سوخته ای نام تو را دردکشیدن
درخفا بغض شکستن درخفا نازخریدن

چشم درراه توبودم: نرسیدی گلِ من؟
مگر از قلب حقیرم توچه دیدی گل من؟

لیلا شامخی صابر



قرارسرنوشت

زمانه بامنه رسواقراری اینچنین دارد،
که هرلحظه روانم رابه دشنامی بیازارد

چنانم روزوشب طی شدبه سختی درکنارغم
که ذهن آدم وحوا، توانش نیست بشمارد

توان وزوربازورفت، چه شبهاازکف فرهاد
که شیرین عشقِ پاکش را به دست تیشه بسپارد

دگرتاب درنگم نیست که عمری درغفابگذشت
هم او درکار ما مانده، عجب صبری خدادارد!

کشیدم بارسختی ها به تنهایی دراین دنیا
کنون خسته تنم خواهدکه بارش برزمین آرد

چه بیهوده تلاشی بود: رهایی ازغمِ تقدیر
ندانستم فلک بامن،سرِسازش نمی دارد

نفوذ قطره ی احساس، به روی سنگ سیمانی
که جنسِ قلب آدمهاست، گلِ بابونه می کارد!

دراین دنیای وانفسا، که روزِمرگ خوبی هاست،
نگاهم رازِ دیرینش به چشمان که بسپارد

زدم برچهره ی غمگین، نقابی از رضایت، تا
مبادا چشمِ نامحرم خیال هرزه پندارد

اگردرد دلی کردم، گلایه درخورِمن نیست!
زمانه با من رسوا قراری اینچنین دارد ...

لیلا شامخی صابر




برنگرد

دست هم تکان ندادی و ....رفتی!
بغضم شکست و دردلم تِرکید
آسمان دلش به حالم سوخت
ابری فرستاد و بر تَبَم بارید


اشتباه بود آن مسیر که تو را
به دورترین فاصله فرامی خواند،
تو رفتی اما پِیِ همان راهی،
که همیشه تو را ز من جدا می خواند.


به چشمهای بارانیم قسم خوردم،
اگر از راهِ رفته برگردی،
هم اعتبار"عشق" را زمین زده ای،
هم به من هم به آسمان جفا کردی!

بعدِ تو نه اشک میماند و نه دلتنگی
نه پاییز، نه زمستانِ غمگینی
دوباره بهار به قلبم جوانه خواهد زد
نشان به نشان:"همین شکوفه که می بینی!"

لیلا شامخی صابر



سفر

تو می روی بی اعتنابه این دل خراب من
بدرقه می کند تورا چشم پرالتهاب من

تو می روی و رفتنت نگشته محو باورم
هوای عاشقانه ات هنوزمانده درسرم

بعدِ تو ازشب دلم، دگرشهاب رَدنشد
حریف گریه های من کسی نبود، سَد نشد

نه دوری ازمقابلم، نه درکنارمی هنوز
دراین تلاطمِ حضور، به حیرتم شبانه روز

بعید می نمود اگربه کوی تو رسیدنم
محال ترازآن شده، تو را دوباره دیدنم!

تو می روی و من هنوزبه خطِ بسته می دوم
چراغ رفتنت شده، همان ستاره شَبَم

چه دلخوشی به عالَمی که خسته از"من" ومنست!
چه درد بی نهایتی به استخوان این تَنَست!

چه ماندنی، چه رفتنی،"سفر"چگونه دشمنی؟
به جان عشق عاشقان هماره زَخمه می زنی

کنون من و مرام تو براین بساطِ کهنگی
که ماندنم بدون تو، نه مردن است نه زندگی

قسمت نشدکه عشق خود فداکنم به پای تو
قسمت نشد بمانی و شوم من آشنای تو

تو چشمه سارحسرتی به عمق درد و دوریم
شکسته قایقی هنوزبه ساحل صبوریم

برو که ساززندگی، به میل ما نمی زنند
تمام گفته های تو حدیث کهنه منند

برو که دست سرنوشت کنون شده پناه تو
توهم مقصری عزیز"همین سفرگناه تو!"

لیلا شامخی صابر





تاریخ ثبت اشعار : 1399/03/21


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

مجموعه شعر شوره زار سروده مریم عادلیان

دفتر اشعار مریم عادلیان مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه شوره زار   اثر مریم عادلیان



جاده نفرین شده

جاده ای نفرین شده ام
همه از من
می گذرند


مریم عادلیان

تنهایی

تنهایی یعنی
بسرایمت
نخوانی ام


مریم عادلیان


عدالت

برای طبقه مرفه 
طبقه می سازد
دستمزدش را
در پایینترین طبقه می گیرد
و هر روز
رو به خدای هفت طبقه
عدالت طبقه بندی را
طبقه
به
طبقه
اشک می ریزد ...


مریم عادلیان


موج

پدرم
موج به موج عوض می شود
قامت خواهرم خم می شود
جهزیه مادرم ترک برمی دارد
این وسط اما من
سهمیه ام را برمیدارم
به دانشگاه می روم
و زیر نگاه تنفر امیز همکلاسیهایم
به این فکر می کنم
زندگی آنها به اندازه ما
مواج است؟!


مریم عادلیان


تنهایی

جنگ‌همیشه فاجعه نیست
گاهی
از بی کسی به جنگ می روی
تا به جای تنهایی
گلوله ای درون قلبت جای دهی
و در قطعه مبارزان
در یادها بمانی


مریم عادلیان


شوره زار

همسایه ما
کشاورز ماهری است
هر روز
روی شوره زار صورت زنش
بادمجان می کارد


مریم عادلیان



تاریخ ثبت اشعار : 1399/03/18


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


مجموعه شعر غبار فراموشی سروده فاطمه اتحاد

دفتر اشعار فاطمه اتحاد مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه غبار فراموشی اثر فاطمه اتحاد


اغما

از چاه بختم انتظار ماه دارم
کم سو شده چشمی که در این راه دارم

شاید به اغما رفته ای، ای بخت بیدار
دستی بجنبان فرصتی کوتاه دارم

هفت آسمان ارزانی خوبان عالم
من حُسنِ یوسف در درون چاه دارم

عمری ست حتی سایه ام از من فراری ست
در سرنوشتم جن و "بسم الله"دارم

دنبال راهی غیر راه مستقیمم
در سر خیالی آب زیر کاه دارم

آنقدر درس از زندگی آموختم که
ظرفیت تأسیس دانشگاه دارم

بگذار آب جوی گردد ، آبرویم
بی عشق از این زندگی اکراه دارم

فاطمه اتحاد


بی خریدار

نه در با تخته جور است و نه گل دلداده ی خار است
که معنای سکوتِ من، رضایت نیست، اجبار است

بیا جلاد دستم را ببُر، انگشت تا آرنج
که حملِ دستهای بی نمک بسیار دشوار است

دلم خون ست، از زخمِ زبان ظاهراً  یاران
خودی دشمن شود،دیگر چه امّیدی به اغیار است

به مویم رحم جایز نیست، از ته تیغ خواهم زد
که هر تارش بدون عشق حکمِ حلقه ی دار است

چه جای سرمه بر چشمی که چشمی نیست دنبالش
دو سنگِ  لعلِ سبزی که،چو ریگی بی خریدار است

بخوان "الحمد" روی گور رویاهایم، این سینه
زیارتگاهِ دلتنگی بدون هیچ زوّار است

تنِ این مرگِ قلبی را مباد اهدا کنید ، آخر
تنم پس می زند، از بس به تنهایی گرفتار است


فاطمه اتحاد


زبان سرخ

وقتی پرستو از سفر آهنگ می زد
آیینه ی شفاف قلبم زنگ می زد

صبرم کفاف یک قدم دوری نمی داد
او حرف، از فرسنگ ها فرسنگ می زد

من چون کبوتر جَلدِ بامش بودم اما...
او طفل بازیگوش و بر من سنگ می زد

عمری زلیخا دست بر دامان و اینبار
یوسف به دامان زلیخا چنگ می زد

من داستان آن گل زردم که عمری ...
با خون دل رخساره اش را رنگ می زد

باشد سر سبزش سلامت یار ما که
با آن زبان سرخ طبل جنگ می زد

" آدم به آدم میرسد ما کوه بودیم "
یک پای این وصلت همیشه لنگ می زد


فاطمه اتحاد


غبار فراموشی

با این که جان دادم ولی جان دارم انگار
در خود هزاران کُشته پنهان دارم انگار

زخم از غریب و آشنا، خوردم همیشه
اطراف خود صدها نمکدان دارم انگار

این روز ها بر در دو چشم خیره دارم
خون در دو مروارید غلتان  دارم انگار

سرما شبیخون زد به مغز استخوانم
در پشت هر فصلم زمستان دارم انگار

شوق پریدن دارم اما بال و پر نه
سلول در سلول زندان دارم انگار

بر من غباری از فراموشی نشسته
خونم که در یک مُرده جریان دارم انگار

هر کس گُلی آورده با خود بر مزارم
باور نمی کردند درمان دارم انگار


فاطمه اتحاد


تماشایی

می سوزم و این رقصِ اسپندم تماشاییست
شمعم که با پروانه پیوندم تماشاییست

وقتی نباشی طرح لبخندِ ژکوندم که
ترکیب اشک و آه و لبخندم تماشاییست

بادم که می خواهی مرا در بندِ خویش، اما
اینکه نه در قیدم نه در بندم تماشاییست

سنگی کنار جاده ام، اما به چشم غیر
این ظاهر همچون دماوندم تماشاییست

راه" والضّالین" و راهِ راستم گُم شد
درگیر بودن با خداوندم تماشاییست

دلبسته ی دنیای وانفسا نخواهم شد
آزادی روحِ هنرمندم تماشاییست


فاطمه اتحاد


زنی دیگر

افتاده ام از بهمنی در بهمنی دیگر
در انتظار روزهای روشنی دیگر

شش ماه من پاییز و شش ماهم زمستان است
اردیبهشتم گم شده در گلشنی دیگر

دارد به زانو در می آید استخوان هایم
ای کاش می رفتم از این تن در تنی دیگر

یک برگ باقی مانده از باغِ تنِ این زن
شاید ببینی بعد از این در من زنی دیگر

گل های بالشت مرا سیلاب اشکم شُست
هر روز از این گلخانه کم شد سوسنی دیگر

دامانم از چنگال حسرت هام صد چاک است
باید که از نو تن کنم پیراهنی دیگر

از پیله ی تنهایی  افتادم به دام عشق
بُردم پناه از دشمنی بر دشمنی دیگر


فاطمه اتحاد


سرخاب

بر سرِ سنگ مزارم دیده پر آب آمده
نوشدارو باز بعد از مرگ سهراب آمده

پای صبر چشمهام آکنده بود از آبله
تا شدم عکسی میانِ سینه ی قاب آمده

دیده ام عمری به راهش رنج بیداری کشید
حیف بی موقع به پلک خسته ام خواب آمده

شاخه ی صبرم ثمر داد، ای دلم دل دل نکن
ماهی آزاد، بی طعمه به قلاب آمده

نبض موسیقی بزن، ای تن در آغوشش بکش
مژده نیلوفر، برقص آ، قو به مرداب آمده

پس چرا خشکیده ای؟ جاری شو ای خون در رگم
روی قرمز کن رُخم، گلگونه سرخاب آمده

"دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت"
عاقبت آرام جانِ روح بی تاب آمده


فاطمه اتحاد


حرف دو پهلو

تا دست بُردی بی امان در بین گیسو
یک گله اسب ترکمن رم کرد در مو

شهد از کدامین گل به لبهایم خوراندی
جای عسل، دارد شراب ناب کندو

در گرگ و میش چشم تو شیری نهان بود
مسخ نگاه وحشی ت شد چشم آهو

شمشیر صیقل داده بود ابروی تیزم
با من چه کردی که، نمی برّید چاقو

پرسیدی از حالم، نوشتم شُکر، امّا
با تو حکایت دارد این حرف دو پهلو

عشق تو احیا کرد جسم مرده ام را
هم سو به چشمم داد، هم قوّت به زانو

بر هر چه درد بی دوا، عشق است درمان
بیهوده می گردد جهان دنبال دارو


فاطمه اتحاد


تاریخ ثبت اشعار : 1399/02/25


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


مجموعه شعر پس کوچه های خیال سروده سارا رباط جزی

دفتر اشعار سارا رباط جزی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه پس کوچه های خیال اثر سارا رباطجزی


نفس

روزی اگر قلبم
از دریچه چشم‌ های دیگری عاشق شود
بی شک دوباره
تو را
پیدا خواهد کرد ...

سارا رباط جزی



جنگ تن به تن



زنی در من به جنگ تن به تن
می رفت و برمی گشت
از خط مقدم
عین هر شب عین هر روز
صبح ، ظهر ، شب و غروب
هر ۸ ساعت از تمام ۷ روز زنده بودن را
به جنگ تن به تن می رفت و دیدم
برنگشت آن روز کنار من
سراغش را گرفت خط مقدم
قطع شد
دیگر صدای خنده از پشت خطیِ گریه نیامد
وای اگر اسمش بیاید روی موج های پریشانم...
خودم ماندم
و باید وارد میدان شوم تنها
به شوقی که نبردم را نبیند سنگر و
غافل شود از من
استتار صورتی رنگی شوم
در قلب دشمن
تا روم هر شب به جنگ تن به تن حتما


سارا رباط جزی


توهم

گاهی آنقدر گم می شوم در تو
که سخت می شود پیدایم کرد نمیدانم آنکه در آینه ایستاده منم یا تو!
چهره همان چهره است اما
من چیز دیگری می بینم
توهم نزده ام حالم از همیشه خوب تر است
و بیان بقیه حالم از #علیرضا_آذر

((خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود))


سارا رباط جزی



بغض لعنتی

کنار دیوار ایستاده ام در شب
تنهایی ام را بغل گرفته ام
های های به حال دلم گریه می کند
دختری که نام دیگرش من است
پرم از تمام خالی های پوشالی
غده ای قورت داده ام
هی آب می خورم
هی نان میجوم
پایین نمی رود این بغض لعنتی
هی اشک می شوم
هی خشک می شوم
سرم سنگین
سایه ام گم شده
اما نه
نشسته زیر دیوار
هی آب می خورد
هی نان میجود
هی اشک می شود
هی خشک می شود
پایین نمی رود این بغض لعنتی...


سارا رباط جزی



ترس

شب از همیشه تاریک تر است
سرمای هوا ناخن هایش را روی بدنم می کشد
می لرزم
از ترس
می ترسم
از سرما
زمستان است برف نمی بارد
دیگر حتی بخار هم از دهانم بیرون نمی آید
من مرده ام یا جهان ایستاده
بهار راهش را گم کرده
و من
خودم را...

سارا رباط جزی



آرزو

قطار آرزوهایم از ریل خارج شد
رفت به سویی که تو بودی
اما یادش نبود که تو دیگر آرزوی من نیستی...

سارا رباط جزی


اعتراف

اعتراف کن!
نگاهت را پیش چشمانم
هیس!
بگذار ناگفته ها بین چشمان مان رد وبدل شوند


سارا رباط جزی


دنیا

دوست داشتن ات بار دیگر
از پشت پنجره چشمانم را صدامیزند
دکل ها همه به خط شده اند
ماه قصد رفتن دارد
خورشید هم خودش را رساند
همه چیز فراهم شده
تا #تو طلوع کنی...
هر صبح جهان با تماشای ما ساعت کاری اش را شروع می کند
مبادا به تعویق بیندازی آمدنت را
من به کنار
تمام دنیا مختل می شود...

سارا رباط جزی


سین اول

ماه بهاری زمستانم!
اسفندی ترین هوای پاییز
تیر و مرداد به کنار
قسم به شهریوری که دل باخته
در حوالی مهر
و قسم به دلی که
تمام سهم من از روزهای رنگی
سفید و سیاه است
یک روز بارانی کنار خورشید
از پنجره ی زندگی
مثل تلی از رنگین کمان
می تابی برشاخه ام
دوباره جوانه خواهم زد
همراه شکوفه های گیلاس
کنار عطر بهارنارنج
چشمانت حول حالنا الی بهارم
می شود
و سایه ات سین اول و آخر
زندگی ام...

سارا رباط جزی


خواهر

چقدر جای خالی ات کنارم درد می کند
حس داشتنت را هیچ وقت نفهمیدم
همیشه در دلم آنقدر حسرت میخورم تا بالا بیاورم
اما در خیالاتم همیشه در کنارمی
خیالی پر از واقعیت های پوچ
جای یک تو وسط زندگی ام خالی است
و یک من که هیچ وقت خاله نخواهد شد...

تقدیم به خواهری که ندارمش


سارا رباط جزی



برجک مراقبت

اینجا جایی شبیه آخر دنیا بود
ابرها نزدیک زمین
باد دنبالت می کرد تا بپیچد در گوشت
برجکی برای مراقبت از...
وسط بیابان از چه چیزی مراقبت می شد؟
چشم فقط چشم را می دید
حتی جیر جیرک ها هم خوابیده بودند
جاده آنقدر به خودش پیچید
تا تمام راه های رفته ام را بالا آوردم
یک درخت برای نفس کشیدن نبود
انگار خدا هم از آنجا کوچ کرده بود
هر کسی برای خودش
زندگی می کرد
سیاهی از شب به زمین رسید و
من هنوز به فکر برجک مراقبت بودم...

سارا رباط جزی


اجاره نشین

از تظاهر به خودم نبودن خسته ام
دنبال چیزی می گردم
مثل بوی بچه گی هایم که جا مانده در آغوش مادرم
که آنقدر نفس بکشم
تا تمام دردهایم از چشمانم بیرون بزند
از دانه دانه ی لبخندهایی که می زنم از اشک هایی که نمی بارم روی گونه هایم خسته ام
حتی بغض هایم دیگر کاری به کارم ندارند
می دانند که از این چشم ها آبی گرم نمی شود
هر چه داشتند و نداشتند جمع کرده و در گوشه ای از گلویم اجاره نشین شده اند


سارا رباط جزی


تپق

دیگر باورم شد که بزرگ شده ام
رنگ موهایم نه
ولی قلبی که در من
پنهان است
و عقلی که
هر چند از کا‌لی در آمده
اما هنوز هم برابر دلم تپق
می زند
از سکوتی که صدای پختگی می دهد
تا امیدهایی که ناامیدی از سر و کول شان بالا می رود
حالا هی کودک درون مان را به بازی
بگیریم
خودت که خسته شوی
کودکت هم غرق می شود
در خیالی که شاید
نتوانسته تو را خوب به بازی بگیرد
کافیست تمام اینها دور هم جمع شوند آنجاست که
باور می کنی چقدر بزرگ شده ای...


سارا رباط جزی


آفتابگردون

و ما چگونه دست مان به عشق
نمی رسد
آن هنگامی که تمام موجودات زمین
درگیر دوست داشتن اند...


سارا رباط جزی


دیوار

روزها به خواب می روم
و هرشب از رویاهای نرفته ام
برمی گردم
به اتاقی که دیوارهایش
گوش هم ندارند
داد می زنم
که بیشتر عین خیالش شان نباشد
نمی دانند کوتاه نمی آیم
از آرزوهایی که
به دیوار چسبانده ام...

سارا رباط جزی







تاریخ ثبت اشعار : 1399/02/22


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد



مجموعه شعر تندباد سروده لیلا عبدی درین سو

دفتر اشعار لیلا عبدی درین سو مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه تندباد  اثر لیلا عبدی درین سو


درد

می نالم از بس درد دارم ،درد، باور کن

مغلوب هستم بی برو برگرد، باور کن

افسرده ام مانند لیلاجی که می بیند

در خانه ی آخر دو شش آورد ،باور کن

شد خاطرات کهنه مثل هیزم نمدار

می سوزم اینجا در اجاقی سرد، باور کن

دست بهارم را به دست برگریزان داد

موی سفید و رنگ و روی زرد، باور کن

بر گونه ام شعری چکید و شاعری جان داد

آیینه را در خون شناور کرد ، باور کن

تب دارم و هذیان به روی دفترم جاری
ست
 باور کن این زن درد دارد درد ، باور کن

لیلا عبدی درین سو


پاییز

کدام واژه به پاییز رنگ غم زده است

که بخت زرد مرا اینچنین رقم زده است

چرا هوای درونم همیشه بارانی ست

و آسمان نگاهم دوباره نم زده است

در این هوای غم انگیز و تلخ تنهایی

کدام کوچه مرا تا خودم قدم زده است

نگاه آینه زنگار بسته و در آن

زنی نشسته که باز از سکوت دم زده است

دوباره جمعه و پاییز و عصر و دلتنگی

ببین چگونه غزل چنگ در قلم زده است

لیلا عبدی درین سو

تو

اگر چه فاصله کوتاه می شود با تو !

چه راه دور و درازی است از دلم تا تو !

چه کودکانه دل از من گرفتی اما من!

چه صادقانه دلم را سپردم اما تو !

کویر تشنه ی روحم سپرد دل به سراب

ولی چه بی خبر از من زدی به دریا تو !

در امتداد سقوطم به قعر تنهایی

دل از تمام علائق بریدم الا تو

تمام می شوم امروز در سکوت خودم

شروع می شوی انگار صبح فردا تو !

لیلا عبدی درین سو

انتحار

یک شب نشست، تا گله از روزگار کرد

خواب از حریم  خیس نگاهش فرار کرد

یک آسمان ستاره ی خود را به ماه باخت

تا صبح کل زندگی اش را قمار کرد

لرزید مثل بم دلش از درد بی کسی

بر روی صفحه درد دلش را هوار کرد

خوابش نبرد تا سحر از  بغض و آه ، باز

یک مشت شعر پشت سر هم قطار کرد

یک عمر از ردیف دلش زخم خورده بود

یک شب به تیغ تیز قلم انتحار کرد

لیلا عبدی درین سو


تندباد

آمد،نشست و رفت مثل تندبادی که

یک عمر چشمم مات شد در امتدادی که

خواب هزار و یک شبم را بی صدا آشفت

با قصه ی امروز و فردا، شهرزادی که

سرمایه ی عمرم فقط یک آسمان دل بود

اما شکست و برد دزد خانه زادی که

دیگر نخواهد شست این زمزم  سیاهی را

در دامنم خوابیده بخت نامرادی که

تصویری از من نیست حالا خوب می دانم

حتی درون آینه مرده ست یادی که

چیزی شبیه شعر در رگهای من جاری است

رندانه گم شد یک گزاره در نهادی که

حالا منم درگیر عشقی که به بادم داد

آمد، نماند و رفت، مثل تندبادی که

لیلا عبدی درین سو




تاریخ ثبت اشعار : 1399/02/22


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد



مجموعه شعر اشک قلم سروده معصومه (نسترن) سفری

دفتر اشعار نسترن سفری مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه اشک قلم  اثر معصومه (نسترن) سفری





فاصله

مرا

تاب هیچ فاصله ای از تو نیست

حتی

به اندازه "واو" میان من و تو...

معصومه (نسترن) سفری


دستان تو

به باد گفته ام بی خیال شود

این پنجره

فقط

با دستان تو

باز می شود...

معصومه (نسترن) سفری



نرسیدن

تمام پلها پاره چوبهایی بی ارزشند

وقتی قرار است

مرا

به تو

نرسانند...

معصومه (نسترن) سفری



امتداد نام تو

کلمه ها را بخش می کنم

هجاها را می کِشم

تنها

نام ممتد توست

که تقسیم نمی شود حتی میان دستانم...

معصومه (نسترن) سفری



تولدی دیگر

فردا

 با خورشید

متولد خواهم شد

به شکلی دیگر

به هیات سنگ

و آینه ها را

دوست خواهم داشت!

معصومه (نسترن) سفری




تاریخ ثبت اشعار : 1399/02/17





سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد






مجموعه شعر آرزوی کال سروده سارا رباط جزی

دفتر اشعار سارا رباط جزی آثار شاعران کانون شعر ایران مجموعه شعر




مجموعه آرزوی کال  اثر سارا رباط جزی


تنهایی

سال‌های پیش تنهایی‌ام را بغل می کردم

تا زمین نخورد ، زخمی نشود

برایش شعر می شدم

محبت‌اش خالی نشود

الان دیگر بزرگ شده و مرا از تنهایی

در آورده

من تنهاییم را تنها بزرگ کردم...

سارا رباط جزی



مرگ

رحمت‌ات چه جای قشنگیست

که برای پیوستن یک نفر به آن

اشک همه جاری می شود...

سارا رباط جزی



زندگی

همیشه پای یک مرد در میان است

همانی که باعث می شود

موهای یک زن بافته باشد

رها باشد

و یا حتی سپید...


سارا رباط جزی



حس مجهول

کجای زندگی ام ایستاده ای

حس مجهول این روزهایم

نیمه ات در قلبم

نیمه ی دیگر هم از مغزی

که از کار افتاده

درون قلبم افتاده ای

شب ها

چشمانم را خواب می برد

خودم را اما

مدت هاست که باد برده است...

سارا رباط جزی



نگاه چپ

آخر یک روز دست خودم را می گیرم

و از اینجا می برم

نباید کسی نگاه چپ بیندازد

حتی اگر در سیل اشک هایم غرق شوم

نمی گذارم آب در دلش تکان بخورد...

سارا رباط جزی



کنسرتی به نام من

سال ها بعد اگر صدایی شنیدی

که شعر مرا می خوانَد

یا اگر بلیط کنسرتی به نام من بود

تعجب نکن جانم

من همان دخترک شاعری هستم که

تمام رویاهم را

بر سر مردم شهر فریاد کشیدم

و آنها فقط به فکر معشوقه خودشان افتادند

بی آنکه بدانند

سوز نشسته بر صدایم

سالها پیش از دلم بلند شده بود...

سارا رباط جزی




زمستان قاره من است

و من زاده شدم

با دردی که

نشست بر جان مادرم

زاده شدم

به هنگام سو سوی چراغ‌های این شهر

که نورشان کمتر از برق چشمان پدرم بود...

زمستان قاره‌ی من است

و روز اول اسفندش سهم من

سرد است و یخبندان

از خاطراتش اما

فقط گرما می بارد و گرما...

سارا رباط جزی




کرونا

شهر آنقدر خلوت شده

که هیچکس

حتی

به خواب‌مان هم

نمی آید...

سارا رباط جزی




بلوار عاشقی

قسم به سوی چراغ دم اذان

به باد غریب پیچیده در بلوار عاشقی

به نگاه گنجشک نگران روی سیم

به زمستانی که برف نمی بارد

به قندیل های بلاتکلیف روی شیروانی

خوابِ شب‌های بی خوابی‌ام :

خنده از روی لب ها نای بلندشدن نداشت

نان ها همه زیر سقف آجری لای سفره ها بودند

دیگر کسی درد بی درمان نداشت

که حال همه خوب بود

کاش تعبیر شود

خواب شب‌های بی خوابی‌ام ...

سارا رباط جزی



نگاه اول

از لبخندت

عشق در نگاه اول که نه

از چشمانت اما

چیزی بیش از این حرفها دستگیرم شد

و من فهمیدم

دوست داشتن از عشق هم

بالاتر است...

سارا رباط جزی




شهر آلوده

من زمینم و تو

دور ترین ذره‌ی معلقی

که در آسمانم ناپدید شده

نه روی زمینی که با مرور شب و روزهایم

لمس‌ت کنم

نه آنقدر هوا آلوده

که نشود تو را نفس کشید

و اینگونه تمام آلودگیِ این شهر

را به جان خریدم

به قیمت جاری شدن در ریه های سربی‌ام

تا در پس هر سرفه ام تورا بالا بیاورم

تا به تو برسم...

آن وقت است که باورم می شود

دنیا کوچک است

و زمین به طرز وحشتناکی گرد...

سارا رباط جزی



تاریخ ثبت اشعار : 1399/02/16





سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic