به نام خداوند مهرآفرین

به وبسایت کانون شعر ایران خوش آمدید

مشاهده شرایط و قوانین

شاعران کانون شعر ایران

.... ....

بخش های اصلی

..... ..... ... ...

وبسایت رسمی کانون شعر ایران

مجموعه شعر دلتنگی سروده آذر رئیسی

دفتر اشعار آذر رئیسی مجموعه شعر



مجموعه دلتنگی   اثر آذر رئیسی



کهنگی

دلتنگ که باشی
نفس هایت
بوی کهنگی می گیرد...

آذر رئیسی




قاصدک

نسیم
موهای قاصدک را
نوازش می کند،
آرزوهایم...
که آذینِ
گیسوانش شده اند
به او
می سپارم
شاید در غروبی دیگر
طلوع کنند...

آذر رئیسی



زنانگی

زنانگی
درد می کشد
وقتی زمان نمی ایستد
و تمام دردهای دنیا
درآن متوقف می شوند...


آذر رئیسی



همبستر شب

شب
مادر شعرهایم بود،
از همبستر شدن با دلتنگی
آبستن دردهایم شد...


آذر رئیسی




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/07



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


مجموعه شعر تنهایی سروده آذر رئیسی

دفتر اشعار آذر رئیسی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه تنهایی   اثر آذر رئیسی


تنهایی

ماه من امشب چرا در آسمانت نیستی
پشت غم پنهان شدی در آشیانت نیستی

راستی شاید تورا در خاطرم گم کرده ام
این چنین آشفته ای درکهکشانت نیستی

باز هم با رفتنت شب را پر از غم کرده ای
دل به تنهایی سپردی در جهانت نیستی

با همه قهری و از حرف دلم رنجیده ای
ساربانی خسته ای در کاروانت نیستی

خواستم تنهاییت را با خودم قسمت کنم
آمدم، اما تو پیش میهمانت نیستی

آذر رئیسی



جست و جو

من آن آشفته حالی را شبی باز آرزو کردم
تو را بین تمام خاطراتم جست وجو کردم

شدم لیلا شدی مجنون در این دنیای بی پایان
که شب را در خیال و روز حفظِ آبرو کردم

دوباره چشمهایم را برای دیدنت بستم
برای چشمهای تو، نشستم گفت و گو کردم

نسیمی می وزید آرام در امواج گیسویم
شمیم جان نوازت را شبی مستانه بو کردم

دریغا روزشد، زیباترین رویای شب را برد
برای بودن باتو زمان را زیر و رو کردم

خودم میدانم این رویا دوباره بر نمی گردد
و تنها با غم ودل تنگی ام جانانه خو کردم

آذر رئیسی



کوچ

امشب، پرستوی دلم میل خطر دارد
پاییز در راه است و او قصد سفر دارد

او می رود از لانه و کاشانه اش امّا
یک منتظر بر روز دیدارش نظر دارد

پر میزند در آسمان و اوج می گیرد
شاید که از دیر آمدن قدری حذر دارد

بال و پرش رنجیده شد از باد و طوفان ها
غم بر دلش بارید و او شوری به سر دارد

شب هم سکوتی کرده و چیزی نمی گوید
او در خیالش فکر پروازی دگر دارد..


آذر رئیسی



مرگ

عشق را با یک نفس در سینه زندان می کنم
غصه را بر چهره ام هر لحظه پنهان می کنم

در نگاه عابران خسته از اندوه و درد
چشم های منتظر را خیس باران می کنم

عاقبت در یک شب تلخ زمستان، زیر برف
سختی این زندگی را بی تو آسان می کنم

بد فرو می پاشم اما از غم این سرگذشت
مرگ را با جان و دل در خانه مهمان می کنم

تا ابد در خواب آرام و سکوت سرد قبر
این تن آزرده را با خاک درمان می کنم

آذر رئیسی



برق نگاهت

چشمان تو دریایی از عشق و وفا بود
وقتی نگاهت با نگاهم آشنا بود

کشتی شدم در ساحل پلکت نشستم
جایی که خالی از هیاهو و صدا بود

خندیدی و من مات لبخند تو بودم
گلهای لبخندت مرا راز بقا بود

آنگونه زیبایی که دنیا کرده باور
نقاشی سیمای تو نقش خدا بود

من ماندم و برق نگاه عاشق تو
ماه وجودت پرتویی از ماورا بود


آذر رئیسی


بذرغم

آه، دلتنگی صفای خانه را برچید و رفت
بذر غم را بر دل ویرانه ام پاشید و رفت

من که چون کوهی قوی و رام بودم آخرش
با غرور کاذبش کاهی مرا نامید و رفت

آب و جارو کرده بودم خانه ی دل را دریغ
آمد اما زود در را پشت سر کوبید و رفت

کوچه غمگین شد شبی و رهگذر از اوگذشت
ابر تیره،اشک ماتم بر سرم بارید و رفت

شادمانی چون کبوتر از دلم پر می کشید
غصه آمد خنده را از روی لب قاپید و رفت

آن که روزی عشق را درچشم من تفسیر کرد
باز هم بر قلب من مثلِ جنون خندید و رفت


آذر رئیسی



شبهای دلتنگی

به دیدارم بیا امشب، خیالت را نمی خواهم
و قدری هم مدارا کن، ملالت را نمی خواهم

بیا مهمان قلبم شو در این شبهای تنهایی
برای دیدنت دیگر مجالت را نمی خواهم

بیا تا باز هم در دستهایم دست بگذاری
که بیش از این سکوت بی وصالت را نمیخواهم

کنار پنجره گرچه به یادت قهوه می نوشم
به قدری تلخ بود اما که فالت را نمیخواهم

برای پرزدن می خواهمت تا کوه خوشبختی
در این رویا ولی یک پر ز بالت را نمی خواهم


آذر رئیسی


گله

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از زن غریبیست
که عذاب در نهان را
به فغان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از شب سیاهیست
که سکوت اختران را
به جهان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از نوای سازیست
که هجوم گرگِ جان را
به شبان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از درد عجیبیست
که دوای عاشقان را
به امان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از شعر بلندیست
که جنون شاعران را
به زبان نگفته باشد

گله ای ندارم از عشق
گله ای اگر که باشد
گله از درخت زردیست
که نبود باغبان را
به خزان نگفته باشد


آذر رئیسی



همزاد غصه

به من گفتند هیچ از حس یک آدم نمی فهمی
تو بی احساسی از درد و غم و ماتم نمی فهمی
نگفت اما کسی شاید تو هم با غصه همزادی
بجز اندوهِ سخت از خوبی عالم نمی فهمی

آذر رئیسی



تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/01



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد



مجموعه شعر یاد مهتاب سروده آذر رئیسی

دفتر اشعار آذر رئیسی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه یاد مهتاب   اثر آذر رئیسی




چشمان تو

برق چشمان تو شهری را پریشان می کند
رخنه در ایمان مومن یا مسلمان می کند

نقش لبخندت اگر یک روز ننشیند به لب
آسمان فرش زمین را خیس باران می کند

آنچنان قلبم فرو می پاشد از سیلاب درد
بند بند خانه را این غصه ویران می کند

وای اگر ناز نگاهت را نبیند هر شفق
تا فلق دشتِ دلش را چون بیابان می کند

ساز سرنای دلت کوک است و وَرساقی زند
مست و رقصان تن فدای گوهر جان می کند

روزهای تیره و شبهای ظلمت در گذر
هرکه عاشق شد جهانی را چراغان می کند

آذر رئیسی



توهم ها

با کوله باری از توهم ها
تا صبح جای هر دو بیدارم
با چشمهایی دوخته بر در
در حسرت یک لحظه دیدارم

اینجا کنار پنجره بی تو
همصحبت هر بارِ مهتابم
با گریه ای خاموش و دلشوره
با غصه ها در حال پیکارم

حالا میان کوچه های شهر
تنهاترین شبگرد بی تابم
در خاطرات این خیابانها
آواره ای رنجور و بیمارم

درکنج قلبم ساکت و تنها
با یک نگاه خیره می مانم
از این همه نامردی و غربت
برحال خود چون ابر می بارم

گاهی دلم از عشق می گیرد
از داغ تو تب کرده بی خوابم
گاهی دوباره با دو چشم تر
در باغ بی تو لاله می کارم

آذر رئیسی



مرهم

روزی که دستان تو را محکم گرفتم
گویی برای زخم خود مرهم گرفتم

گفتی که با من تا ابد همراه هستی
از گفتن این جمله قدری دم گرفتم

وقتی که قلبت را به قلبم هدیه کردی
پس لرزه ای از لرزه های بم گرفتم

خندیدی و در خنده های من نشستی
در شهر تو کاشانه ای بی غم گرفتم

یک لحظه سُر خوردم به اعماق نگاهت
از اشک چشمان ترت شبنم گرفتم

عهدی که با تو بسته ام در آسمان است
بر جعبه ی اسرار خود محرم گرفتم

آذر رئیسی



سنگ صبور

وقتی که تنهایی دلت یک مرد می خواهد
سنگ صبوری محرم و همدرد می خواهد

هنگام خشم و فاجعه در قلب اقیانوس
یک مرغ طوفان زاد و دریاگرد می خواهد

وقتی به تاریکی و تنهایی گرفتاری
آزاد مردی عاشق و شبگرد می خواهد

مغرور هستند و قوی زنهای با احساس
زن بین قلب و عقل شهرآورد می خواهد

چون تشنه ای تنها در این صحرای بی پایان
تنها فقط یک جرعه آب سرد می خواهد

آه از دلِ وامانده در سلول تنهایی
جان را تهی از عاشق تو زرد می خواهد

آذر رئیسی



ترس

من از چشمان شورانگیز تو بسیار می ترسم
و از دیوانگی های پر از تکرار می ترسم

برای عاشقی و دل سپردنهای پوشالی
در این شبهای تنهایی من از اجبار می ترسم

از این مستی از این عشق و از این دل دادن و کندن
بسان اسب ها از بستن افسار می ترسم

برای شاد و راحت زندگی کردن در این دنیا
ز عاشق بودن و دل بستن دلدار می ترسم

دلم میلرزد اما از غم رسوا شدن حتی
میان واژه ها از گفتن دیدار می ترسم

آذر رئیسی


تاریخ ثبت اشعار : 1399/03/21



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


آذر رئیسی فیل آبادی

دفتر اشعار آذر رئیسی شاعران کانون شعر ایران





خانم آذر رئیسی فیل آبادی

- عضو کانون شعر ایران

- شاعر و نویسنده

- متولد :   اهواز    1359/11/25

- خانه دار

جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر اینجا کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :

نام من پاییزی(آذر) اما دختری از بهمنم
حرفها و درد و دل هایم را بصورت موزون به زبان می آورم، شاید شعر باشند یا دلنوشته، نمی دانم ...
هرچه هست از اعماق وجودم نشات می گیرند و با آن ها زندگی می کنم
قبلا گاهی می نوشتم ولی بیش از یک سال است که به طور جدی تر شروع به نوشتم کردم و از دلتنگی ها و عاشقانه هایم می نویسم
امید که بتوانم راهی را که در پیش گرفتم به سر منزل مقصود برسانم.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات