به نام خداوند مهرآفرین

به وبسایت کانون شعر ایران خوش آمدید

مشاهده قوانین

شاعران کانون شعر ایران

.... ....

بخش های اصلی

..... ..... ... ...

وبسایت رسمی کانون شعر ایران

نبض باران - سحر کیانی

رمان و داستان داستانک






نبض باران - به قلم  سحر کیانی


آنگاه که ناامیدی بر روح و تنم ریشه افکنده بود ...
با صبوری پای در دنیای خویش نهادم، آهسته قدم برداشتم تا به شناخت ماهیت خویش بپردازم.
تا چرایی این همه  ناملایمات  و مرراتی  که  متحمل شدم را دریابم؟
به راستی که هر کس قهرمان زندگی خویش است.
و پیمودن این مسیرِ پر پیچ و خم کار دشواری است.
واژه واژه ی این کتاب  نمایانگر دشواری ها و درد های یک زن در خلال زندگی عاشقانه اش است. زنی که با تمام سختی ها آه و حسرتها و تنهایی هایش عشق خودرا تنها نگذاشت با اینکه ترد شد، مستاصل و درمانده  شد اما  با همان  روح و جسم خسته اش مسیر پر فراز و نشیب  زندگی  اش را ادامه داد. او به شوق تمام قول و وعده های پوچ تو خالی آغوش گشوده بود اما خود را یکباره  جهنم دید که اعتیاد، توهم ،تهمت، کتک وتنهایی   و ... برایش ساخت بود.
زندگی به سان حیوان درنده خو به جانش افتاده بود و ذره ذره گوشت و استخوانش را دندان می کشید. اما او بجزاشک های زلال وبغض های گره خورده چیزی برای دفاع از خود نداشت با تمام خستگی ها برای پاکدامنیش جنگید و بار دیگر  روی پاهای بی رمقش   ایستاد دست از کار و تلاش شبانه روزی نکشید که  مبادا دستش را جلوی هر نامردی درازکند. 



نویسنده : سحر کیانی

تاریخ ثبت داستانک : 1399/01/20


در امتداد آیینه - زهرا شادباش

داستانک رمان و داستان





در امتداد آیینه - به قلم  زهرا شادباش


برای آخرین بار می نویسم
فکر می کنم، خیره می شوم در نهایت دندان تیز می کنم و قلمم را به دست می گیرم نمی دانم کدام واژه از واژه ی دیگر تیز تر است تا پیوند بین تو و سنگدلی را از ریشه جدا کند.

به خودم قول داده بودم کسی که تحقیرم کرده را فراموش کنم اما درست لحظه ای که صدای قچ قچ موهای مشتری لابه لای انگشتانم  به گوش می رسد باز فکرت به سرم می زند.

دوست داشتنت را پنهان می کردم، از تویی که آنقدر زیرک بودی که از حالت اخم های بی بخارم می فهمیدی هر بار که می بینمت برای چشم هایت چقدر می میرم اما به ناچار به یک غرور پوشالی وانمود می کنم ؛
مشتری سر صحبت را با گرانی و نرخ دلار باز می کند در همان چند ثانیه کاسه ی صبرم لبریز می شود و می خواهم قیچی را بر سرش فرو کنم و داد بزنم آهای...لعنتی مزاحم افکارم نشو ،  صدای فحش ها در سرم زوزه می کشند.
 نفسم را با حرص به بیرون فرو می فرستم ، موهای سرش را دوباره شانه می زنم با لبخندی می گوید : ماشالا همه ی آرایشگرام خوشگلن

زورکی هم که باشد لبخند گرمم را به صورت خیره اش می پاشم.

آخ، آخ دستم .... دستم را بریدم، دیگر دست خودم نیست هر وقت کسی تعریفم را می کند از خشم می خواهم خودم را به در و دیوار بکوبم و  گِلیم طلایی آویزان بر سرم را ریسه ریسه قیچی کنم تا دیگر غصه ی زیبایی که قدرش را ندانستی و هیچ از آن ندیدی را نخورم و نخورم ...

مشتری با حالتی متعجب به چشمانم خیره می شود .

مضطرب می گوید : خدا مرگم بده لیلی خانوم چی شد ؟!

لیلی... وای لیلی... باز از کسی جز تو اسمم را شنیدم،

نفس عمیق می کشم و دستانم را خشک می کنم و به سراغ موهایش می روم و بالبخند می گویم پیش می آید دیگر ...

بعد از آن نگاهی به آیینه می کند و از خودش راضی با تشکر و لبخند بیرون می رود .

الان بهترین فرصت است تا جلوی سکوت آیینه ها را بگیرم صدای  موزیک را زیاد می کنم و دست هایم را پشت سرم می گذارم  با تو دارم حرف می زنم اما با صدای خواننده ی محبوبم :

یه روزی عاشقم‌ می شی
نمی فهمی کجا میری
توهم دلواپسم می شی
تو هم دلشوره می گیری
وقتش رسیده...

همت کن لیلی، شال و کلاه کن برو ، برو پیشش

آخ کاش انجام دادنش هم ساده بود روی زمین می افتم جای یقه ات کف زمین را می چسبم و به زمین سیلی می زنم من ...  دلم می خواهدت، چرا نمی فهمی
چرا دوستم نداری چرا؟

مثل بچه ی بی سرپرستی که به یک خانواده ی پولداری می رسد به تو پناه آورده بودم تو نقش پدر نداشته ام را بازی نکردی نقش برادر زندانی ام را هم همینطور، تو فقط نقش عشقم را برایم داشتی وقتی که می گفتی لباس هایت را بپوش تا برویم دربند و کبابی به رگ بزنیم

کاپشن چرمت را همانند مدلینگ های هالیبودی می پوشیدی و وقتی ته ریش می گذاشتی دلم تا در بند برایت می رفت .
بلند می شوم نسکافه ی داغم را روی لیوان بزرگ طرح شده با آبرنگ های بنفش و صورتی ام می ریزم دنبال قاشق کوچک برای هم زدن می گردم تمام کابینت ها را زیرو رو می کنم فقط همان یک قاشق کوچک را در آرایشگاه داشتم .

یک سال و چهل و هفت روز است که دیگر هیچ چیز سر جایش نیست حتی قاشقی برای هم زدن نسکافه
هه ببین زیر کابینت افتاده

صدای دستگیره ی در را می شنوم مشتری است

یه قُلُپ دیگر از نسکافه را می خورم و پیش بند قرمزم را رو به آیینه می بندم .

به تصویرم در آیینه لبخند می زند و می گوید:

یک سال و چهل و  هفت روزه موهامو  کوتاه نکردم واسم کوتاه می کنی...؟



نویسنده : زهرا شادباش

تاریخ ثبت داستانک : 1398/11/06



موهای بافته مادرم - فرحناز یوسفی

رمان و داستان











موهای بافتهٔ مادرم   ( داستان )


( خاطره ای از کودکی نویسنده )
 
شب وقتی چادر سیاهش را پهن می كرد، موهـای بافتـه و خورشـید رنگِ مادرم، ریسمانی بود كه به عـادت همیشـگی، محكـم در دسـتان كوچكم می گرفتم و همراه با آواز دلنشین لالایی اش، از نردبان خـواب بالا می رفتم. 

صبح غم انگیـزی بود، آن روز كـه بـا صـدای قیچـی ملكـه خـانم، آرایشگر خانگیِ مان از خواب بیدار شدم. قیچـی، بـی رحمانـه، تارهـای طلائی رنگِ خـورشیـدكم را روی زمین پهن كـرده بـود.

بغض كودكانه ام را در گلو خفه كردم و به زیر درخت سیبِ گوشـه حیاط، كنارِحوض، پناه بردم. اشك هایم همراه با شكوفه های سـیب بـر سرِ مـاهی هـای قرمزِ بـی خبر از همه جـا می ریـخت. «چقـدر خوشبخت بودند بچه ماهی هایی كه مادرشان موهای بافته نداشت.»  شبِ بی ریسمان و نردبان از راه رسید. بـه سوی رختخواب رفتـم. 

باوركردنی نبود! دو رشته موی بافته، با دو روبان قرمزِ خوشرنگ، روی بالش خودنمایی می كرد! 

مادرم كَلَك زیبایی زده بود، دیگر می توانستم به تنهایی بخوابم.



نویسنده : فرحناز یوسفی


تاریخ ثبت داستان : 1396/7/29







شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic