حمزه کریم تباح فر

حمزه کریم تباح فر
فروردین 21, 1401
23091 بازدید

  جناب آقای حمزه کریم تباح فر – عضو رسمی کانون شعر ایران – شاعر غزل سرا – ترانه سرا – متولد :  1366/11/13 – استان خوزستان – شهر اندیمشک – تحصیلات : کارشناس ارشد مهندسی عمران – نوازنده سه تار   آثار چاپ شده : کتاب  هنوز انگوریم  انتشارات مایا کتاب  از هفتمین جهت  […]

 

جناب آقای حمزه کریم تباح فر

– عضو رسمی کانون شعر ایران

– شاعر غزل سرا

– ترانه سرا

– متولد :  1366/11/13

– استان خوزستان – شهر اندیمشک

– تحصیلات : کارشناس ارشد مهندسی عمران

– نوازنده سه تار

 

آثار چاپ شده :

  • کتاب  هنوز انگوریم  انتشارات مایا
  • کتاب  از هفتمین جهت  انتشارات فصل پنجم  لینک خرید
  • کتاب  خوشه لق  انتشارات آثار برتر  لینک خرید

 

 

 

مختصری از زبان شاعر:

حمزه کریم تباح فر هستم متولد شهرستان اندیمشک استان خوزستان. حدودا از سال 93 بصورت جدی به شعر پرداختم. فضای شعری مورد علاقه م از نظر زبانی نئوکلاسیک و از نظر قالبی غزل هست. سه مجموعه غزل با انتشارات مایا، فصل پنجم و آثار برتر به ترتیب با نام‌های “هنوز انگوریم”، “از هفتمین جهت” و “خوشه ی لق” به چاپ رسوندم. علاوه بر غزل دستی هم بر دیگر قالب و فضاهای شعری دیگه مثل شعر آزاد و ترانه دارم. امیدارم که تونسته باشم در آینده مسیر مخاطبین غزل رو راضی نگه داشته باشم. سپاسگزارم

 

نمونه هایی از اشعار :

از آفتاب یقین سایه های شک دور اند
منم که دیده ام ات باقی جهان کورند!

چنین که شهد لبت می چکد تمام جهان
به ظاهر آدمی اند و به ذات زنبورند!

چه کرده ای که همین مردمان حق نشناس
به دارِ گیس تو تا می رسند منصورند!

به خاک پای تو اینها که خاک مال تو اند
یکی یکی به بلاد خود امپراتوراند!

چه سخت اینکه رقیبان من فراوانند
چه سخت تر که تمامیشان سلحشورند

تو آفریده شدی از شراب و باقی خلق
چه جوشها که زدند و هنوز انگورند!

حمزه کریم تباح فر

 

 

از آفتاب یقین سایه های شک دور اند
منم که دیده ام ات باقی جهان کورند!

چنین که شهد لبت میچکد تمام جهان
به ظاهر آدمی اند و به ذات زنبورند!

چه کرده ای که همین مردمان حق نشناس
به دارِ گیس تو تا میرسند منصورند!

به خاک پای تو اینها که خاک مال تو اند
یکی یکی به بلاد خود امپراتوراند!

چه سخت اینکه رقیبان من فراوانند
چه سخت تر که تمامیشان سلحشورند

تو آفریده شدی از شراب و باقی خلق
چه جوشها که زدند و هنوز انگورند!

حمزه کریم تباح فر

 

برای بوسه ی تو آمده است جان به دهان
بیا که جان بفرستیم از دهان به دهان!

بغیر نام تو چیزی نمی برم بر لب
مرا اگر که بکوبند خیزران به دهان!

چنین که سهم من از تو دو جرعه بیش نبود
تو را رواست بریزم چکان چکان به دهان

میان هجمه ی طوفان درون کشتی عشق
من آنکسم که گرفته است بادبان به دهان!

ببین چگونه غمت را کشیده ام با خود
ببین که کوه کشیده است پهلون به دهان!

حمزه کریم تباح فر

 

تکیه گاهی زیر آتشخانه ی خود می گذاشت
دست را وقتی که زیر چانه ی خود می گذاشت!

جای آتشبازی اش با کاهدانِ این و آن
کاش داغی بر پَرِ پروانه ی خود می گذاشت!

پلک بستن بود و خوابیدن! ولی از دید من
پرده ای را بر درِ میخانه ی خود می گذاشت

هر زمان می خواست آشوبی بیندازد به شهر
سنگ ها در دامن دیوانه ی خود می گذاشت

این که می بینی پَر کاهی به زحمت می کشد
روزگاری کوه را بر شانه ی خود می گذاشت!

حمزه کریم تباح فر

 

که گفته است همیشه صبور من باشم؟
تو یوسفانه نیایی و کور من باشم

از اینکه منطقی ام دلخورم! نمی‌خواهم
همیشه وقت جدل باشعور من باشم!

مرا به گریه سرشتند چون خدا میخواست
برای غصه و غم جنسِ جور من باشم

که خواستند تو بن بستی عاشقانه شوی
که خواستند محل عبور من باشم

به چشم تو نمی آیم! تمام مردم هم
اگر که سنگ شوند و بلور من باشم!

اگر که کوهنوردش کنند شادی را
همیشه قله ی صعب العبور من باشم!

چه بود فرق من و تو که عشق باعث شد
شلوغ تو بشوی سوت و کور من باشم؟!

حمزه کریم تباح فر

 

روز اول که ملایک این جهان را ساختند
با تو تنها بودم، از لج! دیگران را ساختند!

چیزی از رفتن نمی‌دانستی! این نامردمان
آستین بالا زدند و کاروان را ساختند

تا تو را غیرِحقیقی سهم عاشق ها کنند
در تخیّل دست بردند و گمان را ساختند

داشتم پر می گشودم که قفس آماده شد
داشتی پر می گشودی آسمان را ساختند!

روز و شب گشتند از ما بهتری پیدا نشد
گِل لگد کردند و از ما بهتران را ساختند!

جغد ما را تا بپرّانند دور و دورتر
هر کجا ویرانه ای دیدند آن را ساختند

تا که تهدیدم کنند از تو کمی دوری کنم
اول انگشت و سپس خط و نشان را ساختند!

مشکل باران و سقف خانه ها پیچیده بود
تا که از الگوی چشمم ناودان را ساختند!

داشتم با ناز از سرسبزی ام دم میزدم
ناگهان بادی وزاندند و خزان را ساختند!

غرق تکراری ملال انگیز بود این روزگار
از نگاهت اتفاق ناگهان را ساختند!

حمزه کریم تباح فر

 

سوال کرده ام اما جواب معلوم است!
که زیر پیرهن ات التهاب معلوم است

من از دهان خودت خواستم که بشنوم اش
وگرنه نسبت تو با شراب معلوم است!

نگو نخوانده ای از شعر من! دروغ نگو
که رد اشک تو لای کتاب معلوم است

دو نیم بسته ی چشمان تو به من آموخت
چقدر فرق خماری و خواب معلوم است

نیاز نیست بگویی، که خیل عشاق ات
از این جماعت پا در رکاب معلوم است

هنوز میشود از دور رفتنت را دید
هنوز بر سر کوه آفتاب معلوم است!

حمزه کریم تباح فر

 

راضی نشو چراغ شوی آفتاب شو!
قانع نشو که آب بمانی گلاب شو!

فرقی نمیکند! همه جا پهلوان یکیست
رستم اگر نمی شوی افراسیاب شو!

یکبار هم برو وسط جلوه خانه ای
نه اینکه انتخاب کنی! انتخاب شو!

نگذار حبه حبه به خوردن تلف شوی
از خوشه خوشه جان بچکان و شراب شو!

حتی اگر که سوزن کم ارزشی شدی
در کاهدان بیفت و کمی دیریاب شو!

شاید که پیش پای کسی روشنی شدی
در آینه خلاصه نشو بازتاب شو

ای شعر! ای ورق ورق ات دست بادها
خود را به دست من برسان و کتاب شو

بر پشت اسبِ آه بتاز ای دعای من
یکبار هم به عرش برس! مستجاب شو

حمزه کریم تباح فر

 

 

 

 

برچسب‌ها:, , , , , , , , , , , ,