به نام خداوند مهرآفرین

به وبسایت کانون شعر ایران خوش آمدید

مشاهده شرایط و قوانین

شاعران کانون شعر ایران

.... ....

بخش های اصلی

..... ..... ... ...

وبسایت رسمی کانون شعر ایران

مجموعه شعر لبخند سکوت سروده لیلا شامخی صابر

آثار شاعران کانون شعر ایران مجموعه شعر دفتر اشعار لیلا شامخی صابر


مجموعه لبخند سکوت    اثر لیلا شامخی صابر


 کاش...

تو یک لبخند ازمن جلوتری
ومن یک سکوت ازتو عقب تر
کاش درسکوت می خندیدی،
و کارم این نبود:
درلبخند گریه کردن!


لیلا شامخی صابر























تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/18



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد

مجموعه شعر راه سروده راحله غضبانی

مجموعه شعر دفتر اشعار راحله غضبانی آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه راه    اثر راحله غضبانی


جرعه نگاهی

هر وقت بگویی و بخواهی بشود
دل مست به یک جرعه نگاهی بشود

لب را نگشودم و تو خواندی همه را
یک روح و دو جسم گاه گاهی بشود

دل شاد به یک خنده‌ی دلدار شود
شب روشن از آن چشم سیاهی بشود

تاریک شود روز به دور از نگهت
دل غمزده از حسرت و آهی بشود

از کوه شود کاه بسازی روزی
هم معجزه‌ای با پرکاهی بشود

از خلد براندش به زمین آدم را
چون خوردن یک سیب گناهی بشود

دل چونکه به پادشاه خوبان گرم است
پیروز به لشکر و سپاهی بشود

راحله غضبانی



چه کسی؟

بر سر عشق چه آمد چه شد آن گفت و شنود
چه کسی مهر و تولای دلش را بربود

در شب تار نتابید چو مهتاب دگر
از چه در بستر احساس من امشب نغنود

دل مجنون شده‌اش در پی لیلای که شد
دلپریشانی و بی تابی او  بهر چه بود

چه کسی نقش مرا پاک نمود از دل او
چه کسی تشنه‌ی احساس مرا سیر نمود

آن که از عشق دلم شعر و  غزلها می گفت
از برای چه کسی جز دل من شعر سرود

با دل عاشق شدم و دست وفا دادم حیف
خنجر تیز جفا آمده بر سینه فرود

آتش عشق به دوری نشود سرد و خموش
می‌شود خاطره‌ها را مگر از یاد زدود


راحله غضبانی



تنهایی

درد و رنج بی کسی ما را پریشان می‌کند
چشم دل را درد تنهایی چو گریان می‌کند

می‌روم پیش خدا باید بدانم آخر او
درد تنها بودنش را با چه درمان می‌کند


راحله غضبانی




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/16



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد


مجموعه شعر بعد از او سروده مهدی دهاقین

دفتر اشعار مهدی دهاقین مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه  بعد از او    اثر مهدی دهاقین



ساده نیست

بارِ رفتن بسته ام  اما کسی آماده نیست
هیچکس پابند آن قولی که قبلا داده نیست

چون قطاری عمر را هم صرف رفتن کرده ام
تازه فهمیدم کسی در انتهای جاده نیست

اینکه گاهی مینشینم اینکه گاهی می روم
قصهٔ پیری که از دستش عصا افتاده نیست

هرکسی از دوستی دم زد که نامش دوست نیست
هر گلیم پاره ای روی زمین، سجاده نیست

آه دنیا آنچه با من کرده ای حقم نبود
پاسخِ عمری وفا ای بی وفا قلاده نیست

ساده می گویم به زودی قید او را میزنم
ساده می گویم ولی آنقدرها هم ساده نیست

مهدی دهاقین



رقیب

بوی دستان تو را داشت گریبان رقیب
بی جهت نیست که شهری شده خواهان رقیب

آمدم در پی آغوش تو اما دستم
از بد حادثه افتاد به دامان رقیب

با خیال تو قدم میزنم و میبینم
ناگهان باز رسیدم به خیابان رقیب

اینکه با او سر یک میز نشستی تلخ است
تلخ تر، اینکه شدی خیره به چشمان رقیب

آتشم می زند این کوچه نمرود پرست
آتشی که شده امروز گلستان رقیب

قَسَمت می دهم از پنجره یک بار مرا..
قَسَمت می دهم اینبار، تو را جان رقیب


مهدی دهاقین



بهارِ دلتنگ

بهار امسال سمتِ شهرِ ما کمرنگ می آید
بهار امسال می آید ولی دلتنگ  می آید

من آن دیوانه ای هستم  که بی آزار می گردد
ولی از کودکان کوچه سمتش سنگ می آید

خرابی های خوارزمم که بینِ کوچه بازارش
صدای چکمه های پادشاهی لنگ می آید

برایم در مصلایی سخن از صلح می گویند
که از گلدسته اش بانگِ اذان جنگ می آید

به امیدِ رفاقت، دوستانم را عوض کردم
ندانستم خیانت می رود، نیرنگ می آید


مهدی دهاقین




بازی

طاقِ ابروی تو با محراب بازی می کند
تارِ موهای تو با مضراب بازی می کند

تا نگاهت پشتِ قابِ پنجره می ایستد
بوسهٔ باران به روی قاب بازی می کند

هرکجا چشمان تو صیاد باشد ناگهان
ماهیِ بیچاره با قلاب بازی می کند

ماه من!!! گاهی میایی گاه پنهان میشوی
عکسِ زیبای تو با مرداب بازی می کند

خاطراتت می رود با کودک رویای من
روی تاب گیسوانت، تاب بازی می کند

در شب تاریک من، فانوس سوسو می زند
در شب تابان تو، مهتاب بازی می کند

پشت دریا ساکن شهری و اینجا بعد تو
یک نفر با قایق سهراب بازی می کند


مهدی دهاقین




وقت رفتن

وقت رفتن بود اما مثل من تنها نبود
وقت رفتن تازه فهمیدم دلش با ما نبود

خواستم با خاطراتش سرکنم اما نشد
فکر کردم چاره ام تنهایی است اما نبود

نامه اش می گفت می آید ولی شک داشتم
نامه اش می گفت... اما پای آن امضا نبود

قلب من در سینه چون لبهای ماهی می تپد
گرچه این آغشته در خون قسمتش دریا نبود

با خیالش سالها شب زنده داری کرده ام
لیلة القدری که دیگر قابل احیا نبود

ما که عمری رابه پای مهربانی باختیم
سهممان چیزی به جز بی مهریِ دنیا نبود

مهدی دهاقین




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/14



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد


مجموعه شعر شبانه ها سروده بهاره مرادنژاد

دفتر اشعار بهاره مرادنژاد مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه  شبانه ها    اثر بهاره مرادنژاد



گذشته

گمگشته یی در ناکجا آباد بودم
من عابری که برده نام از یاد بودم

من رنجِ موجی در تلاطم های دریا
من ماتم و آوازِ قو در باد بودم

میخواستم از چشمِ مردم دور باشم
از ظلمِ آدم ها پر از فریاد بودم

هرگز کسی مانند من تنها نمیشد
در اوجِ سختی های خود فولاد بود

با زخمِ باقی مانده یی از هر تبر هم
اردیبهشتی سبز در مرداد بودم

از کودکی با واژه و شب خو گرفتم
با شعر و غم سر کردم و آزاد بودم

حالا چرا صبرو قراری نیست با من؟
من که پریشان خاطری دلشاد بودم

بهاره مرادنژاد















تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/07



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد


مهدی دهاقین

دفتر اشعار مهدی دهاقین آثار شاعران کانون شعر ایران



آقای مهدی دهاقین


- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- تحصیلات : لیسانس معماری

- متولد : 1363/06/30    کرج

 جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر   اینجا  کلیک کنید



مختصری از زبان شاعر :

علاقه مند به شعر و خوشنویسی

مجموعه شعر بی برگ و باری سروده بهاره مرادنژاد

دفتر اشعار بهاره مرادنژاد مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه بی برگ و باری    اثر بهاره مرادنژاد




شاعرانه

بغض و غمِ عاشقانه را می فهمی؟
شب گریه ی بی بهانه را می فهمی؟
از خنده ی چشمِ روشنت می ترسم
ترسیدن شاعرانه را می فهمی؟

بهاره مرادنژاد



جنون

درونش دختری کز کرده غمگین است
درونش دختری محتاج تسکین است
خودش را داده دست قرصِ خواب آور
جوانی که دلش دارالمجانین است


بهاره مرادنژاد



پائیز

ما وارث اشک و گریه در پائیزیم
با کوچه و بویِ نم به هم می ریزیم
باران که به شوقِ شعرمان می بارد
از واژه و استعاره ها لبریزیم

بهاره مرادنژاد


دوری

دلبسته به شعر و کُنجِ عُزلَت بودیم
در حسرت یک خیال راحت بودیم
دلتنگ شدیم و بین مان دوری بود
ما تشنه ی یک سلام و صحبت بودیم


بهاره مرادنژاد



زاگرس

تا برگ بلوطِ پیر افروخته شد
کاشانه ی امنِ جوجه ها سوخته شد
در شعله ی  داغِ زاگرس ماندم با
چشمی که به دست آسمان دوخته شد

بهاره مرادنژاد




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/07



سرقت ادبی از این مجموعه شعر  پیگرد قانونی  دارد

مجموعه شعر عهدشکن سروده فاطمه فخری فخرآبادی

دفتر اشعار فاطمه فخری فخرآبادی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه عهدشکن   اثر فاطمه فخری فخرآبادی


عهدشکن

در آینه تصویر کسی جز خود من نیست
حتی اثری از غمت ای عهد شکن نیست

یک عمر تماشای تو آموخته من را
در عشق کسی همقدم و رتبه ی زن نیست

گفتی که قوی باش‌؛ قوی بودم و رفتی
در ضعف تو و قوت من جای سخن نیست

گفتم به تو آن روز که این عهد شکستی
زن را به جز آغوش تو ای مرد وطن نیست

خندیدی و از عطر تو آکنده شد این شهر
از عطر تو آکنده نباشد که عَدَن نیست

ای شعر ببین عاقبت خیره سری را!
از هر چه که گفتی به جز آن عشق کهن نیست

هرچند که پنهان نشد از شعر غمت؛ باز
در آینه تصویر کسی جز خود من نیست.

فاطمه فخری فخرآبادی



آشفته

آشفته ام اما به طوفان دعوتم کن
زلفم؛ به احوال پریشان دعوتم کن

در سینه ام آتش فشانی خفته اما
گاهی به فریادی خروشان دعوتم کن

حالا که دست دیگران افتاده باغت!
لطفا به فصل برگ ریزان دعوتم کن

بشکن سکوت سرد و سنگین را؛ عزیزم
چیزی بگو؛ من را به باران دعوتم کن

گفتی سرانجامی ندارد عشق و رفتی
برگرد و بی اندوه پایان دعوتم کن

فرقی ندارد سهم این دیوانه رنج است
آشفته ام اما به طوفان دعوتم کن


فاطمه فخری فخرآبادی



برگرد

برگرد و یک بار دگر در فال من باش
یک عمر نه؛ یک روز تنها مال من باش

تا پر بگیرم کنج آغوش تو؛ برگرد
یا لااقل در خواب هایم بال من باش

آشفته حالی های من رسواترم کرد
ای غیرت مردانه؛! بازم شال من باش

بعد از تو رنگ از روی دنیایم پریده
برگرد و چون رنگی ترین آمال من باش

افعال بعد از تو بعیدند از تحقق
برگرد و امکان خوش هر حال من باش

چیزی نمی خواهم؛ فقط گاهی سراغی
وقتی که عمدا نیستم، دنبال من باش


فاطمه فخری فخرآبادی



تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/01



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

مجموعه شعر او می رسد آخر سروده امیرمحمد خیربین قاضیانی

دفتر اشعار امیرمحمد خیربین قاضیانی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه او می رسد آخر   اثر امیرمحمد خیربین قاضیانی




او می رسد آخر

دل دل نکن ای دل که روزی می رسد آخر
پایان این آشفتگی با دیدن دلبر

موی پریشان سر من قصه ای دارد
دیگر ندارم شانه ای از شانه اش بهتر

عمری گذشته باز هم عمری اگر باشد
جز فکر آن لیلی نمی آید کسی در سر

از حال تب دار من اما غصه ها دارد
اسطوره ی صبری به نام حضرت مادر

طاقت ندارد تا ببیند تک جوانک او
در روبروی چشمهایش می شود پر پر

دیگر قلم در دست های من نمی رقصد
از بس نوشتم دلبر و دلبر در این دفتر

با اینکه عمرم رفت اما باز می گویم
دل دل نکن ای دل که روزی می رسد آخر

امیرمحمد خیربین قاضیانی



لعنت

ببین مرا که شدم سوژه ای برای رمان
چقدر ساده شکستم کنار خنده ی تان

عجب بهانه ی خوبی چه بی هوا گفتی
تو عاشقی و ولی می دهم برایش جان

چه درد های عجیبی چه قلب رنجوری
چه اضطراب بدی بعد دیدنت با آن

تو ظالمانه مرا بعد سالها کشتی
خدا کند ندهی جرم عشق را تاوان

و لعنتی ابدی نذر آن کسی کردم
که چشمهای مرا کرده دم به دم گریان

دعا بکن که مرا زود تر کفن بکنند
که درد های تنم بعد تو نشد درمان

امیرمحمد خیربین قاضیانی




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/06



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

مجموعه شعر ممنوعه سروده سعید کاظمی آرپناهی

دفتر اشعار سعید کاظمی آرپناهی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه عهدشکن   اثر سعید کاظمی آرپناهی


گمشده

گمشده ای در میان دفتر شعرم
قافیه به قافیه دنبال تو می گردم
شعر بی جان می شود شعر جان می گیرد
وزنها بالا و پایین می شوند
قلم می لرزد
 دلبری سرکش درمیان کلمات می رقصد
عشوه می آید، ناز می کند، قهر می کند، قلمم را به بازی می گیرد
همه ی شعر را برای خود می خواهد...
بر این اشعار، بر این واژه ها پادشاهی می کند
روی «عین» عشق نشسته «دال» و «لام» را به بازی گرفته....

سعید کاظمی آرپناهی


ماه من

همچو تصویر ماه
در برکه ی خیال من
زلف کج بر صورت ماهت اگر افتد
نقش می بندد
بر صفحه ی دنیا
می نازم من به این تصویر بی تکرار
می نازد دنیا
به این ترسیم بی اغراق...

سعید کاظمی آرپناهی




دلتنگ

دلتنگ که باشی
هر لحظه آوار می ریزد
درد پشت درد
گریه بسیار می ریزد
هرلحظه فکرت با خاطری درگیر است
روی عکسِ بی حس
اشک ناچار می ریزد ...

سعید کاظمی آرپناهی



تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/01



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


مجموعه شعر تنهایی سروده آذر رئیسی

دفتر اشعار آذر رئیسی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه تنهایی   اثر آذر رئیسی


تنهایی

ماه من امشب چرا در آسمانت نیستی
پشت غم پنهان شدی در آشیانت نیستی

راستی شاید تورا در خاطرم گم کرده ام
این چنین آشفته ای درکهکشانت نیستی

باز هم با رفتنت شب را پر از غم کرده ای
دل به تنهایی سپردی در جهانت نیستی

با همه قهری و از حرف دلم رنجیده ای
ساربانی خسته ای در کاروانت نیستی

خواستم تنهاییت را با خودم قسمت کنم
آمدم، اما تو پیش میهمانت نیستی

آذر رئیسی



جست و جو

من آن آشفته حالی را شبی باز آرزو کردم
تو را بین تمام خاطراتم جست وجو کردم

شدم لیلا شدی مجنون در این دنیای بی پایان
که شب را در خیال و روز حفظِ آبرو کردم

دوباره چشمهایم را برای دیدنت بستم
برای چشمهای تو، نشستم گفت و گو کردم

نسیمی می وزید آرام در امواج گیسویم
شمیم جان نوازت را شبی مستانه بو کردم

دریغا روزشد، زیباترین رویای شب را برد
برای بودن باتو زمان را زیر و رو کردم

خودم میدانم این رویا دوباره بر نمی گردد
و تنها با غم ودل تنگی ام جانانه خو کردم

آذر رئیسی



کوچ

امشب، پرستوی دلم میل خطر دارد
پاییز در راه است و او قصد سفر دارد

او می رود از لانه و کاشانه اش امّا
یک منتظر بر روز دیدارش نظر دارد

پر میزند در آسمان و اوج می گیرد
شاید که از دیر آمدن قدری حذر دارد

بال و پرش رنجیده شد از باد و طوفان ها
غم بر دلش بارید و او شوری به سر دارد

شب هم سکوتی کرده و چیزی نمی گوید
او در خیالش فکر پروازی دگر دارد..


آذر رئیسی



مرگ

عشق را با یک نفس در سینه زندان می کنم
غصه را بر چهره ام هر لحظه پنهان می کنم

در نگاه عابران خسته از اندوه و درد
چشم های منتظر را خیس باران می کنم

عاقبت در یک شب تلخ زمستان، زیر برف
سختی این زندگی را بی تو آسان می کنم

بد فرو می پاشم اما از غم این سرگذشت
مرگ را با جان و دل در خانه مهمان می کنم

تا ابد در خواب آرام و سکوت سرد قبر
این تن آزرده را با خاک درمان می کنم

آذر رئیسی



برق نگاهت

چشمان تو دریایی از عشق و وفا بود
وقتی نگاهت با نگاهم آشنا بود

کشتی شدم در ساحل پلکت نشستم
جایی که خالی از هیاهو و صدا بود

خندیدی و من مات لبخند تو بودم
گلهای لبخندت مرا راز بقا بود

آنگونه زیبایی که دنیا کرده باور
نقاشی سیمای تو نقش خدا بود

من ماندم و برق نگاه عاشق تو
ماه وجودت پرتویی از ماورا بود


آذر رئیسی


بذرغم

آه، دلتنگی صفای خانه را برچید و رفت
بذر غم را بر دل ویرانه ام پاشید و رفت

من که چون کوهی قوی و رام بودم آخرش
با غرور کاذبش کاهی مرا نامید و رفت

آب و جارو کرده بودم خانه ی دل را دریغ
آمد اما زود در را پشت سر کوبید و رفت

کوچه غمگین شد شبی و رهگذر از اوگذشت
ابر تیره،اشک ماتم بر سرم بارید و رفت

شادمانی چون کبوتر از دلم پر می کشید
غصه آمد خنده را از روی لب قاپید و رفت

آن که روزی عشق را درچشم من تفسیر کرد
باز هم بر قلب من مثلِ جنون خندید و رفت


آذر رئیسی



شبهای دلتنگی

به دیدارم بیا امشب، خیالت را نمی خواهم
و قدری هم مدارا کن، ملالت را نمی خواهم

بیا مهمان قلبم شو در این شبهای تنهایی
برای دیدنت دیگر مجالت را نمی خواهم

بیا تا باز هم در دستهایم دست بگذاری
که بیش از این سکوت بی وصالت را نمیخواهم

کنار پنجره گرچه به یادت قهوه می نوشم
به قدری تلخ بود اما که فالت را نمیخواهم

برای پرزدن می خواهمت تا کوه خوشبختی
در این رویا ولی یک پر ز بالت را نمی خواهم


آذر رئیسی


گله

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از زن غریبیست
که عذاب در نهان را
به فغان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از شب سیاهیست
که سکوت اختران را
به جهان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از نوای سازیست
که هجوم گرگِ جان را
به شبان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از درد عجیبیست
که دوای عاشقان را
به امان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از شعر بلندیست
که جنون شاعران را
به زبان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از درخت زردیست
که نبود باغبان را
به خزان نگفته باشد


آذر رئیسی



همزاد غصه

به من گفتند هیچ از حس یک آدم نمی فهمی
تو بی احساسی از درد و غم و ماتم نمی فهمی
نگفت اما کسی شاید تو هم با غصه همزادی
بجز اندوهِ سخت از خوبی عالم نمی فهمی

آذر رئیسی



تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/01



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد



مجموعه شعر ردپای تو سروده محدثه آشتیانی

دفتر اشعار محدثه آشتیانی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه وارونگی اثر محدثه آشتیانی


روزگار

فرقی میان خوب و بد روزگار نیست
وقتی کسی برای تو چشم انتظار نیست

 سرما که زد به شاخه ی این باغ بی گمان
حتی اگر بهار بیاید بهار نیست

از این جهانِ همهمه بگذر، قبول کن
اینجا دلی برای دلت بی قرار نیست

با روزه ی سکوت زبانم مهار شد
اما دو چشم کافر من روزه دار نیست

اقرار میکنم که‌ دلم پایبند توست
هرچند اعتراف به غم، افتخار نیست

محدثه آشتیانی



یادم رفت

گفتم از خون دلم دم بزنم یادم رفت
لب به لبخند گشودی، سخنم یادم رفت

بس که غم جای تو را در بغلم پر کرده
شیوه ی دلبری ام، اینکه زنم یادم رفت

اهل آغوش توام اهل تو را داشتنم
در حوالیِ تن تو، وطنم یادم رفت

در دلِ آتش این عشق که گیر افتادم
محو چشم تو شدم، سوختنم یادم رفت

رفتی و خاطره هایت نپرید از سر من
هر چه جز عطر تو بر پیرهنم یادم رفت

روز مرگم كه به آغوش تو برمی گشتم
آنقدر هول تو بودم كفنم یادم رفت

محدثه آشتیانی



کجایی

کجایی؟ نیستی! دیوانگی‌ها! های‌وهویت کو؟
شرابی کهنه دارم در بساط خود،سبویت کو؟

زمانی آرزویت بودم این را بارها گفتی
تمام آرزوهای محالم! آرزویت کو؟

بزن بر صورتم باران ، بشوران حرفایم را
که میپ رسد دلم از چشم هایم، آبرویت کو؟

تمام عمر را هر روز دنبال تو می گردم
شبی که‌ بشکند درمن‌طلسم‌جستجویت، کو؟

گرفته عشق هرچند از وجودم پای رفتن را
بگو بال‌ و ‌‌پری که باز برگردم به سویت کو

محدثه آشتیانی



تاریخ ثبت اشعار : 1399/03/25



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


محدثه آشتیانی

دفتر اشعار محدثه آشتیانی آثار شاعران کانون شعر ایران





خانم محدثه آشتیانی

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد :  قم   1368/06/06

- تحصیلات : مهندسی فناوری اطلاعات

- طراحی عکس، گرافیک و چرم دوزی آماتور


جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر  اینجا  کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
شاعر با همه ی ذوق و بداهه های نامنظمش در سال های قبل از شاعری همیشه در رشته ریاضی فعالیت کرده و همه ی علاقه اش در حل معادلات چند مجهولی بوده اما از یک زمان به بعد حس کرد که ریاضی به تنهایی جوابگوی احساس درونی اش نیست و اینگونه بود که زیستن در شعر را آغاز کرد...


مجموعه شعر وارونگی سروده نسترن شلت

دفتر اشعار نسترن شلت مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه وارونگی   اثر نسترن شلت


كلید

از گوشه ی چشمی مایوس
برمی دارم آخرین کلیدرا
نگاه مى كنم با گوشه ى دیگرش
به صورت قفل شده ات
چه عبوسانه بسته اى آن را
می ترسد کلید
از مرده کلید های زمین افتاده
می لرزد تنش در دهان یخ زده ات
نگاه‌ می کنم به پاهایم
دست ا‌ز چرخش نگه می دارم
من که هنوز‌‌‌ پای رفتن ندارم!!!
به آرامی
بی صدا
کلید به چشم
من به رختخواب
و‌تو‌ به ذهن آشفته ام برمی گردی ...

نسترن شلت



درد

با گریه می‌خندم
بر لذت دردناک سلول های تنیده در هم
بر سو سوی چراغی که
صورتت را دو نیم می کند
لال وار خیره می شوم
بر کودک تازه به حرف افتاده ی چشمانت
فشار می دهم دستت را
شاید از آن خونی گرم
بر پاهای مرده ام بچکد
من تمام آن لحظه را
در خود می بارم
تا منجی انقراضت در تن شوم
با گریه می خندم
بر لذت دردناک این درد
که تو‌را بارها می رویاند در من ...

نسترن شلت



خارپشت

در آغوشت می‌گریم
و تو فکر می‌کنی این زن
چرا باید در آغوش محبوبش بگرید
روز اعتراف است
من زن نیستم
خارپشتم
خارپشتی که خارهایش
وارونه رشد می‌ کند در تنش
واین پوست این پوست زن
زخم هایش را می پوشاند
مرا بغل می‌گیری
و نمی دانی
هرچه محمکتر در آغوش بگیری
نزدیکتر می شوند به قلبم تیغ ها ...

نسترن شلت




تاریخ ثبت اشعار : 1399/03/21



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

نسترن شلت

دفتر اشعار نسترن شلت آثار شاعران کانون شعر ایران





خانم نسترن شلت

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر، نویسنده و داستان نویس

- متولد :  تهران   1366/03/07

- تحصیلات : لیسانس مترجمی زبان انگلیسی

- مدرس زبان انگلیسی

- مترجم شعر

- چاپ دو شعر در مجموعه سپید سر خط


جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر  اینجا  کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
نسترن شلت هستم 32 ساله معلم و مترجم زبان انگلیسی علاقه مند به شعر و داستان نویسی و قصه گویی کودکان

مجموعه شعر یاد مهتاب سروده آذر رئیسی

دفتر اشعار آذر رئیسی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه یاد مهتاب   اثر آذر رئیسی




چشمان تو

برق چشمان تو شهری را پریشان می کند
رخنه در ایمان مومن یا مسلمان می کند

نقش لبخندت اگر یک روز ننشیند به لب
آسمان فرش زمین را خیس باران می کند

آنچنان قلبم فرو می پاشد از سیلاب درد
بند بند خانه را این غصه ویران می کند

وای اگر ناز نگاهت را نبیند هر شفق
تا فلق دشتِ دلش را چون بیابان می کند

ساز سرنای دلت کوک است و وَرساقی زند
مست و رقصان تن فدای گوهر جان می کند

روزهای تیره و شبهای ظلمت در گذر
هرکه عاشق شد جهانی را چراغان می کند

آذر رئیسی



توهم ها

با کوله باری از توهم ها
تا صبح جای هر دو بیدارم
با چشمهایی دوخته بر در
در حسرت یک لحظه دیدارم

اینجا کنار پنجره بی تو
همصحبت هر بارِ مهتابم
با گریه ای خاموش و دلشوره
با غصه ها در حال پیکارم

حالا میان کوچه های شهر
تنهاترین شبگرد بی تابم
در خاطرات این خیابانها
آواره ای رنجور و بیمارم

درکنج قلبم ساکت و تنها
با یک نگاه خیره می مانم
از این همه نامردی و غربت
برحال خود چون ابر می بارم

گاهی دلم از عشق می گیرد
از داغ تو تب کرده بی خوابم
گاهی دوباره با دو چشم تر
در باغ بی تو لاله می کارم

آذر رئیسی



مرهم

روزی که دستان تو را محکم گرفتم
گویی برای زخم خود مرهم گرفتم

گفتی که با من تا ابد همراه هستی
از گفتن این جمله قدری دم گرفتم

وقتی که قلبت را به قلبم هدیه کردی
پس لرزه ای از لرزه های بم گرفتم

خندیدی و در خنده های من نشستی
در شهر تو کاشانه ای بی غم گرفتم

یک لحظه سُر خوردم به اعماق نگاهت
از اشک چشمان ترت شبنم گرفتم

عهدی که با تو بسته ام در آسمان است
بر جعبه ی اسرار خود محرم گرفتم

آذر رئیسی



سنگ صبور

وقتی که تنهایی دلت یک مرد می خواهد
سنگ صبوری محرم و همدرد می خواهد

هنگام خشم و فاجعه در قلب اقیانوس
یک مرغ طوفان زاد و دریاگرد می خواهد

وقتی به تاریکی و تنهایی گرفتاری
آزاد مردی عاشق و شبگرد می خواهد

مغرور هستند و قوی زنهای با احساس
زن بین قلب و عقل شهرآورد می خواهد

چون تشنه ای تنها در این صحرای بی پایان
تنها فقط یک جرعه آب سرد می خواهد

آه از دلِ وامانده در سلول تنهایی
جان را تهی از عاشق تو زرد می خواهد

آذر رئیسی



ترس

من از چشمان شورانگیز تو بسیار می ترسم
و از دیوانگی های پر از تکرار می ترسم

برای عاشقی و دل سپردنهای پوشالی
در این شبهای تنهایی من از اجبار می ترسم

از این مستی از این عشق و از این دل دادن و کندن
بسان اسب ها از بستن افسار می ترسم

برای شاد و راحت زندگی کردن در این دنیا
ز عاشق بودن و دل بستن دلدار می ترسم

دلم میلرزد اما از غم رسوا شدن حتی
میان واژه ها از گفتن دیدار می ترسم

آذر رئیسی


تاریخ ثبت اشعار : 1399/03/21



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


مجموعه شعر گذشته ای که گذشت سروده لیلا شامخی صابر

دفتر اشعار لیلا شامخی صابر مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران




مجموعه گذشته ای که گذشت   اثر لیلا شامخی صابر




لیلاشود

عاشقی نشو ونمایِ دلِ تبدار تونیست،
مرد ره خواهد ازاین درد گذر کردنها

تا نیافتی ونبینی که چه سخت است زمین،
توندانی خبرازصخره، حَذَر کردنها

عاشقی گَه به زمینت زند و گَه به هوا،
درس صبری دهد از، سود و ضررکردنها

تا تو ازصبر به معشوق رسی عید شود،
می رود سیزده ات بعدِ بِدَر کردنها

اینکه خود ازغم این عشق بدانی کافیست،
این وآن را چه لزومیست خبرکردنها

درد عشقی نکشیده چه خبرداری،از
شب رو با گریه وبغضی به سحرکردنها

تا که "لیلاشود"آن دل که بدستش آری،
مرد ره خواهد ازاین درد گذر کردنها.
لیلا شامخی صابر



گل من

چشم درراه توبودم: نرسیدی گلِ من؟
مگر از قلب حقیرم توچه دیدی گل من؟

توچه دیدی که چنین روی به صحرا کردی
چشم غمگینِ مرا لانه ی دریا کردی!

خط بُطلان به همه وعده ودیدار زدی،
وچه ساده به تَنِ پودِ دلم تارزدی

امشب آن عهدقدیم تو بیاد آوردم
که چه ساده همه پیمان تو باور کردم

گلِ من! بازمن و چشم تَرَم در راهیم
همسفر با نفسِ آخرو اشک وآهیم

تاکجا؟ تاکجا فرصت دیدارتو را می یابم
داده ای وعده به بیداری و من درخوابم

خواب رویایی وشیرین، من وتو دست به دست!
هردو از قصه ی هم باخبرو هرچه که هست

لب به لب با تو و با خنده ی مستانه ی تو
با تنِ گرم من و باهمه بیگانه ی تو!

حیف شد، روز شد وخواب گِران آخرشد
شاهدخواب قشنگ من وتو ساغرشد

بازبیداری و دلتنگی و ازچشم تو گفتن
باز امید که روزی بَرِ چشمانِ توخفتن

با دل سوخته ای نام تو را دردکشیدن
درخفا بغض شکستن درخفا نازخریدن

چشم درراه توبودم: نرسیدی گلِ من؟
مگر از قلب حقیرم توچه دیدی گل من؟

لیلا شامخی صابر



قرارسرنوشت

زمانه بامنه رسواقراری اینچنین دارد،
که هرلحظه روانم رابه دشنامی بیازارد

چنانم روزوشب طی شدبه سختی درکنارغم
که ذهن آدم وحوا، توانش نیست بشمارد

توان وزوربازورفت، چه شبهاازکف فرهاد
که شیرین عشقِ پاکش را به دست تیشه بسپارد

دگرتاب درنگم نیست که عمری درغفابگذشت
هم او درکار ما مانده، عجب صبری خدادارد!

کشیدم بارسختی ها به تنهایی دراین دنیا
کنون خسته تنم خواهدکه بارش برزمین آرد

چه بیهوده تلاشی بود: رهایی ازغمِ تقدیر
ندانستم فلک بامن،سرِسازش نمی دارد

نفوذ قطره ی احساس، به روی سنگ سیمانی
که جنسِ قلب آدمهاست، گلِ بابونه می کارد!

دراین دنیای وانفسا، که روزِمرگ خوبی هاست،
نگاهم رازِ دیرینش به چشمان که بسپارد

زدم برچهره ی غمگین، نقابی از رضایت، تا
مبادا چشمِ نامحرم خیال هرزه پندارد

اگردرد دلی کردم، گلایه درخورِمن نیست!
زمانه با من رسوا قراری اینچنین دارد ...

لیلا شامخی صابر




برنگرد

دست هم تکان ندادی و ....رفتی!
بغضم شکست و دردلم تِرکید
آسمان دلش به حالم سوخت
ابری فرستاد و بر تَبَم بارید


اشتباه بود آن مسیر که تو را
به دورترین فاصله فرامی خواند،
تو رفتی اما پِیِ همان راهی،
که همیشه تو را ز من جدا می خواند.


به چشمهای بارانیم قسم خوردم،
اگر از راهِ رفته برگردی،
هم اعتبار"عشق" را زمین زده ای،
هم به من هم به آسمان جفا کردی!

بعدِ تو نه اشک میماند و نه دلتنگی
نه پاییز، نه زمستانِ غمگینی
دوباره بهار به قلبم جوانه خواهد زد
نشان به نشان:"همین شکوفه که می بینی!"

لیلا شامخی صابر



سفر

تو می روی بی اعتنابه این دل خراب من
بدرقه می کند تورا چشم پرالتهاب من

تو می روی و رفتنت نگشته محو باورم
هوای عاشقانه ات هنوزمانده درسرم

بعدِ تو ازشب دلم، دگرشهاب رَدنشد
حریف گریه های من کسی نبود، سَد نشد

نه دوری ازمقابلم، نه درکنارمی هنوز
دراین تلاطمِ حضور، به حیرتم شبانه روز

بعید می نمود اگربه کوی تو رسیدنم
محال ترازآن شده، تو را دوباره دیدنم!

تو می روی و من هنوزبه خطِ بسته می دوم
چراغ رفتنت شده، همان ستاره شَبَم

چه دلخوشی به عالَمی که خسته از"من" ومنست!
چه درد بی نهایتی به استخوان این تَنَست!

چه ماندنی، چه رفتنی،"سفر"چگونه دشمنی؟
به جان عشق عاشقان هماره زَخمه می زنی

کنون من و مرام تو براین بساطِ کهنگی
که ماندنم بدون تو، نه مردن است نه زندگی

قسمت نشدکه عشق خود فداکنم به پای تو
قسمت نشد بمانی و شوم من آشنای تو

تو چشمه سارحسرتی به عمق درد و دوریم
شکسته قایقی هنوزبه ساحل صبوریم

برو که ساززندگی، به میل ما نمی زنند
تمام گفته های تو حدیث کهنه منند

برو که دست سرنوشت کنون شده پناه تو
توهم مقصری عزیز"همین سفرگناه تو!"

لیلا شامخی صابر





تاریخ ثبت اشعار : 1399/03/21


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

من همون روز تولد مردم - زهرا شادباش

دفتر اشعار زهرا شادباش آثار شاعران کانون شعر ایران



من همون روز تولد مردم

ننگ یه بی آبرویی با منه
جای داغِ برده بودن رو تنم
من همون عقده ی چندصد سالم
که باید دفن بشم توو وطنم

دستی که انداختی دور گردنم
فکر می کردی حلقه ی دار بشه؟
یا با حرفایی که پشتمون زدن
پدرم  عمری  گرفتار بشه؟

فکر می کردم جای هر آغوشی
که یه عمر ازم دریغش کردن
بتونم پیش تو آروم باشم
تا خوشی های منم بر گردن

آرزوی پدر من این بود
که پسر شم ولی بدآورم
آخه دختر شدم و واسه پدر
من همون روز تولد مردم!

جرم دختر بودنم با من بود
من که از آغوش تو ترسیدم
حالا که اشک میریزن واسه من
بگو جز کنایه چیزی نشنیدم

بگو که چطوری قاتلم شدن
مردمی که خونمو می خوردن
پدری که پاره ی تنش بودم
جلو چشماش کفنم رو بردن


زهرا شادباش
تاریخ ثبت شعر : 1399/03/19

مجموعه شعر شوره زار سروده مریم عادلیان

دفتر اشعار مریم عادلیان مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه شوره زار   اثر مریم عادلیان



جاده نفرین شده

جاده ای نفرین شده ام
همه از من
می گذرند


مریم عادلیان

تنهایی

تنهایی یعنی
بسرایمت
نخوانی ام


مریم عادلیان


عدالت

برای طبقه مرفه 
طبقه می سازد
دستمزدش را
در پایینترین طبقه می گیرد
و هر روز
رو به خدای هفت طبقه
عدالت طبقه بندی را
طبقه
به
طبقه
اشک می ریزد ...


مریم عادلیان


موج

پدرم
موج به موج عوض می شود
قامت خواهرم خم می شود
جهزیه مادرم ترک برمی دارد
این وسط اما من
سهمیه ام را برمیدارم
به دانشگاه می روم
و زیر نگاه تنفر امیز همکلاسیهایم
به این فکر می کنم
زندگی آنها به اندازه ما
مواج است؟!


مریم عادلیان


تنهایی

جنگ‌همیشه فاجعه نیست
گاهی
از بی کسی به جنگ می روی
تا به جای تنهایی
گلوله ای درون قلبت جای دهی
و در قطعه مبارزان
در یادها بمانی


مریم عادلیان


شوره زار

همسایه ما
کشاورز ماهری است
هر روز
روی شوره زار صورت زنش
بادمجان می کارد


مریم عادلیان



تاریخ ثبت اشعار : 1399/03/18


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


حلاج - سمیرا شهیکی

دفتر اشعار سمیرا شهیکی آثار شاعران کانون شعر ایران


حلاج

می گفت زمین را برای تنش دوخته اند
مردی که بقچه به دست
حلاج را به چشمهایش بسته بود
زل می زدم
زل می زدم
به کبودی لبهاش،
به خامی نفرین نشسته در سایه
و به انگشتان کشیده ای
که کشتزار پرندگان
در انتهای آسمان بود
می گفت از آغوشم بگو
و از گلوگاه
که باد را
بر چوبه دار نوازش می کرد
به کری گوشهام
که نعره می خواهم
و بلعیدن
جرعه جرعه
روز هایم را
که این خاک به اشک سیراب نمی شود...

سمیرا شهیکی
تاریخ ثبت شعر : 1399/03/17

بگو صاف و دریایی بگو - سمیرا شهیکی

دفتر اشعار سمیرا شهیکی آثار شاعران کانون شعر ایران


بگو صاف و دریایی بگو

سپید
سیاه
و مطلقا ممنوع
گره خورده بود
به عمق آرامیم
به کلماتی که جرعه جرعه دهانم را نوشیدند
بگو
بگو صاف دریایی بگو
کجای این جهان صف کشیده اند
دخترکان آبستن...
که غروب کنم هیاهویی درونت را
در دورترین قسمت زمین
بگو مطلقا کجایی جهانی
که در آغوش بگیرم
بردیای خونخوارت را
و بگریانم تمام طلوعهای یکطرفه را...
بگو کجای جهانی؟
یا
زمین گرد است ؟
به گردی تمام عینک های ته استکانی
این روزها
سکوتها آنقدر سرشان را توی لاک خودشان فرو برده اند
مثل افسران از جنگ برگشته ی نازی
بیراهه می روی؟
این دایره قطب نمای استخوان و تن پوسیده و آغوش است .
برگرد
تازه شده ای شبیه رگبار مسلسل به نقطه نقطه تنم 
برگرد
از قانون عجول اجباری ...

سمیرا شهیکی
تاریخ ثبت شعر : 1399/03/17




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic