آرزو سبزوار قهفرخی

آرزو سبزوار قهفرخی
دی 7, 1400
14506 بازدید

  سرکار خانم آرزو سبزوار قهفرخی عضو رسمی کانون شعر ایران – شاعر – متولد :  1373/08/17 – چهارمحال و بختیاری – شهر فرخشهر – تحصیلات : کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی         ورود به کانال تلگرام کانون      ورود به صفحه اینستاگرام کانون     آثار […]

 

سرکار خانم آرزو سبزوار قهفرخی

عضو رسمی کانون شعر ایران

– شاعر

– متولد :  1373/08/17

– چهارمحال و بختیاری – شهر فرخشهر

– تحصیلات : کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی

 

 

 کانال تلگرام کانون شعر ایران   ورود به کانال تلگرام کانون 

 اینستاگرام کانون شعر ایران   ورود به صفحه اینستاگرام کانون

 

 

آثار چاپ شده :

مجموعه غزل با عنوان “لب‌کوک” نشر ایهام  لینک خرید اینترنتی

قالب اصلی اشعار در این کتاب، غزل است. همانطور که شاید از نام کتاب پیدا باشد، موضوع بسیاری از این غزل‌ها مربوط به زنان است. شاعر، روایتگر زنانی‌ست که اغلب دور از زندگی شهری هستند و همچنان از سنت‌های سخت و کهن، رنج بسیار می‌برند. توانایی شاعر در به تصویر کشیدن جزئیات این زندگی سخت بسیار عالی بوده و مخاطب را کاملا با این فضای خفقان آشنا می‌کند.


– برگزیده جایزه کتاب شعرجوان قیصر امین پور
– نامزد جایزه ملی قلم زرین و جایزه ملی غزل سال دکتر حسین جلالپور

• سردبیر نشریه‌ی دانشجویی کرشمه
• عضو بنیاد ملی نخبگان
• برگزیده‌ی جشنواره ملی جوان خوارزمی با مجموعه شعر “دریا در آستین ماه”
• برگزیده‌ی چهاردهمین جشنواره بین المللی فجر دربخش ویژه شعرجوان
• برگزیده‌ی کتاب غزل مستقل سال۹۶
• برگزیده‌ی دو دوره متوالی (شانزدهم و هفدهم) جشنواره ملی شعر و داستان سوره
• برگزیده‌ی نخستین جایزه ملی حسین جلالپور
• برگزیده‌ی پنجمین جشنواره ملی شعر نیاوران
 
 

مختصری از زبان شاعر:

در من زنان کوچکی
در بالکن لب کوک آوازند
هرگاه غمگینم
در کنج پستوخانه ای خاموش
گلدوزی لب هایشان را
با کوک های بخیه می دوزند…

 

 

نمونه هایی از اشعار :

 

شعر اول

دو عدد پیاز و سه حبه سیر و… ، اجاق او هیجان نداشت
زن خانه دارشکسته ای که برای گریه زمان نداشت !

سر دار قالی خود گریست، به خود آمد: “این زن خسته کیست؟”
که هنوز اگرچه به سن بیست نرسیده، بخت جوان نداشت

شب و زمهریر اسیری و تب عشق موسم پیری و…
زن شعرهای مشیری و … خبر از دل اخوان نداشت!

نه دمی غزل نه لبی به ساز، غم خسته با دل من بساز!
دل من الهه ی کوچکی، که برای جلوه بنان نداشت

نی دختران شبانی ام، که دمی به لب بنشانی ام …
-به تنم دمید و دمان نشد، به لبم رسید و دهان نداشت!

منم آن صدا که اثیری ام، قمرالملوک وزیری ام!
که همیشه غرق ترانه شد، که همیشه حق بیان نداشت …

آرزو سبزوار قهفرخی

 

 


شعر دوم

قدیمی و شکننده، علاقه مند به هم…
دو تا پیاله ی گلسرخ می خورند به هم!

دل شکسته، گلِ سرخ کاسه ی چینی ست
که سخت می شود آن را شکسته بند به هم…

دو هم سکوت، دو هم چشم، از دو شیشه ی تار
دو قاب عکس قدیمی که زل زدند به هم!

عجیب نیست بیفتد گذار مهر به ماه
مباد آن که گذار دو خودپسند به هم…!

دو لب دو لولی آشفته را بگیر اسیر!
بدون فکر دو دیوانه را ببند به هم!

من و تو را چه به حرف چرند مردم شهر ؟
چه گفته اند از ما غیر نیشخند… به هم؟

تو روز اول تیری و من شب یلدا
چقدر می آیند این دو قد بلند به هم!

آرزو سبزوار قهفرخی

 

 

شعر سوم

ورق زد آلبوم را، عکس سایه روشنی آمد…
به حسرت بر زبانش ناگهان نام زنی آمد!

لباس سبز، شال سبز، چشمان خمار سبز…
در ایوانش چه بوی پونه وآویشنی آمد!

دوباره کاسِت شاد قدیمی را که روشن کرد
به یادش خاطرات لاله زار دامنی آمد…

دلش با توپ سرخی رفت روی بام همسایه
دل چل تکّه زیر دست چاقوی زنی آمد!

پس از آن برسر مادر غمی جوگندمی آمد
جوان اهلی اش از خانه رفت و توسنی آمد…

همان توپی که روزی پاره کردم را به دستم داد
به قصد وصله و خونخواهی تن به تنی آمد…

نمی دانست آب و دانه از بغضم نمی کاهد
قفس شد، دانه ی اشکم به چشمش ارزنی آمد!

همین که رفت و عشقش مثل سنجاق از سرم واشد
به گندمزار من با وعده ی سرخرمنی آمد…

پس از آیا وکیلم، در سکوت سوره ی مریم
ببین دوشیزه ی غم با چه بشکن بشکنی آمد!

من و او تکه هایی گمشده از عکس یکدیگر
دل قیچی چطور اندازه ی سرسوزنی آمد…؟

آرزو سبزوار قهفرخی

 

 

 

شعر چهارم

از مردمان ده گرفته تنگ رویش را
مردی مباد از چارقد یک تار مویش را… !

آن دختری که مادرش می گفت “سنگین باش”
لبریز کرد از چشم های خود سبویش را !

قلبش دهی کوچک که در آن دهخدایی نیست
عشقش همان شهری که شبها آرزویش را…

زن قبل و بعد خانه ی شوهر غمی زیباست
با لطف سیلی سرخ کرده نیمرویش را!

از مرد خاطرخواه خود پنهان کند تا کی
هرشب صدای گریه ی زیر پتویش را؟

با سرمه ای خوشبخت در آیینه می بیند
راز دروغ چشم های راستگویش را

با دست پر برگشته امشب شوهرش از شهر
از پشت کوه آورده مهمان، خُلق و خویش را

دارد به پایان می رساند سوزنی غمگین
گلدوزی پرنقش بالشت هوویش را…

آرزو سبزوار قهفرخی

 

 

شعر پنجم

می بویم و حس می کنم او را در آغوشم…
هرگاه که پیراهنی مردانه می پوشم

تلخ است و جوش آورده اما عاشقش هستم
اعصابم آرام است با فنجان دمنوشم !

تلخ است و چشم میشی اش فکر چریدن نیست
جز نی زدن هنگام چوپانی نمی کوشم!

دل شیشه ی عصیان، دل آتش پاره ی شیطان…
وقتی به بازی می گرفت آن را سیاووشم

مرد است و تیر غیرتش، مرد است و زنجیرش
سر می گذارد سینه سرخی مرده بردوشم…

محکوم حصر خانگی با یک اجاق کور
بس کن، من این زن نیستم ! با او نمی جوشم !

دلمردگی رنگ و لعابم را عوض کرده
سرخورده ام اما همان مینای منقوشم

در بالکن روشن نکن دیگر گرامم را…
مرغ سحرها هرچه می کوشند … خاموشم!

تصنیف زلف و روسری را داده ام بر باد
سربسته می گویم نخوان بیهوده در گوشم…

آرزو سبزوار قهفرخی

 

 

 

شعر ششم

چیده از دست حرف مردم ده، دور باغش حصارک چوبی
گاه بایست بی تفاوت بود، خوش به حال مترسک چوبی!

پشت هرپنجره پرنده ی نور، ماه تنها امامزاده ی ده
رازداران مرغ آمین اند، حجره های مشبک چوبی…

عشق در کارگاه نجاری، کُنده ای پیر را جوان می کرد
پر گشوده ست از صنوبر پیر، باز یک جفت پوپک چوبی!

کاش می شد به کودکی برگشت، پلک بست و خیال بافی کرد!
زندگی با تو در دل جنگل، عشق در یک اتاقک چوبی!

از دبستان به خانه برگشتن، شادی عید و پیک نوروزی…
زندگی یک هزاری نو بود، در دل تنگ قلک چوبی

لب فروبسته، مو فروهشته، من درختی به نام زن بودم
آن چه از من تراش داده سکوت، شده یک ساز کوچک چوبی !

آرزو سبزوار قهفرخی

 

 

 

برچسب‌ها:, , , , , , , , , , , , , , , , ,