هاجر جعفرزاده

هاجر جعفرزاده
بهمن 23, 1400
11272 بازدید

  سرکار خانم هاجر جعفرزاده عضو رسمی کانون شعر ایران – شاعر – متولد :  1362/02/30 – استان اصفهان – شهر خمینی شهر – تحصیلات : کارشناس رایانه / نرم افزار – تخلص :  ساحل       ورود به کانال تلگرام کانون      ورود به صفحه اینستاگرام کانون   مختصری از زبان شاعر: […]

 

سرکار خانم هاجر جعفرزاده

عضو رسمی کانون شعر ایران

– شاعر

– متولد :  1362/02/30

– استان اصفهان – شهر خمینی شهر

– تحصیلات : کارشناس رایانه / نرم افزار

– تخلص :  ساحل

 

 کانال تلگرام کانون شعر ایران   ورود به کانال تلگرام کانون 

 اینستاگرام کانون شعر ایران   ورود به صفحه اینستاگرام کانون

 

مختصری از زبان شاعر:

به نام خالق قلم …
در مدرسه در زمینه‌های تئاتر، نویسندگی، شعر، ورزش و برنامه‌های صبحگاهی فعال بودم.
درس انشاء درس موردعلاقه‌ی من در مدرسه بود
آخرِ زنگ مخصوص انشا خوانی من بود ؛
یادش به خیر آخر هر ترم با کلی جایزه به خونه بر می گشتم .
در دبیرستان به دلیل نمرات عالی ریاضی رشته ی ریاضی را انتخاب کردم .البته ناگفته نماند که همچنان عاشق ادبیات بودم و بهترین لحظات دبیرستان برایم سر کلاس ادبیات بود. در هفده سالگی ازدواج کردم و یک ماه از ازدواجم می گذشت که وارد دانشگاه شدم و با قبولی در رشته ی کامپوتر این رشته را دنبال کردم .

خداوند سه هدیه ی بزرگ برایم در نظر گرفت و من با عنایت خودش مشغول پرورش هدیه هایم بودم که در یکی از غروب های دلگیر قرنطینه ی کورنایی روی صندلی آشپزخانه نشستم. دلتنگ مادرم بودم که به خاطر قرنطینه نمی شد ببینمش .
روی میز دفتر و خودکار‌ِ دخترم گذاشته بود
خودکار را برداشتم شروع کردم به نوشتن

(خاطره دست از این ذهن مشوش بردار
گل پژمرده صحرای دلم خوب شود )

وقتی شعرم با کلی ایراد وزنی و قافیه تمام شد اینقدر اشک روی برگه بود که نمی شد دید چی نوشتم
یکم که حالم بهتر شد بیت هایی را که نوشته بودم جمع کردم و از آنجایی که اعتماد به نفس بالایی دارم در پیچم در اینستا گذاشتم. جالب بود ولی کلی تشویق شدم و این شد که کم کم شروع به نوشتن تک بیت کردم و پست می کردم و همچنان تشویق می شدم.

تا اینکه توسط یکی از دوستانم به سرکار خانم حبیبی معرفی شدم و ایشون من را به انجمن ادبی نسیم دعوت کرد. بعد از یک مدت دوستان شاعر خوبی پیدا کردم که همه تازه کار و مستعد بودیم. انگار برای هم آفریده شده بودیم. مدتی گذشت و استاد مهربان و عزیزی به نام استاد کاملی که از استعداد و علاقه ی ما با خبر شده بود ما را دعوت به آموزش کرد و در خانه ی زهتاب خمینی شهر برایمان کلاس گذاشت و خاطرات درس و دانشگاه چه بسا شیرین تر، را برایمان تداعی کرد .

شیرینی آنروز ها هرگز از زیر زبانم نمی رود. کلاسمون یک سال طول کشید و از من و دوستانم شاعران خوبی ساخت و کم کم به انجمن های سروش خمینی شهر و دیدارِ اصفهان و اهل قلم دعوت شدم و عضو رسمی انجمن ها شدم و امروز  ۰۰/۱۱/۱۴آخرین روزهای کلاس استاد کاملی و بعد یک سال شاگردی استاد کاملی افتخار عضویت در کانون شعر ایران را دارم. البته در طول این مدت اساتید بزرگوار دیگری به نام های استاد حدادیان(صبور)، استاد دکتر ابراهیم شایان و استاد منصور یالوردی ،استاد فراز ملکیان، استاد حسین حاج هاشمی، استاد علی پور کاظم و سرکار خانم عصمت حبیبی و دوستان بزرگوار شاعر خمینی شهری و اصفهانی من را یاری نمودند .
و اینگونه بود که به دنیای شعر قدم گذاشتم.

 

 

نمونه هایی از اشعار :

 

خیابان

با اشک های تندِ آبان در خیابان
گم شد بهارم زیر باران، در خیابان

با نیمه جانم در پی یک ردّ پایم..
در بین ماشین های بی جان در خیابان

یک شهر با پای پیاده گیج و خسته؛
طی شد خیابان، در خیابان، در خیابان

امشب درختان هم چراغ زرد دارند
پاییز می بارد! از آنان در خیابان

از پارک های عاشقانه رفته رفته..
افتاد کار من به هذیان در خیابان

بر نیمکت ها خاطرات ما ورق خورد
با گریه برگشتم شتابان در خیابان

من ماندم و وهم و سکوتِ آخر خط
در این سکوت سرد پنهان در خیابان

از جا پریدم با صدای بوق ممتد
پشت چراغ سبز، [حیران در خیابان]

هاجر جعفرزاده(ساحل)

 

کشتی بر گل نشسته

در گِل نشسته کشتی ساحل گریز ما
امید نیست بر شبِ طوفانی شما
فانوس روشن شبِ چشمان بسته ام
در پشت پلک شب زده زندانی شما

تا خاطرات ابری من رعد می زند
باران حسرت است دلم در غروب تان
بیزارم از هیاهوی دریا و‌ سوز باد
باران و بادبانِ غم ارزانی شما

آنقدر خسته ام که تن زخمی ام مدام
خونابه های عشق تو را چکه می کند
آنقدر زخمی ام‌ که تنم خسته می شود
از روز مرگ چون شبِ ‌ٰ ظلمانی شما

از صخره های سنگی دنیا که مانع اند
دریا نترس و هیبت خود را نگاه دار
اینها تمام قد به مهار تو سد شدند
شاید که صف شدند به دژبانی شما

دریا که می چکد به تن ابر آسمان
می بارد از زمین سوی سقفی خطوط غم
حجم بخار خاطره هایت جز آه نیست
تنها امید؛ بارش بارانی شما

هاجر جعفرزاده(ساحل)

 

غروب پاییز

تا بین گرگ و میش زمان جنگ می شود
خورشید زخم خورده چه کمرنگ می شود
شب پوششیست تا نشناسیم درد را
وقتی غروب خسته نظر تنگ میشود

با اشکِ چترِ خیس و تماشای بغض باد
با کودتای شاخه ی گریان از اتحاد
هم رنگ سنگ فرش خزان انقلاب کن
حتی امید شهر اگر سنگ می شود

وقتی کسی برای تو چشمش براه نیست
وقتی کسی به فکر دل بی گناه نیست
وقتی کسی در آینه ات غیر آه نیست
«گاهی دلت برای خودت تنگ می شود»

در این سکوت بین هیاهوی جمعیت
در ازدحام مبهم افکار ،بی جهت
تنها قدم بزن به نگاه پیاده رو
دارد کُمیت پای خزان لنگ می شود

بین بساط دستفروشان دوره گرد
عشقی بخر برای خودت تا تو را شبی
مهمان کند به صرف گل و قهوه و غزل
نبضی که با سکوت تو پر رنگ می شود

در پشت ویترین زمان، خاطرات تلخ
قیمت زده جوانی مان را گران ،ولی
وقتش رسیده است برای خودت شوی
بیگانه ای که با تو هماهنگ می شود

هاجر جعفرزاده(ساحل)

 

ساحل

ساحلم غرق خشم دریاها؛ به هوای نجات من برگرد
قایقم!ای به موج ها رفته؛ سرکش بی ثبات من برگرد

بادبانهات روسری که شدند؛ عرشه را داده ای به طوفان ها؟
سمتِ سُکان خود نبر به غروب؛ ای طلوع نجات من برگرد

قایقم خسته ام، نمی فهمی!! خاطرم زخمیست دور از تو
لابه لای سکوت مرجان ها؛ دفن شد خاطرات من برگرد

اسکله مثل من به رسم نیاز؛ دست خود را دراز کرده در آب
داد زد پا به پای من بندر؛ روزهای نشاط من برگرد

چشم هایم نگاهبان تو شد؛ که به فانوس اعتمادی نیست
کوسه تا گرم خواب و بیداریست؛ کنده ام جان…حیات من برگرد!

من عروس فلات ها بودم؛‌ پای کوبان به ماسه های کویر
دل به دریا زدم به خاطر تو ؛ لااقل در وفات من برگرد

هاجر جعفرزاده(ساحل)

 

تو دیگه دلِ قطبیتو خواهشاً
تو قندیل چشمای من حل نکن
نذار توی تنهاییام جون بدم
بیا، زود، فورا، معطل نکن

تو برفای چشمام پر از ردّ پاس
می ترسم از عشقت، تفنگم کجاس
تو متروکه های دلمْ پر شده
از اشباحی که تو همه جاده هاس

بیا اسکیموی شبای سکوت
بذار یه کمی استوایی بشیم
بیا با من خسته از انجماد
روزا با لب تو هوایی بشیم

بکش سرمه های نگاه منو
تو اون جاد‌ه ها ی پر از بی کسی
توی بهمناکه همش گم می شم
ندارم به غیر دلت دسترسی

تو شبهام نبودت رو حس می کنم
نذار زوزه ی گرگارو بشنوم
چرا راه شیری شده نخ نما
واسِ برق چشمات زیادم یا کم

می خوام باشی تو کلبه ای که فقط
کلید طلاییش تو دستِ منه
دلم رو‌شکوندی و هیزم‌شده
واسه اینه‌ کُلبَت همش روشنه

هاجر جعفرزاده(ساحل)

برچسب‌ها:, , , , , , , , , ,