به نام خداوند مهرآفرین

به وبسایت کانون شعر ایران خوش آمدید

مشاهده شرایط و قوانین

شاعران کانون شعر ایران

.... ....

بخش های اصلی

..... ..... ... ...

وبسایت رسمی کانون شعر ایران

مجموعه شعر طوفان سروده فاطمه فخری فخرآبادی

دفتر اشعار دکتر فاطمه فخری فخرآبادی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه طوفان  اثر فاطمه فخری فخرآبادی


طوفان

باید کمی دیوانه باشی تا بفهمی
تنها دلیلِ رفتن و برگشتنم را

موجم که تصمیمش مردد بوده یک عمر
سنگی؛ نمی فهمی غمِ دل کندنم را

ای اشتیاقِ خسته ی من! دست بردار
ساحل نمی گیرد به دستش، دامنم را

هر قدر من طوفانی ام، آرام هستی
ساکت نشستی تا ببینی رفتنم را

ناچار بر می گردد این طوفان به دریا
اما نخواهی دید هرگز شیونم را

هر بار برگشتم کمی جامانده از من
یک روز می بینی تنت، پیراهنم را

یک روز دریا می شوی اما پر آشوب
آن روز می فهمی دلیلِ ماندنم را

فاطمه فخری فخرآبادی








تاریخ ثبت اشعار : 1399/06/03


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

مجموعه شعر بعد تو سروده فاطمه فخری فخرآبادی

دفتر اشعار دکتر فاطمه فخری فخرآبادی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه بعد تو اثر فاطمه فخری فخرآبادی



بعدِ تو

من بعدِ تو دریافته ام قدرِ خودم را
از قیدِ تو برداشته ام حصرِ خودم را

تو عاشق امروزی و من پیر خرابات
باید که بیابم کسی از عصرِ خودم را

یک شهر خرابِ تو و من بعدِ تو اما
یک بارِ دگر ساخته ام شهرِ خودم را

ایوبم و بعد از تو به اقسامِ روش ها
سنجیده و پرداخته ام صبرِ خودم را

باران شدم از عرشِ تو باریدم و زنهار
تا باز کنم عقده ی در ابرِ خودم را

هر چند که سرمایه ی من فعلِ نداری ست
دادم به کسانِ دگری چترِ خودم را

ایمان به قسم های تو آوردم و آخر
هم عهد تو بشکستم و هم نذرِ خودم را

فاطمه فخری فخرآبادی




سوختن

بعدِ تو قسمتِ پروانگی ام سوختن است
چشمِ ناخفته و بیمار به در دوختن است

از لبِ سرخِ تو پیمانه گرفتند همه
سهمِ پروانه ولی شعله برافروختن است

نه که هذیانِ پس از بوسه سراب است ولی
ارزشِ توشه در این راه نیندوختن است

گفته بودند سرِ کوی تو آتش برپاست
خصلتِ مست ولی پند نیاموختن است

به جهانی ندهم این غمِ جانسوزت را
به خدا سود در این معامله نفروختن است.

فاطمه فخری فخرآبادی




بوسه

می گریم آری گریه جز بوسیدنت نیست
نازک تر از گل! رخصتِ بوییدنت نیست

آنگونه رفتی که خودم هم باورم شد
پیراهنِ من لایقِ روییدنت نیست

برگشته ای دریا ولی این ردِّ پاها
این ها مگر آثار در کوبیدنت نیست؟!

نوری و تصمیم تو روشن بود از اول
من کور بودم؛ کور سهمش دیدنت نیست

یک جرعه از آغوشِ تو؛ یک عمر تبعید
آه ای خدا وقتِ مرا بخشیدنت نیست؟!

من ساده بودم؛ این گناهِ من ولی تو
جرمِ تو آیا شیوه ی خندیدنت نیست؟!

می خندی آری خنده هایت بوسه گاهند
می گریم آری گریه جز بوسیدنت نیست.

فاطمه فخری فخرآبادی



تنها خطا

تو رنجاندی ام تا زبان وا کنم بعد از این
تو را در زبانِ غزل جا کنم بعد از این

تو رفتی؛ نمی پرسمت با که رفتی؟ چه شد؟!
که یک عمر با خود مدارا کنم بعد از این

کجا قصه ی شادی ام با تو پایان گرفت؟!
بگو تا کجا با غمت تا کنم بعد از این؟!

تو تنها خطای منی! می نویسم تو را
که از این خطاها مبادا کنم بعد از این

دعا می کنم قسمتت عشق باشد ولی
من از عشق باید که پروا کنم بعد از این

عزیزم چه بی حد تو را دوست... نه، بگذریم
قرار است مثلِ تو حاشا کنم بعد از این.


فاطمه فخری فخرآبادی






تاریخ ثبت اشعار : 1399/05/15


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

مجموعه شعر دلتنگ سروده فاطمه فخری فخرآبادی

دفتر اشعار دکتر فاطمه فخری فخرآبادی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه دلتنگ   اثر فاطمه فخری فخرآبادی



سنگ

صحبت از همدلیِ شیشه و سنگ است هنوز؟!
پای افتادنِ این حادثه لنگ است هنوز؟!

رخ بده زودتر از فرصتِ دل دل کردن
تا نگاهت به من افتاده و منگ است هنوز

من که غارت شده ی روزِ نخستم اما
در تو انگار سرِ حادثه جنگ است هنوز!

مثلِ دریایی و بسیار تلاطم داری
و دلِ ماهیِ در تُنگ؛ چه تَنگ است هنوز

ما به لطفِ تو گرفتارِ جنون گردیدیم
ماهِ در اوجی و این پیر پلنگ است هنوز

گر عتاب از تو کشیدیم ولی خرسندیم
از بدِ حادثه اخمِ تو قشنگ است هنوز

من به اندازه ی یک عمر تو را می خواهم
فرصتی نیست‌؛ نگو جای درنگ است هنوز

بغضِ این آیِنه را بشکن و تردید نکن
صحبت از همدلیِ شیشه و سنگ است هنوز!

فاطمه فخری فخرآبادی



چیزی بگو

چیزی بگو؛ من را از این هم خسته تر کن
رنجِ منِ دیوانه را پیوسته تر کن

سنگم بزن؛ حتی بگیر از من هوا را
اصلا بیا بال و پرم را بسته تر کن

هر چیز می خواهی بگیر از روزگارم
اما به آغوشت مرا وابسته تر کن

ساحل که آرامش نمی خواهد ز دریا
آری به طوفانت مرا دلبسته تر کن

پاییز داری با خودت می دانم اما
چیزی بگو؛ من را از این هم خسته تر کن


فاطمه فخری فخرآبادی













تاریخ ثبت اشعار : 1399/05/01



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

مجموعه شعر انکار سروده فاطمه فخری فخرآبادی

دفتر اشعار دکتر فاطمه فخری فخرآبادی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه انکار   اثر فاطمه فخری فخرآبادی



انکار

مصلحت نیست سخن گویم و تکرار کنم
عشق پیداست؛ نهان نیست که اقرار کنم

دل از این فاصله خون است ولی کو راهی؟!
که بپیمایم و در دیده ی خونبار کنم

چه کند ساحلِ امنی که رقیبش دریاست
با که یک عمر منِ یک تنه پیکار کنم؟!

خصلتِ موج همین آمدن و رفتن اوست
تو دلت بسته ی دریاست که اصرار کنم

با چه رویی غزلِ تازه بخواهم از خویش؟!
واژه ها را به تمنای تو وادار کنم؟!

چشم می بندم و از عشق همین ما را بس
اینکه درگیرِ تو باشد دل و انکار کنم

فاطمه فخری فخرآبادی



تردید

از بوسه هایت زخم بر می داشت، پیراهنِ گل دارِ تردیدش
پیچانده بودی در خودت او را، با جامه ای رعنا به تمجیدش

"زیبا! مرا در دل پریشانی ست؛ کو چاره جز زلفِ پریشانت؟!
بر من قدم بگذار بانوجان! چون بر زمینِ تیره مهشیدش"

وامانده بود از یک جهان بی تو! با چشم هایی بسته پیش آمد
تو چیده بودی بی خبر او را؛ ترسیده بود از بعدِ تبعیدش

از هیچ با هیچی فراتر باز‌؛ صدها سوال و بی جواب اما
یک انتظارِ سخت و کوبنده؛ یک عمر در شک بود تائیدش!

از نغمه های خویش جامانده تا با تو همخوانی کند غم را
سر از گریبان برنیاوردی؛ دیگر چه می کوشی به تقلیدش؟!

باز از کجای قصه برگردد؟! آن دامنِ گل دار پوسیده
وقتی در آغوشِ تو جان می داد؛ آسوده بود اما نبخشیدش...

فاطمه فخری فخرآبادی



سراب

سراب نیست اینکه دیده امت کنار کسی
دگر تمام شد اینکه بمانم به اعتبارِ کسی

کسی گرفت جانِ مرا، هم جنونِ تو را
چه ظلمِ بزرگی! به دار و ندارِ کسی

خدای من شده بودی و من مسلمانت
مباد آنکه تو باشی خدا و یارِ کسی

به آتش نمرودها فتادم و می دانم
زِ عشق بر نیامده باشد نگاهدارِ کسی

به دستِ خدا می سِپاری ام حالا؟!
که دست های تو تنهاست پاسدارِ کسی

همیشه دستِ قضا بسته بوده دست تو را
دوباره دستِ قضا داده غم به روزِگارِ کسی

به وقتِ بی قراری ام اما دعای من این است
خدا کند که نباشی، تو بی قرارِ کسی


فاطمه فخری فخرآبادی



ماهِ کامل

حرف ها دارم ولی کو گوش های قابلی؟!
بارش باران ندارد بر زَراغِن حاصلی

درد را باید که در خود حل کنی؛ دریای من!
کی؟! کجا؟! آسوده موجی در کنارِ ساحلی

عمق می یابی پس از هر بار طوفانی شدن
شک نکن؛ آرامشی داری اگر، دریادلی

بی توقع باش؛ می خواهی نباشی مثلِ موج
این همه کوبیده در، آخَر ندارد منزلی

در خودت پنهان کن و با غیر از رازت مگو
خنده بر لب می زند هنگامِ غم هر عاقلی

پای حرفت باش؛ عاشق باش اما بی نیاز
در صبوری از خدای خویش تا کی غافلی؟!

در دلِ دریاچه کی تصویرِ تو کامل شود؟!
بس کن این چشم انتظاری را؛ تو ماهِ کاملی

فاطمه فخری فخرآبادی




تاریخ ثبت اشعار : 1399/05/01


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

مجموعه شعر آوار سروده فاطمه فخری فخرآبادی

دفتر اشعار دکتر فاطمه فخری فخرآبادی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه آوار اثر فاطمه فخری فخرآبادی



آوار

وسعت پرواز می خواهم ولی
بی تو حتی آسمان دیوار داشت

در درونِ خانه حتی پنجره
در خودش تصویری از آوار داشت

عشق ویرانگر نبود اما نشد
خانه ام بر ریختن اصرار داشت

درد یعنی هرگز و اما... اگر
درد یعنی شایدِ بسیار داشت

حرف ها دارم درونِ سینه ام
شعر اما لکنتی بیمار داشت

فاطمه فخری فخرآبادی














تاریخ ثبت اشعار : 1399/05/01


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

مجموعه شعر عهدشکن سروده فاطمه فخری فخرآبادی

دفتر اشعار دکتر فاطمه فخری فخرآبادی مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران


مجموعه عهدشکن   اثر فاطمه فخری فخرآبادی


عهدشکن

در آینه تصویر کسی جز خود من نیست
حتی اثری از غمت ای عهد شکن نیست

یک عمر تماشای تو آموخته من را
در عشق کسی همقدم و رتبه ی زن نیست

گفتی که قوی باش‌؛ قوی بودم و رفتی
در ضعف تو و قوت من جای سخن نیست

گفتم به تو آن روز که این عهد شکستی
زن را به جز آغوش تو ای مرد وطن نیست

خندیدی و از عطر تو آکنده شد این شهر
از عطر تو آکنده نباشد که عَدَن نیست

ای شعر ببین عاقبت خیره سری را!
از هر چه که گفتی به جز آن عشق کهن نیست

هرچند که پنهان نشد از شعر غمت؛ باز
در آینه تصویر کسی جز خود من نیست.

فاطمه فخری فخرآبادی



آشفته

آشفته ام اما به طوفان دعوتم کن
زلفم؛ به احوال پریشان دعوتم کن

در سینه ام آتش فشانی خفته اما
گاهی به فریادی خروشان دعوتم کن

حالا که دست دیگران افتاده باغت!
لطفا به فصل برگ ریزان دعوتم کن

بشکن سکوت سرد و سنگین را؛ عزیزم
چیزی بگو؛ من را به باران دعوتم کن

گفتی سرانجامی ندارد عشق و رفتی
برگرد و بی اندوه پایان دعوتم کن

فرقی ندارد سهم این دیوانه رنج است
آشفته ام اما به طوفان دعوتم کن


فاطمه فخری فخرآبادی



برگرد

برگرد و یک بار دگر در فال من باش
یک عمر نه؛ یک روز تنها مال من باش

تا پر بگیرم کنج آغوش تو؛ برگرد
یا لااقل در خواب هایم بال من باش

آشفته حالی های من رسواترم کرد
ای غیرت مردانه؛! بازم شال من باش

بعد از تو رنگ از روی دنیایم پریده
برگرد و چون رنگی ترین آمال من باش

افعال بعد از تو بعیدند از تحقق
برگرد و امکان خوش هر حال من باش

چیزی نمی خواهم؛ فقط گاهی سراغی
وقتی که عمدا نیستم، دنبال من باش


فاطمه فخری فخرآبادی




راز شورانگیز

می شِکافم روزی آخَر سینه ی لبریز را
می کِشم بیرون از آن، این رازِ شورانگیز را

عشق را با هر چه در من سال ها زندانی است
هم تو را، هم خویش را، هم این غمِ خونریز را

دست بر می دارم از صبری که حقِّ من نبود
قدر می دانم پس از این فرصتِ ناچیز را

برزخ آری می رسد روزی به پایان، غم مخور
باز باور می کند این باغ، رستاخیز را

می رِسانم تا بهارِ سبزِ چشمانِ تو باز
ریشه های محکمِ جامانده در پاییز را

بوسه ای پیغمبرم را باز کافر می کند
عشق رسوا می کند پیراهنِ پرهیز را

کشورِ بی لشکری هستم که با دستانِ خویش
رخصتِ کشورگشایی می دهد چنگیز را

باز هم قربانیِ رسوایِ این میدان زن است
فاتحِ مغرورِ من! گردن بزن تبعیض را

لحظه های آخَرست و باز مِن مِن می کنم
تا بگویم با تو اسرارِ دلِ سرریز را

دوستت دارم و می دانم که می فهمی خودت
معنیِ شرمِ نگاه و لکنتِ یکریز را


فاطمه فخری فخرآبادی



ناگهان

دل از من برد و با ما بهتران رفت
خدایم بود و با آن کافران رفت

برایش امنیت جایی دگر بود
پرید از بامم و با دیگران رفت

درونِ لحظه ای گنجانده بودم
جهانم را ولی او بی امان رفت

مرا از رنجِ رسوایی چه غم بود؟!
که از آغوشِ من او مثلِ جان رفت

گمانم حرف هایش منطقی بود!
دگر عاشق نبود او بی گمان، رفت

نمی دانم چه شد؟! تقدیر این بود؟!
خرامان آمد اما ناگهان رفت


فاطمه فخری فخرآبادی




تاریخ ثبت اشعار : 1399/04/01



سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد

فاطمه فخری فخرآبادی

دفتر اشعار دکتر فاطمه فخری فخرآبادی شاعران کانون شعر ایران





خانم فاطمه فخری فخرآبادی



- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد   1366/3/6   اصفهان

- تحصیلات : دکترای شیمی گرایش معدنی


آثار متشر شده :


    

مجموعه شعر کلاسیک با نام رد پای تو
کتاب رد پای تو مجموعه شعر کلاسیکی است که در سال 1398  توسط انتشارات نزدیک تر به چاپ رسیده است. این کتاب در دو دفتر دیوانگی و آشفتگی متولد شده و شامل 48 شعر کلاسیک و عمدتا غزل  عاشقانه است.
عشقی که رد پایش سرآغاز دیوانگی ها و آشفتگی هایی در زندگی شاعر بوده؛ گاه جنون و سرمستی و گاه آشفتگی را مهمان واژه واره های دلی بی قرار ساخته و بی گمان شاعر هر چه دارد از او و برای اوست.
شماره کتابشناسی ملی: 5969683



جهت رویت اشعار ثبت شده  اینجا  کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :

خواستم از جهان سهمی بردارم به اندازه ی دلم؛
که شعر آمد و تمامم را گرفت
حالا هر گاه می خواهم بگویم چیستم؟!
غزلی می چکد از دلتنگی ام...
می پیچد به پای آرزوهایم
و سُر می خورد از دلم به آنجا که مقصد تمام شعرهای من است...
عشق!!!
همین قدر ناشناخته
و همان قدر ناگفته

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات